هروقت یک فیلم فانتزی میبینم، میتونم احساس کنم که به جایی که هستم تعلق ندارم. شاید هم تعلق دارم اما اندکی. به اندازهای که بتونم درآمدی داشته باشم و باقی اون رو صرف آرزوهام کنم. صرف گشت و گذار در دنیای خیالات ذهنم.
وقتی از جایی شروع میکنم که تصمیم گرفتم بیام داروسازی میبینم اونجا هم برام مثل یک داستان بود. آزمایشگاههای مختلف داروسازی برام تداعی کلاس درسهای متفاوت هاگوارتز رو داشت. همون قدر متنوع و معجزهآسا.
پیوند زدن لحظات کلیدیم با داستانهای فانتزی باعث میشه شور و حال بیشتری توی زندگیم احساس کنم. هیچوقت خسته نشم. توی ذهنم اروپا گردی کنم. به ترکیه سفر کنم. گاهی با موجودات من درآوردی خودم همکلام بشم و به محل زندگیشون سری بزنم.
یادآوری تمام داستانهایی که تا الان توی ذهنم خلق کردم یا توی خوابهام دیدم و از میزان خلاقیتشون به وجد اومدم، باعث میشه گاها دلم بخواد همه چیز رو رها کنم و گوشهای برای خودم بنشینم و داستانهای خیالی خلق کنم.
یادم بیاد که مثل بقیه بچههای باهوش دور و برم آرزوم شبیه استیو جابز شدن یا جایزه نوبل بردن، نبوده. یادم بیاد که اگر آرزو داشتم به جایگاه کسی برسم اون جی کی رولینگ بوده و جایگاهش توی خلق آثار فانتزی. رویایی که شاید از دانشجوی داروسازی بودن دور به نظر برسه. البته نه شاید دانشجویی که دانشگاهش رو هاگوارتز میدیده!
بعضی وقتها دور میشم. از این اشتیاقی که درونم وجود داره برای خلق داستانها و کاراکترهای خیالی. مجبور میشم برای یادآوری خودم بیشتر روزها بنویسم. حتی اگر داستان نباشه. حتی اگر خیالی نه...
برای اینکه با یک #نوشته دل خودم رو خوش کنم که هنوز میان پول درآوردن و کار کردن و درس خوندنهام گوشه چشمی به دنیای نویسندگیم دارم. دنیایی که اندازه دریاچه نقرهای آنه شرلی میتونه چشم نواز باشه. دنیایی که برای وارد شدن بهش نیاز به یک شوک قلبی دارم. گاهی با دیدن یک فیلم فانتزی و روشن کردن حس تخیلی درونم برای ایجاد یک ماجراجویی درونی بزرگتر...