ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا علی نژاد
سمیرا علی نژادسمیرا علی نژاد، بنیان‌گذار Astoriax، آژانس دیجیتال مارکتینگ و سئو. ,اولین نویسنده و مدرس UX SEO در ایران با بیش از ۶ سال تجربه در بهینه‌سازی سایت همراه شما در رشد کسب‌وکار آنلاین.
سمیرا علی نژاد
سمیرا علی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

صدای پیکان‌هایی که دیگر نیستند...

پیکان را هیچ‌وقت دوست نداشتم.
نه آن صندلی‌های سفتش را، نه شیشه‌هایی که باید با زور می‌چرخاندیم تا پایین بیاید.
هر بار که می‌خواستیم پنجره را باز کنیم، باید دنبال دستگیره می‌گشتیم — یکی از بچه‌ها برداشته بود و با خواهش و قسم برمی‌گشت سر جایش.

و باز هم، با تمام دلخوری‌ها، حالا که سال‌ها گذشته، دلم برای همان ماشینِ همیشه‌خراب تنگ شده.


صبح‌های جمعه، وقتی پدرم استارت می‌زد، انگار خانه بیدار می‌شد.🚗🛠
موتور پیکان مثل پیرمردی بود که اول کمی غر می‌زد، بعد راه می‌افتاد.
ما هم عقب می‌نشستیم، بوی بنزین و صندلی‌های چرمی کهنه، در هوا پخش می‌شد و سفر شروع می‌شد.
رادیویش فقط یک موج می‌گرفت؛ یک‌بار داریوش، یک‌بار آگهی نوار کاست، و بعد خش‌خش…
و ما با همان خش‌خش، لبخند می‌زدیم.


پیکان وسط جاده می‌ماند، جوش می‌آورد، در کاپوت بالا می‌رفت و مادرم غر می‌زد.
اما حالا که دیگر خبری از آن جوش‌ها و توقف‌ها نیست، می‌فهمم چقدر همان لحظه‌ها، بخشی از زندگی ما بودند.
زندگی‌ای که ساده بود، بدون تهویه، بدون مانیتور، بدون سنسور پارک.
فقط صدای موتور، بوی لاستیک، و دل‌هایی که هنوز عجله نداشتند به مقصد برسند.


گاهی فکر می‌کنم اگر آن پیکان‌ها زبان داشتند، چه می‌گفتند؟
شاید از سرماهای زمستانی می‌نالیدند که با پتوی کهنه رویشان می‌کشیدیم.
شاید از کوه‌هایی می‌گفتند که با زحمت بالا رفتند، از جاده‌هایی که در دلشان خسته شدند.
شاید از خنده‌های ما در صندلی عقب، از دعوایمان سر اینکه چه کسی کنار پنجره بنشیند.

حالا اما خیابان‌ها پر از ماشین‌های جدید شده‌اند، بی‌صدا، بی‌خاطره.
ماشین‌هایی که همه‌شان خوب کار می‌کنند، اما هیچ‌کدامشان چیزی برای گفتن ندارند.
نه صدایی، نه بویی، نه روحی.


گاهی دلم می‌خواهد دوباره برگردم به آن روزها.
به زمانی که سفر، از لحظه‌ی استارت پیکان شروع می‌شد،
نه از مقصدی که در گوگل مپ وارد کرده‌ای.

به زمانی که خراب شدن وسط جاده، به‌جای استرس، تبدیل به ماجرایی خانوادگی می‌شد.
به زمانی که زندگی، ساده بود؛
و پیکان، صدایش، بویش، و خستگی‌اش، بخشی از همان سادگی بود.


امروز دیگر هیچ‌کس آن دستگیره‌ی شیشه را با خواهش نمی‌دهد.
هیچ بچه‌ای روی صندلی عقب از بوی بنزین شکایت نمی‌کند.
هیچ پدری با آچار زیر آفتاب، خم نشده تا کاپوت پیکانش را باز کند.

اما در گوش من، هنوز صدایی مانده — صدای همان موتور پیر،
که می‌گفت:

"من هنوز اینجام، در خاطره‌ات، در بوی جاده، در دنده‌عقبِ دلت."


#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

دنده عقب با اتو ابزارخاطره نویسینوستالژیپیکان
۴
۰
سمیرا علی نژاد
سمیرا علی نژاد
سمیرا علی نژاد، بنیان‌گذار Astoriax، آژانس دیجیتال مارکتینگ و سئو. ,اولین نویسنده و مدرس UX SEO در ایران با بیش از ۶ سال تجربه در بهینه‌سازی سایت همراه شما در رشد کسب‌وکار آنلاین.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید