
در آن روزگار کهن، هنگامی که نفس ایزدان بر جهان میوزید و ستارگان چون جواهر بر دامان شب میدرخشیدند، "مهِ سیمینپیکر"، فرزند ناهیدِ آبها و زایش، بر تخت آسمان مینشست. چهرهاش همچون آینهای از نقرهٔ آسمانی، و نگاهش چون نسیمی مهربان بر رویانِ شبزندهداران، عاشقانِ بیقرار، و مسافرانِ راههای تاریک. او، آرامشِ خاموشِ جهان بود. نگهبانِ رازهای ناگفته، شاهدِ نجواهای عشق و اشکهای پنهان.
و در سوی دیگرِ گردون، "خورِ سوزان"، فرزند مهرِ پیمانساز و راستی، با شمشیرِ نورش روز را میآفرید. تنِ او از آتشِ خالص بود، نگاهش چون تابشی بیپایان، و قدمهایش بر آسمان، چون طبلِ جنگی که زندگی را به جنبش درمیآورد. او، قدرتِ خالقانهٔ جهان بود. نگهبانِ راستی، آتشِ زندگی، و نگهبانِ نظمِ روزگار.
از همان نخستین نگاه، دلِ مه به خور سپرده شد و خور، با وجودِ آتشِ غرورش، در برابر آن آرامشِ نقرهای، زانو زد. عشقی بیهمتا، عشقی که از آغازِ آفرینش در سینهٔ آسمان جای گرفت. اما فرمانِ ایزدان سخت بود:
«هرگز در کنار یکدیگر نتابید، زیرا اگر آتشِ خور با نورِ مَه درآمیزد، زمین — فرزندِ سومِ ما — خاکستر خواهد شد، و نظمِ جهان از هم خواهد پاشید.»
و اینگونه بود که آن دو، در چرخهٔ بیپایانِ آسمان، هرگز در کنار هم ننشستند. خور با طلوعِ خود، مَه را به خواب میفرستاد، و مَه با طلوعِ خود، خور را به پشتِ افق میکشاند. تنها در لحظههای نازکِ سپیدهدم و غروب، چشماندازی کوتاه از یکدیگر مییافتند. چشمهایی که هر بار، شعلهای تازه در دلِ عاشقانهشان میافروخت.
روزی، مَه با اشکی از نورِ مهتاب، نزد مادرش ناهید آمد و گریست:
– مادرِ آبها و زایش، چرا این عذاب را بر من و خور میگذاری؟ آیا عشق، گناه است؟ آیا دلسوزان ما، خطاست؟
ناهید، با نگاهی غمگین و دستانی که چون رودخانهها اشکهایش را میشست، آهی کشید. سپس گفت:
– نه، دخترِ نورانی من. عشق گناه نیست اما زمین، فرزندِ دیگرِ ما، جانِ مردمان، ریشههای درختان، آوازِ پرندگان، و نفسِ کودکان است. اگر تو و خور در کنار هم بتابید، زمین سوخته، و جهان به خاموشیِ ابدی فرو خواهد رفت.
اما دلِ مَه، چون موجی که به ساحل نمیرسد، آرام نگرفت. روزها و شبها، در سکوتِ آسمان، به ایزدان التماس کرد. تا اینکه، بالاخره، ایزدان که خود را از عشقِ آن دو ناتوان یافتند، دلشان نرم شد. و فرمانی نو فرستادند:
«هر چند سال، سایهٔ زمین — فرزندِ دیگر ما — میانِ تو و خور خواهد ایستاد. در آن لحظه، نورِ خور از راهِ سایه به تو خواهد رسید، و تو ای مَهِ نازنین میتوانی در آغوشِ آتشینِ خور بمانی، بیآنکه زمین را بسوزانی.»
و چنین شد که هر چند وقت، در آسمانِ شب، معجزهای رخ میدهد:
مَه، با شرمِ عاشقی و شوقِ دیدار، چهرهاش را از سفیدی به "سرخیِ خونین" میگرداند. نه از ترس، که از شدتِ عشق. مردمان زیرِ آسمان، با دیدن این رنگِ نو، میگویند: «ماه گرفته!». حال آنکه در حقیقت، آن شب، "مَه در آغوشِ خور است". خور، از پشتِ سایهٔ زمین، نورِ گرمِ خود را چون نوازشی مهربان بر رخسارِ مَه میپاشد. و مَه، در آن لحظهٔ کوتاهِ جاودان، نفسِ عشقش را میکشد.
این، "شبِ وصالِ مهر و ناهید" است.
شبی که آسمان سرخ میشود از شرمِ عشق.
شبی که زمین، بیدانستن، شاهدِ معجزهای است که تنها ستارگان و بادهای آسمانی از آن باخبرند.
و نیاکانِ ما، این رازِ آسمانی را «ماهگرفتگی» نامیدند. نه به معنای گرفتاری، که به معنای "گرفتنِ دستانِ عشق در تاریکیِ مقدس"
پایانِ افسانه