ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

افسانه «شب وصالِ مَه و خور»

خور و مَه
خور و مَه

در آن روزگار کهن، هنگامی که نفس ایزدان بر جهان می‌وزید و ستارگان چون جواهر بر دامان شب می‌درخشیدند، "مهِ سیمین‌پیکر"، فرزند ناهیدِ آب‌ها و زایش، بر تخت آسمان می‌نشست. چهره‌اش همچون آینه‌ای از نقرهٔ آسمانی، و نگاهش چون نسیمی مهربان بر رویانِ شب‌زنده‌داران، عاشقانِ بی‌قرار، و مسافرانِ راه‌های تاریک. او، آرامشِ خاموشِ جهان بود. نگهبانِ رازهای ناگفته، شاهدِ نجواهای عشق و اشک‌های پنهان.

و در سوی دیگرِ گردون، "خورِ سوزان"، فرزند مهرِ پیمان‌ساز و راستی، با شمشیرِ نورش روز را می‌آفرید. تنِ او از آتشِ خالص بود، نگاهش چون تابشی بی‌پایان، و قدم‌هایش بر آسمان، چون طبلِ جنگی که زندگی را به جنبش درمی‌آورد. او، قدرتِ خالقانهٔ جهان بود. نگهبانِ راستی، آتشِ زندگی، و نگهبانِ نظمِ روزگار.

از همان نخستین نگاه، دلِ مه به خور سپرده شد و خور، با وجودِ آتشِ غرورش، در برابر آن آرامشِ نقره‌ای، زانو زد. عشقی بی‌همتا، عشقی که از آغازِ آفرینش در سینهٔ آسمان جای گرفت. اما فرمانِ ایزدان سخت بود:

«هرگز در کنار یکدیگر نتابید، زیرا اگر آتشِ خور با نورِ مَه درآمیزد، زمین — فرزندِ سومِ ما — خاکستر خواهد شد، و نظمِ جهان از هم خواهد پاشید.»

و این‌گونه بود که آن دو، در چرخهٔ بی‌پایانِ آسمان، هرگز در کنار هم ننشستند. خور با طلوعِ خود، مَه را به خواب می‌فرستاد، و مَه با طلوعِ خود، خور را به پشتِ افق می‌کشاند. تنها در لحظه‌های نازکِ سپیده‌دم و غروب، چشم‌اندازی کوتاه از یکدیگر می‌یافتند. چشم‌هایی که هر بار، شعله‌ای تازه در دلِ عاشقانه‌شان می‌افروخت.

روزی، مَه با اشکی از نورِ مهتاب، نزد مادرش ناهید آمد و گریست:

– مادرِ آب‌ها و زایش، چرا این عذاب را بر من و خور می‌گذاری؟ آیا عشق، گناه است؟ آیا دل‌سوزان ما، خطا‌ست؟

ناهید، با نگاهی غمگین و دستانی که چون رودخانه‌ها اشک‌هایش را می‌شست، آهی کشید. سپس گفت:

– نه، دخترِ نورانی من. عشق گناه نیست اما زمین، فرزندِ دیگرِ ما، جانِ مردمان، ریشه‌های درختان، آوازِ پرندگان، و نفسِ کودکان است. اگر تو و خور در کنار هم بتابید، زمین سوخته، و جهان به خاموشیِ ابدی فرو خواهد رفت.

اما دلِ مَه، چون موجی که به ساحل نمی‌رسد، آرام نگرفت. روزها و شب‌ها، در سکوتِ آسمان، به ایزدان التماس کرد. تا اینکه، بالاخره، ایزدان که خود را از عشقِ آن دو ناتوان یافتند، دلشان نرم شد. و فرمانی نو فرستادند:

«هر چند سال، سایهٔ زمین — فرزندِ دیگر ما — میانِ تو و خور خواهد ایستاد. در آن لحظه، نورِ خور از راهِ سایه به تو خواهد رسید، و تو ای مَهِ نازنین می‌توانی در آغوشِ آتشینِ خور بمانی، بی‌آنکه زمین را بسوزانی.»

و چنین شد که هر چند وقت، در آسمانِ شب، معجزه‌ای رخ می‌دهد:

مَه، با شرمِ عاشقی و شوقِ دیدار، چهره‌اش را از سفیدی به "سرخیِ خونین" می‌گرداند. نه از ترس، که از شدتِ عشق. مردمان زیرِ آسمان، با دیدن این رنگِ نو، می‌گویند: «ماه گرفته!». حال آنکه در حقیقت، آن شب، "مَه در آغوشِ خور است". خور، از پشتِ سایهٔ زمین، نورِ گرمِ خود را چون نوازشی مهربان بر رخسارِ مَه می‌پاشد. و مَه، در آن لحظهٔ کوتاهِ جاودان، نفسِ عشقش را می‌کشد.

این، "شبِ وصالِ مهر و ناهید" است.

شبی که آسمان سرخ می‌شود از شرمِ عشق.

شبی که زمین، بی‌دانستن، شاهدِ معجزه‌ای است که تنها ستارگان و بادهای آسمانی از آن باخبرند.

و نیاکانِ ما، این رازِ آسمانی را «ماه‌گرفتگی» نامیدند. نه به معنای گرفتاری، که به معنای "گرفتنِ دستانِ عشق در تاریکیِ مقدس"

پایانِ افسانه

افسانهداستاننویسندگی
۵۴
۲۶
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید