ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

بهرام هم رفت

در سایه‌سار خیال و در آینه‌ی تاریخ، مردی قدم زد که قصه‌ها را نه می‌خواند، که نفس می‌داد. نامش بهرام بود؛ بیضایی‌ای که صحنه را قلمرو اسطوره کرد و نماها را سروده‌ای از نور و تاریکی. گویی از دلِ "رگبار" خاطرات برخاست، تا در دلِ "غریبه و مه" رازهایی قدیم را بازجوید. او "چریکه‌ی تارا" را از خواب قرون بیدار کرد و "مرگ یزدگرد" را بر سنگفرش تاریخ نقش زد.

در "باشو، غریبه‌ی کوچک"، چشم‌های ما به بیگانگی خودمان خیره ماند و در "مسافران"، زمان را در قابی از رفتن و ماندن محبوس کرد. چه سنگین گذشت "وقت خوبِ مصائب" و چه تلخ بود حکایتِ "سگ‌کشی". او حتی "وقتی همه خواب بودیم" را به پرسشی از بیداری بدل کرد و در "قصه‌های میانه" گمشده‌های فرهنگ را پِی گرفت.

حالا، گویی پرده آخر نمایشی است که خودش نویسنده‌اش بود. صحنه خالی است، اما صداها نمی‌میرند. در این "فصل پنجم"، او خود سفر شد؛ سفری بی بازگشت، اما با بارانی از کلمات و تصاویر که برای همیشه در خاکِ هنر این سرزمین ریشه دوانده است.

اینجا، در فقدان او، نه پایان که آغازی است بر خوانشی دوباره از همه‌ی آنچه به ارث نهاد. ما در سوگِ نه یک مرد، که یک قلمرو پهناور ایستاده‌ایم.

بهرام بیضایی، استادی بی‌همتا، رفت تا در آرشیو بی‌زمان اسطوره‌ها قرار گیرد.

و اکنون که او به اسطوره‌هایش پیوسته است، درس هوایی از او در دل تاریخ می‌ماند:

از او آموختیم که تئاتر و سینما می‌توانند معبدی برای اسطوره‌های گمشده باشند.آموختیم که می‌توان در دل "غریبه و مه"، میهن را جستجو کرد و در چهره "باشو"، انسان را شناخت. آموختیم که تاریخ فقط گذشته نیست؛ متنی است زنده که باید هر از گاهی با نگاه نو "بازخوانی" شود.

از او آموختیم که هنرمند می‌تواند در عین عشق به ریشه‌ها،منتقدِ تلخ‌ترین واقعیت‌ها هم باشد — از "سگ‌کشی" بگیر تا "وقتی همه خواب بودیم". آموختیم که سکوتِ یک نما، گاهی از هزار دیالوگ گویاتر است و که نور و سایه چگونه می‌توانند فلسفه‌ای اخلاقی را روی پرده حک کنند.

و بالاتر از همه،آموختیم پایداری در راه هنرِ اصیل، خود یک اسطوره‌سازی است. او در طوفان‌ها ایستاد، ساخت و رفت، اما هیچ‌گاه قلم و دوربین را به تسلیم وادی عادت نسپرد.

روانش شاد و یادش گرامی باد، در هر نما، در هر دیالوگ، در هر سکوتِ پرمعنی سینمایش. پروازش بلند باد، در آسمانِ خاطره‌ی هنر ایران. تسلیت باد این فقدان بزرگ به همه‌ی دوستداران فرهنگ و هنر اصیل.

بهرام بیضاییمرگسینماکارگردان
۵۰
۳۴
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید