این روزها بیشتر از هر وقتی حس میکنم همه هستم.....
بخشی از درد و رنج در این جغرافیای مرموزِ پر غصه و قصه.
خودمو مادری میبینم که از استرس و ترس نمیتونه بشینه دور تا دور خونه با قدمهای تند و ناپایدار راه میره و به ساعتی نگاه میکنه که انگار اصلا نمیخواد بگذره.
زمان براش بی معنی شده شاید نگران فرزندشه. شاید هزاران فکر توی سرشه اما مکانی که توش نفس میکشه سخاوتمندانه بهش یادآوری میکنه که با راه رفتن قرار نیست چیزی بگذره.
چند مادر این روزها نگرانن و چند نفرشون ممکنه با هزاران قدمی که تو خونهی بی روح با نفسهای نامنظم بر میدارن خیالشون راحت بشه؟
خودم را جوونی میبینم که خستهام.
کرخت و بیحس.
حس میکنم زورمون به گذر عمر نمیرسه.
بی رمق و بی جون به اون نخ نازک امید چنگ زدیم.
یعنی شرایط ممکنه بهتر شه؟
کسی صدای خسته مارو از عمق این بدنهای بی رمق میشنوه؟
همهی ما هزاران دستیم که به نخ نازک امیدواری چنگ زدیم.
اما دستامون خیلی قوتی هم نداره.
اون اگه نخ پاره شه یعنی شب سیاهتر میشه؟
تکلیف اون یه دونه ستارهای که سوسو میزنه چی میشه؟
ما چشم به راهیم.
میترسیم از اینکه روشنایی بعد از گرگ و میش نرسه.
به پاهای جوونهای این مرز و بوم هزاران وزنه وصله.
شایدم هزار سالمونه مثل این خاک.
خودمونو ایران میبینم.
پر صلابت پر حافظه خسته و رنجیده...
اصیلم. فررندانم شریفاند. لایق بهترینهان نه چون مادرشونم چون واقعا هستن.
احساس میکنم قد هزاران سال غم دارم...
درد فرزندامو به دوش میکشم.
من ایرانم و حافظهی تاریخی من به عمق اقیانوسه.
آسمونم آشیانهی ققنوسه.
همهی ما مثل همیم.
تنمون درد میکنه.
بیخبریم انگار از این دنیا و زمان جدا افتادیم.
هیچکس مثل ما مردمِ این آب و خاک نمیتونه حسی که تا استخونمون نفوذ کرده و بغض تو گلومونو درک کنه.
ما داریم هر روز در این حال نفس میکشیم.
تنمون هوای آلودهرو نفس میکشه.
روحمون حس هم دردی و امید رو میبلعه.
ما شجاعتی هستیم که فریاد میزنه.
صدایی هستیم که مهر خاموشی خورده.
ما سنگینی سینهایم، بغض فروخوردهایم.
ما بوی بارون میدیم اما تنمون خشک شده...
یکیمون ظاهرا سرکاره و زل زده به مانیتور.
یکی تو خونه کنار پنجره نشسته در حالی که حتی حوصله نداره بعد چند ساعت بلند شه و راه بره چون داره تو ذهنش زندگی میکنه.
کسی دیگه تو ویرگول در حال نوشتنه.
یکی پر از خشمه و حس میکنه داره تحقیر میشه و یکی.....
همه ی ما این یکی هستیم.
جنس درد و خشمی که حس میکنیم مثل همه خودمو جدا نمیبینم.
این روزا باید برای خودمون مثل آتیش گرم باشیم.
دل بسوزونیم.
تو این روزای بیکسی هوای همو بیشتر داشته باشیم.
مهربونتر باشیم.
شاید یه لبخند نیمه جون، یه دلگرمی، یکم گوش کردن و ذره ای امید دادن بتونه مرهمی باشه رو خستگیهامون.
آسمون گرفته و آلودهاس اما ما اون پرنده هایی هستیم که دستهای پرواز میکنن ...
ما تو حسی که داریم مشترکیم. لاقل کسانی که من میشناسم.
فقط نوشتم به سختی اما نوشتم... ما تو علاقمون به نوشتن هم مشترکیم...