ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismنوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
Samaeism
Samaeism
خواندن ۵ دقیقه·۸ روز پیش

من آرتیست نیستم (بررسی اثر: دستمال نفرین شده)

خیلی توی شهر خودمون دوست ندارم. یکی دو نفر بودن که هنوز هم باهاشون در ارتباطم. شب عروسیش بود و سعی کردم سنگ تموم بذارم. آخر شب شد که رفتیم عروس کشون.


انقدر خوش گذشته بود که دلمون نمی‌خواست تموم بشه. برای همین با همون جمع دخترونه رفتیم که شب رو با هم بگذرونیم و حرف بزنیم. یکی از بچه‌ها که زودتر از همه ازدواج کرده بود شروع کرد به تعریف کردن شب اول ازدواجش...


_ شب اول ازدواج همراه عروس و داماد یکی از ریش سفیدهای اقوام عروس همراهشون داخل خونه میره و منتظر میمونه. تا دستمال خونی عروس رو تحویل بگیره. فردا صبحش مراسم دارن. مراسمی که فامیل داماد میان خونه عروس و ریش سفید خانواده عروس با افتخار دستمال خونی دختر رو که نشانه پاکیش هست رو تحویل مادر شوهر میده."

حتی نمی‌تونم حس اون موقعم رو توصیف کنم. به شدت بهت‌زده و شوکه بودم. از اینکه در تصوراتم هم نمی‌گنجید توهین به یک دختر و نقض حریم خصوصی اون تا چه حد می‌تونه پیش بره.

من سال‌ها در اون مکان بابت اینکه دختر به دنیا اومده بودم عذاب کشیدم ولی این شکل دیگه‌ای از تحجر و بوی تعفن اون شهر بود که تاحالا بهش پی نبرده بودم.

یک هفته این تصویر توی ذهنم می‌چرخید‌. تصویری که سرشار از توهین به زن و خصوصی‌ترین حریمش بود. نمی‌تونستم مهر تأیید بر گرفتن کوچک‌ترین آزادی‌ها از زن حتی در حد شب اول معاشقش رو به این راحتی از ذهنم پاک کنم.

برگشتم تهران. حالا از دور بیشتر از برچسب اصالتی که از اون شهر میگرفتم متنفر شدم و فشار اصالتش رو روی خودم احساس می‌کردم. زدم زیر گریه‌. بارها. در روزهای مختلف. تا جایی که به این نتیجه رسیدم من نمی‌تونم این توهین تبدیل به فرهنگ‌شده رو بدون اعلام کردن رها کنم. من نمی‌تونم تصویر حقوقی که نقض شده رو نکشم. پس شروع کردم به نقاشی.

اون دستمال انقدر توی ذهنم بولد بود که به هیچ ایده دیگه‌ای نمی‌تونستم فکر کنم‌. ذهن من اونقدر حس تنفر درونش شکل گرفته بود که دیگه تصاویر خلاقانه قبل رو نمی‌دید. همه چیز خلاصه شد بود. بیشتر از سه رنگ نمی‌تونستم ببینم. سیاه و سفید مثل زندگی بی‌رنگ و روح و سرکوب شده یک دختر در اون محله نفرین شده. و قرمز مثل رنگ خشمی که در طی این سال‌ها در درونش مدت‌ها شعله‌ور می‌مونه.

دستمال رو کشیدم‌. برای اینکه بتونم جذابیت در تصویر کنم شروع کردم به کشیدن الگوهای تکراری. الگوهای تکراری درون طرح دستمال باعث میشد تکرار اون خاطره در ذهنم رو کم کم متوقف کنم و در ته ذهنم آسوده باشم که به اندازه کافی تکرارش کردم.

شروع کردم به کشیدن صورت دخترک. وقتی خشم درونم سرکوب میشه تمام انرژیم قفل میشه. دراز می‌کشم. از سنگینی فشار سرکوب شده. برای همین صورت دختر رو به صورت خوابیده کشیدم. تصویری که بهم حس همدردی رو منتقل می‌کنه. از ناتوانی هندل کردن احساسات و تسلیم شدن در برابرشون. اونقدر تسلیم که نه تنها به زانو درمیای دراز کش می‌شی.

بعد از کشیدن نقاشی حس ‌می‌کردم تا حدی انتقام آزادی که ازم گرفته میشه و توهینی که به زن بودنم شده رو گرفتم. شروع کردم به قرمز کردن نقاشی تا آروم‌تر بشم.

قرمز رنگ خونی بود که باهاش بهم توهین شده بود و من می‌خواستم بیش از همه در تصویر دیده بشه. وقتی فرهنگ تمام تلاشش رو می‌کرد زندگی یک دختر رو در حجب و حیا نگه داره حس سرکشی درون من می‌خواست انقدر دستمال خونی رو بهش جلوه و جلا بده که مخالفت خودش رو تمام عیار نشون بده. حالا حس آروم‌تری داشتم.

هروقت نقاشی می‌کشم حس می‌کنم هرچقدر هم همه چیز من رو آزارم بده قدرت ثبت کردن دردم رو از من نمی‌تونه بگیره. و تا وقتی می‌تونم دردم رو به تصویر بیارم هنوز دربرابرشون یک آزادی دارم که نمی‌تونه کسی ازم سلبش کنه. این حس توانمندی حالم رو بهتر کرد.

حالا که نقاشی تمام شده بود بیش از همه چیز میزان سادگیش به چشمم میومد. احساس می‌کنم انقدر در حس خفگی غرق بودم که از خلق کردن‌های پیچیده ناتوان بودم. در نهایت یک تصویر ساده و خلوت ارائه دادم‌. که حتی نتونسته بود اندازه کارهای قبلیم حس خطای دید رو القا کنه و نمیدونم چطور حین کشیدن متوجه این نشدم. شاید بخاطر این باشه که ذهنم انقدر در لوپ تکراری یک فکر گیر کرده بود که نمی‌تونست به هیچ موضوع اضافه‌تری فکر کنه.

اثر، اثری نبود که بارها و بارها نگاهش کنم. ضعیف بود و پر ایراد و برای من عاشق پیچیدگی زیادی ساده. بعد از کشیدنش جهشی در احساس من به وجود نیومده بود که کاملا رو به بهبودی برم. ولی احساس می‌کردم دلم خنک شده از اینکه یک موضوع تابو رو به تصویر درآوردم و این کمی باعث آرامشم شد و حس توانی حداقلی در برابر موضوعی که کنترلش از دست من خارجه.

بعد از کشیدن نقاشی متوجه شدم چیزی که تا الان فکر می‌کردم درون من بیشتر جنبه خشم و نفرت داره به سرکوب شدن و در لاک خود فرو رفتن بیشتر شبیهه.

این برای من روشن کرد که با اینکه با تهران اومدن، تلاش کردم از زیر یوغ اسارتی که در اون محل بخاطر دختر بودنم داشتم دربیام، هنوز بخشی از من در محدودیت‌های اون شهر اسیر مونده و نتونسته خودش رو رها کنه و وقتی مسئله‌‌ای مربوط به اون شهر بشه در لاک محدودیت خودش فرو میره.

این نقاشی فقط برای رها شدن از حس نبود. برای ابراز بود. کاری که دخترها بابتش سرزنش می‌شن‌. صحبت کردن از موضوعاتی که زشته حتی اگر آسیب‌زننده است.

یادمه موقعی که این نقاشی رو کشیدم یه متن هم بعدش نوشتم ولی حتی یادم نمیاد متنه چی به سرش اومد. انگار اون حسی که با رنگ قرمز که یادآور اون دستمال خونیه و دختری که از فرط احساسات حل نشده دراز کشیده وجود داره در کلمات بیان نمی‌شد.

حتی الان هم برای به پایان رسوندن متن پایان مناسبی به ذهنم نمی‌رسه. انگار ذهن من همیشه برای تمام مسائل مربوط به اون شهر قفل می‌مونه و نمی‌تونه مسیرهای خلاقیتی همیشگیش رو پیش ببره.

هنرهنر درمانیجامعهدخترازدواج
۵
۰
Samaeism
Samaeism
نوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید