ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۷ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان(لحظه های کوتاه، زندگی های بلند)

گزارش یک فرشته

فرشته روی لبهٔ بام یکی از برج‌های بلند شهر نشسته بود، بال‌هایش نامرئی، مثل عادت قدیمیِ موجودانی که می‌خواهند دیده نشوند. هوای تهران بوی دود ماشین، قهوهٔ کدر و نمک خستگی داشت. او مأموریت داشت: بین مردم بگذرد، در سکوت گوش کند، در نگاه‌ها بخواند، و بفهمد که آیا هنوز خوشبختی جایی در این شهر دارد یا نه.

اولین جایی که قدم گذاشت، قهوه‌خانه‌ای کوچک بود، زیر سایهٔ درختی خُرد، با مبلمانی کهنه اما پاک. دو جوان، چشم‌هایشان برق می‌زد، روبه‌روی هم نشسته بودند. یکی با نفسی عمیق گفت:
— بالاخره امروز مصاحبه دادم… گفتن شاید استخدام بشم!
نوشابه‌هایشان را به هم زدند، صدای تق‌ شیشه‌ها مثل زنگِ کوچکی بود که برای یک لحظهٔ کوچک، تمام دنیا را جشن گرفت. خوشبختی در چشمانشان موج زد، مثل آبی که اولین بار بعد از خشکسالی جاری شده باشد اما وقتی صحبت به حقوق رسید، وقتی فهمیدند رقمی که شنیده‌اند حتی برای اجارهٔ یک اتاق کوچک کافی نیست، لبخندهایشان آرام خشک شد. نگاه‌هایشان به زمین افتاد، و خوشیِ لحظه‌ای‌شان به حسرتی سنگین تبدیل شد.

فرشته دفترچه‌اش را درآورد و نوشت: 
«خوشبختی، به اندازهٔ صدای تق‌ دو شیشهٔ نوشابه.»


بعد، به خانه‌ای کوچک اجاره‌ای رفت. خانه‌ای که دیوارهایش هنوز بوی رنگ تازه داشت و داخل آن از خندهٔ عروس و داماد تازه‌عهد گرم شده بود. زن با چشمانی درخشان گفت:
— اگه خدا بخواد، شاید بچه‌دار بشیم...
مرد لحظه‌ای سکوت کرد، انگار داشت یک نقشهٔ نامرئی از آینده را توی ذهنش باز می کرد. بعد آهی کشید، عمیق و کمی تلخ:
— با این کرایه‌ها؟ با این گرونی پوشک و شیر؟ بذار فعلاً صبر کنیم…
خنده‌ها آرام فروکش کردند، مثل موسیقی‌ای که ناگهان با قطعی برق خاموش شود.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا وقتی اسم بچه نیومده.»


در خیابان ولیعصر، جوانی گوشی موبایل تازه‌اش را از جیب درآورد، مثل اینکه جعبهٔ پاندورا را باز کرده باشد. نور صفحه‌اش روی چهره‌اش افتاد، و برای یک لحظه، دنیا را فتح کرده بود. اما فقط دو دقیقه گذشت که پیامی آمد: «مطالبات عقب‌افتاده – فوری». چهره‌اش از غرور به اضطراب سقوط کرد، مثل شمعی که باد آن را خاموش کرده.

فرشته یادداشت کرد: 
«خوشبختی، دو دقیقه عمر داشت.»


در خانه‌ای کوچک، دختربچه‌ای روی زمین نشسته بود، با اسباب‌بازی‌هایش برای خودش قصه می‌گفت. مادرش از آشپزخانه نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.
اما وقتی چشمش روی پاهای بی‌حرکت و فلج کودک افتاد، لبخندش آهسته محو شد.

فرشته نوشت:

«خوشبختی، تا وقتی به پاها نگاه نکنی.»


در پارک کوچک محله، پیرمردی نوه‌اش را تاب می‌داد. کودک می‌خندید، مویش مثل پرهای طلایی در باد می‌رقصید، و پیرمرد، با هر بالا و پایین شدن تاب، انگار سال‌ها جوان‌تر می‌شد. لحظه‌ای بود که زمان متوقف شده بود، فقط خنده و باد و عشقِ بی‌قید و بندِ پدربزرگ و نوه.
اما وقتی دخترش از دور فریاد زد: 
— بابا، یادت رفت پول قبض‌ها رو بدی! 
لبخندش شکست، مثل شیشه‌ای که ترک خورده. دستانش از تاب کند شد، و خوشیِ آن لحظه، به حسابی تبدیل شد که باید پرداخته می‌شد.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا یاد قبض‌ها نیفتاده باشی.»


در کوچه‌ای تنگ و سنگفرش، دختر و پسری روی نیمکتی نشسته بودند. دست در دست، نگاه‌هایشان پر از رویا. باد ملایمی می‌وزید، و خورشید آخر فصل، گرمای نازکی به پوستشان می‌رساند.
پسر آرام گفت: 
— کاش می‌شد زودتر ازدواج کنیم…
دختر لبخندی زد، لبخندی که نه از دل، که از ترسِ رد کردن لحظهٔ حال. 
— می‌دونی که نه من کار دارم، نه تو. خانواده‌هامون هم دستشون خالیه. چطور می‌خوایم زندگی رو شروع کنیم؟
دست‌هاشان هنوز در هم بود، اما امید از چشمانشان لغزید، مثل ستاره‌ای که در آسمان صبحی ناپدید می‌شود.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا قبل از حساب‌وکتاب.»


بازار شلوغ بود، پر از رنگ، بو و سر و صدای زندگی. زنی کیسه‌ای پر از میوه خریده بود. بچه‌اش، که شاید هیچ چیز جز شادی نمی‌دانست، سیب سرخی را گرفت و با تمام وجود گاز زد. صدای خنده‌اش مثل زنگِ معصومی بود که همه را می‌خنداند.
اما وقتی مادر به کیف پولش نگاه کرد و دید نصف پولش رفت، زیر لب غر زد: 
— کاش یکی از اینا رو پس می‌دادم…
بچه هنوز می‌خندید، اما مادر غرق حساب و بدهی شده بود، مثل کسی که در وسط دریایی از اعداد شناور است و نمی‌داند کجا به خشکی برسد.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا رسیدن به صندوق.»


در کلاسی قدیمی، دختر نوجوانی با مداد رنگی حاشیهٔ کتابش را نقاشی کرده بود: گل‌های رنگارنگ، ابرهای خنده‌دار، و اسم خودش با خطی زیبا، کنار اسم معشوقه‌اش. دوستش به بازویش زد: 
— حواست کجاست، معلم زبان گفت نمرهٔ میانترمت ۹۹ شده! 
چشمانش از شادی پر شد. برای اولین بار احساس کرد می‌تواند هرچه که بخواهد باشد. ولی وقتی به خانه رسید، پدرش روی مبل نشسته بود، با چشمانی خسته: 
— دخترم، از فردا کلاس زبان رو قطع کن. پولش رو نداریم…
نقاشی‌هایش روی کتاب هنوز بود، اما شادی‌اش ناپدید شده بود.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا قبل از رسیدن به خانه.»


در بخش مراقبت‌های ویژه، دختری دست مادرش را گرفته بود. دستگاه‌ها بوق می‌زدند، بوی دارو همه‌جا را پر کرده بود. مادر برای لحظه‌ای چشم گشود، و دختر لبخند زد، لبخندی که تمام امید جهان در آن جمع بود.
اما قطره اشکی از گوشه چشم مادر چکید، و پلک‌هایش برای همیشه بسته شد.

فرشته نوشت:
«خوشبختی، تا پیش از آخرین اشک.»


زنی میانسال، بعد از دوازده ساعت کار در آرایشگاه، جلوی آینه ایستاده بود. موی مشکی‌اش را به آرامی شانه کشید، چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید. برای یک لحظه، فقط خودش بود، بدون مشتری، بدون فشار، بدون صدای دستگاه سشوار. 
آواز قدیمی‌ای در فضای سالن پخش می‌شد.
لبخندی کوچک بر لب‌هایش نشست. انگار تمام سال‌های گذشته برای یک ثانیه فراموش شده بودند.
اما وقتی به تلفنش نگاه کرد، پیامی از همسرش آمده بود:
— دیگه نمیکشم.تو هیچ‌وقت نیستی... بیا همینجا تمومش کنیم.
آواز ادامه داشت، اما او دیگر نمی‌شنید.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا قبل از دیدن پیامک.»


مردی با کت و شلوار کهنه، بعد از یک روزی طولانی در یک دفتر کوچک، به خانه رسید. کفش‌هایش را درب منزل کنار هم گذاشت، نفسی عمیق کشید. بچه‌هایش دورش پیچیدند، فریاد زدند: 
— بابا آمد! 
همسرش لبخندی زد، ظرف غذا را جلویش گذاشت. او نخستین لقمه را خورد، گرم، خوشمزه، مثل روزهایی که هنوز زندگی ساده بود. برای یک لحظه، احساس کرد که همه چیز درست است.
تلفنش زنگ خورد. شمارهٔ شرکت بود. مدیر گفت: 
— فردا زود بیا، باید صحبت کنیم. وضعیت استخدامیت رو بازبینی می‌کنیم.
غذایش در دهانش ماند.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا قبل از آخرین لقمه.»


در تالاری پرنور، پسری با کت و شلوار قدیمی ایستاده بود. سال‌ها رویا داشت عشقش را در لباس عروس ببیند. و دید… زیبا، با شکوه، درخشان.
اما نه کنار او، که دست در دست مردی دیگر.
صدای کف زدن مهمان‌ها در گوشش می‌پیچید، اما برای او مثل ناقوس عزا بود.

فرشته نوشت:
«خوشبختی، تا قبل از بالا رفتن تور سفید.»


شب بود. از پنجره‌ای در مجتمعی قدیمی، صدای موسیقی و خندهٔ بچه‌ها بلند شد. خانواده‌ای دور هم جمع شده بودند. پدر با شوخی‌هایش بچه‌ها را می‌خنداند، و همسرش با چشمانی درخشان، به او نگاه می‌کرد. وقتی تلفن زنگ خورد و صدای صاحبخانه آمد:
— اگر تا فردا اجاره رو ندی، اسباب‌تون رو بیرون می‌ریزم! 
همه سکوت کردند. لبخندها خاموش شدند. بچه‌ها نگاه کردند، نفهمیدند، اما حس کردند که چیزی شکسته.

فرشته نوشت: 
«خوشبختی، تا قبل از زنگ صاحبخانه.»


فرشته به هر کوچه، هر خانه، هر نیمکت و پنجره سر زد. آخر شب، فرشته دوباره روی همان برج نشست. دفترچه‌اش پر از جملات کوتاه بود، مثل مزار کوچکی برای لحظه‌های خوشی. بال‌هایش سنگین‌تر از قبل بود.
در آخر، آسمان را بغل کشید، بال‌های نامرئی‌اش را گسترده، و به سوی آسمان برگشت.

خدایی که تمام شب منتظر بود، پرسید: 
— خب، دیدی؟ خوشبختند؟

فرشته آهی کشید، آهی که انگار تمام خستگی شهر را در آن جا داده بود. 
— بله… خوشبختی هست. 
اما مثل حباب روی آب است. لحظه‌ای می‌درخشد، رنگین‌کمانی می‌شود، و با اولین نسیمِ واقعیت، می‌ترکد.
این مردم می‌خندند، عاشق می‌شوند، رویا می‌بافند. صبح بلند می‌شوند با امید، شب می‌خوابند با خستگی. اما پیش از آنکه مزهٔ خوشبختی زیر زبانشان بنشیند، کرایه‌ها، گرانی‌ها، بیکاری و ترس از فردا، همه‌چیز را از آن‌ها می‌گیرند.

کمی سکوت کرد، نگاهش به زمین افتاد، به نورهای خوابیدهٔ شهر.

بعد آرام گفت: 
— پروردگارا… اگر فکری به حالشان نکنی، این شراره‌های کوتاه یک روز خاموش می‌شوند. 
و آن وقت زمینی می‌ماند بی‌خنده، بی‌امید… 
و شاید، بی‌خوشبختی.

وقتی حتی برای غم هم انرژی نماند، آن وقت واقعاً همه چیز تمام شده است.

پایان

داستان کوتاهنویسندگیخوشبختی
۶۹
۱۲
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید