سمیرا مقیمپور بیژنی·۱۰ روز پیشدر امتداد رودشوقی مرا فرا میخوانددر دوردستهادر آسمان نیمهابری، میان ابرهادر قطرههای شبنمِ نشسته بر گلهاپشت گلبوتههای کلبهای قدیمیدر نفس کشیدنِ ب…
سمیرا مقیمپور بیژنی·۲۵ روز پیششب با من حرف میزندفکر کنم دنیای من باید شب باشه...شب با من حرف میزنه. بلده تو سکوت ارتباط برقرار کنه.تهموندهی ذهنیاتمو، ترسهامو از عمق روحم بیرون میکشه.…
سمیرا مقیمپور بیژنی·۱ ماه پیشروایتهای دل | سبد سیبهاخانهی مادربزرگ همیشه بوی قصههای بکر و بیانتها میدهد.دخترک هر وقت که به خانهی شیرین و قدیمی مادربزرگ پا میگذاشت، انگار وارد دنیای …
سمیرا مقیمپور بیژنی·۱ ماه پیشروایتهای دل| پدالهای بنفشدر ترافیک آخر ماه،دوچرخهی بنفش دختر بچهای یک خاطره را روشن میکند. هدیهای که نه فقط شادی همان روز بلکه جسارت کودک درون را بیدار میکند.
سمیرا مقیمپور بیژنی·۲ ماه پیشاز ریشه تا نفسخودمو با طبیعت یکی میبینم.با دیدن درختها،ریشههام تو زمین محکم میشن.با وزش باد، حس جاری بودن می گیرم.
سمیرا مقیمپور بیژنی·۴ ماه پیشروایتهای دل| زمانی که از کوچه میگذشتزنی در میانهی اضطرابهای بزرگسالی به کوچهای قدیمی برمیگردد،جایی که کودکیاش هنوز نفس میکشد و زمان مکث میکند.
سمیرا مقیمپور بیژنی·۴ ماه پیشاقیانوس سکوتروایتی از روزهایی که سکوت و نوشتن همزمان حضور دارند؛ از تلاشهای کوچک، دلخستگیها و بودن در میان بلاتکلیفی
سمیرا مقیمپور بیژنی·۵ ماه پیشستارههای ابریحتی وقتی ذهن و محیط تاریکه، ستارههای قلبت هنوز نور دارن. واژهها منتظر روزی هستن که دوباره جون بگیرن و بدرخشن.
سمیرا مقیمپور بیژنیدرقلم من؛ اسلحه من·۵ ماه پیشاین روزها...این روزها بیشتر از هر وقتی حس میکنم همه هستم.....بخشی از درد و رنج در این جغرافیای مرموزِ پر غصه و قصه.خودمو مادری میبینم که از استرس و تر…
سمیرا مقیمپور بیژنی·۵ ماه پیشخاک هزاران سالهدر دل شبهای تار، با عشق به خاک و تاریخ ایران، ایستادهام؛ اصیل، امیدوار و سرپا، حتی میان طوفانها و دردها.