ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان (آرتونیس - Artunis)

📚یادداشت آغازین: پیش از آنکه داستان آرتونیس را بخوانی

داستانی که در پی می‌آید، روایت زنی است از دل تمدنی که ریشه‌هایش نه در اعصار تاریک، که در طلوع آگاهی بشر فرو رفته است. پیش از آنکه به این حماسه گوش بسپاری، بگذار اندکی به ژرفای تاریخی این سرزمین بنگریم؛ سرزمینی که آرتونیس از آن برخاست.

در شهر سوختهٔ سیستان، نیاکان ما هزاره‌ها پیش جراحی جمجمه می‌کردند و چشم مصنوعی می‌ساختند. زیگورات چغازنبیل، که حدود ۱۲۵۰ سال پیش از میلاد سر به آسمان سایید، هنوز یکی از کهن‌ترین نیایشگاه‌های جهان است. در تپه سیلک کاشان، ردپای زندگی انسان به هشت هزار سال پیش می‌رسد. و در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، کوروش بزرگ استوانه‌ای از حقوق بشر به جهان عرضه کرد که بوی آزادی از آن برمی‌خاست؛ قرن‌ها پیش از آنکه مفهوم «دولت-ملت» در گوشه‌ای دیگر از جهان شکل بگیرد.

این اعداد و نشانه‌ها را نه از سرِ فخر فروختن، که برای یادآوری یک حقیقت ساده مرور می‌کنم: تمدن‌ها در لایه‌های خاک، در زمزمهٔ مادران، در شعر شاعران و در خاطرهٔ جمعی مردمان زنده می‌مانند. تمدن را نمی‌توان با آتش و آهن از میان برداشت؛ تمدن، روحی است جاری در رگ‌های تاریخ.

اینک، به احترام آن تاریخِ جان‌سخت و آن زنانِ جنگاوری که نامشان را باد از لای ستون‌های تخت جمشید با خود برده است، داستان آرتونیس آغاز می‌شود.

آرتونیس (Artunis)
آرتونیس (Artunis)

📌یادداشت نویسنده
نام «آرتونیس» در منابع تاریخی دوران هخامنشی به‌صورت گذرا دیده می‌شود؛ فرمانده‌ای زن که جز نام و نشانش، چیز چندانی از او در تاریخ باقی نمانده است. آنچه می‌خوانید، بازآفرینی ادبی زندگی زنی از دل همان دوران است؛ تلاشی برای جان‌بخشیدن به نامی که تاریخ نتوانست فراموشش کند، اما مجال روایتش را نیز نیافت. این داستان، پلی است میان آنچه بود و آنچه می‌توانست باشد.


می‌گویند در شبی که آرتونیس به دنیا آمد، بادی آرام از دامنه‌های کوه‌های پارس پایین می‌آمد و در میان ستون‌های سنگی پارسه می‌پیچید. نه بادی خشمگین بود و نه آرام؛ گویی چیزی را در جهان جابه‌جا می‌کرد.

مادرش، پارمیس، از خاندان دیرین پارس، در میان درد زایمان به شعلهٔ آتشدان چشم دوخته بود. ماما پیرزنی بود که سال‌ها نوزادان سپهبدان را به دنیا آورده بود، اما آن شب چیزی در صدای باد بود که او را به لرزه انداخت.

کودک با چشم‌های باز به دنیا آمد. ماما گفت: «این چشم‌ها پیش از آنکه نخستین نفس را بکشد، جهان را دیده‌اند.»

صبح روز بعد، مغِ آتشکده به دیدار نوزاد آمد. پیرزن دستان چروکیده‌اش را بر سینهٔ کوچک دختر گذاشت. ضربان قلبش زیر پوست نازک، بی‌تاب و سریع می‌زد؛ انگار طبل جنگی از پسِ کوه شنیده می‌شد.

رو به شعله‌های آتش کرد و نامش را برگزید: آرتونیس؛ از ریشهٔ «آرتا» به معنای راستی و هنجار کیهانی.

مادر پرسید: «چرا چنین نام سنگینی؟»

مغ پاسخ داد: «زیرا او روزی میان راستی و شمشیر خواهد ایستاد. و اگر راستی را برگزیند، نامش جاودان خواهد شد.»


سال‌های کودکی آرتونیس در میان باغ‌های انار و سروهای بلند پارسه گذشت. خانهٔ پدری‌اش در دامنهٔ کوه رحمت، جایی که خاک در گرمای خورشید بوی زندگی می‌داد و کوه‌ها در دوردست چون نگهبانان خاموش سرزمین ایستاده بودند.

پدرش، آرتاباز، از خاندان جنگاوران پارس و از نزدیکان دربار داریوش بود. سال‌های سال در نبردهای مرزی با سکاها و مادها جنگیده بود و زخم‌های کهنه‌اش بر تن، نقشهٔ نبردهای رفته را روایت می‌کرد.

مادرش اما زنی بود که زبان می‌دانست. پارمیس به دخترش آرامی و ایلامی آموخت، و شب‌ها برایش از مردمان دوردست می‌گفت؛ از مصریان و بابلی‌ها و یونانیان. می‌گفت: «جهان گسترده‌تر از مرزهای پارس است، دخترم. و آدمیان، پیش از آنکه دشمن باشند، قصه‌هایی دارند که اگر بشنوی، شاید دیگر نخواهی شمشیر بکشی.»

آرتونیس این دو جهان را همزمان زیست: سپیده‌دم در کنار مادر، واژگان بیگانه را تمرین می‌کرد؛ و شامگاهان در میدان تمرین سپاهیان، به شمشیرزنی پدر می‌نگریست.

دختران همسالش در سایهٔ درختان بازی می‌کردند و از بافتن گیسو و چیدن انار سخن می‌گفتند. اما آرتونیس بیشتر وقتش را کنار میدان تمرین می‌گذراند. ساعت‌ها می‌ایستاد و نگاه می‌کرد: به مردانی که زره می‌پوشیدند، به اسب‌هایی که سم‌هایشان خاک را می‌شکافتند، و به شمشیرهایی که در آفتاب چون برق کوتاهی می‌درخشیدند.

روزی یکی از سربازان با خنده گفت: «دخترک، اینجا جای عروسک و گل نیست. برو به باغ‌ها.»

آرتونیس چیزی نگفت. فقط نگاه کرد. نگاهش آرام بود، اما در آن سکوتی بود که گویی از پیش می‌دانست روزی همین مرد در صف نبرد، پشت سر او پناه خواهد گرفت.

پدرش این نگاه را دیده بود. او فهمیده بود که این دختر، جهان را مانند دیگران نمی‌بیند. یک غروب، وقتی آسمان سرخ می‌شد و سایهٔ کوه‌ها روی زمین می‌افتاد، او آرتونیس را به اصطبل برد. اسبی سیاه آنجا بود؛ جوان، ناآرام و سرکش. هیچ‌کس نتوانسته بود بر پشتش بنشیند.

پدر گفت: «اگر بتوانی آرامش کنی، از آنِ تو خواهد بود. اما بدان که اسب، فقط مرکب نیست؛ همرزم است. اگر اعتمادش را نشکنی، تو را از میدان مرگ باز خواهد گرداند.»

آرتونیس آرام جلو رفت. دستش را بر گردن اسب گذاشت. حیوان لحظه‌ای نفس داغی کشید و سم بر زمین کوبید، اما بعد آرام شد؛ گویی ضربان قلب آن دختر را می‌شنید. از آن روز اسب سیاه، که بعدها «شب‌تاز» نام گرفت، همیشه همراه او بود.

آن شب، وقتی بر اسب سوار شد و از آبشخور فلزی گذشت، انعکاس خود را در آب دید: دختری با موهای بافته و گونه‌های سرخ از هیجان. اما چیزی در آن تصویر بود که خودش را نمی‌شناخت. انگار سایه‌ای از زنی دیگر درون چشمانش خانه کرده بود؛ زنی که هنوز به دنیا نیامده بود، اما آرتونیس می‌دانست روزی باید او را از دل خویش بیرون بکشد.


سال‌ها گذشت. آرتونیس بلندتر شد، نگاهش عمیق‌تر و گام‌هایش محکم‌تر. پدر سرانجام یک روز شمشیری کوتاه به دستش داد. فلز سرد در دست او لرزید، اما چشمانش نلرزید.

پدر گفت: «جهان همیشه راهی برای کسانی باز می‌کند که از ایستادن نمی‌ترسند. اما بدان دخترم: شمشیر کشیدن آسان است. سخت، بازگرداندن آن به نیام است، وقتی هنوز خونی بر آن ننشسته.»

آن روز آرتونیس نخستین بار طعم وزن شمشیر را شناخت.


وقتی به هفده‌سالگی رسید، دیگر پنهانی به میدان تمرین نمی‌رفت. می‌تاخت. شب‌تاز در گرد و خاک میدان می‌دوید و شمشیرش در هوا می‌چرخید. بسیاری از مردان سپاه با تردید به او نگاه می‌کردند. برخی می‌خندیدند، برخی زیر لب می‌گفتند که جنگ جای زنان نیست.

اما خنده‌ها آرام‌آرام خاموش شد.

آرتونیس می‌توانست ساعت‌ها بی‌آنکه خسته شود اسب بتازد. تیرش کمتر خطا می‌رفت و دستش در شمشیر به نرمی باد حرکت می‌کرد. مردان سپاه کم‌کم فهمیدند که آن دختر چیزی دارد که نمی‌توان با خنده از کنارش گذشت.

نخستین نبرد واقعی در مرزهای شمالی رخ داد. قبیله‌ای از سکاها به کاروان‌های ایرانی حمله کرده بودند و سپاه کوچکی به فرماندهی آرتاباز برای دفع آنان گسیل شد. آرتونیس بی‌اجازهٔ پدر، شب‌تاز را زین کرد و همراه سپاه رفت.

نبرد در دشتی خشک و بی‌درخت آغاز شد. خورشید بالا بود و زمین از صدای سم اسب‌ها می‌لرزید. آرتونیس در میان گرد و غبار، سایه‌ای را دید که به سویش می‌تاخت. بی‌درنگ شمشیر کشید و ضربه زد.

سکایی جوان بود، شاید هم‌سن خودش. ریشی جوگندمی داشت و چشمانش از درد و حیرت گشاد شد. وقتی از اسب فرو افتاد، چیزی از گردنش گسست و در خاک غلتید: گردنبندی کوچک از جنس استخوان با نقش یک آهو.

آرتونیس آن شب در گوشه‌ای از اردوگاه، دور از چشم دیگران، تا صبح استفراغ کرد. دستانش می‌لرزید. مادرش همیشه می‌گفت: «آدمیان قصه‌هایی دارند.» آن سکایی جوان چه قصه‌ای داشت؟ آن گردنبند را چه کسی برایش ساخته بود؟ مادرش؟ خواهرش؟ دخترکی که چشم به راه بازگشتش بود؟

شب‌تاز کنارش ایستاده بود و گاه با پوزه‌اش شانهٔ او را می‌سایید، انگار می‌فهمید.

فردا صبح، آرتونیس گردنبند استخوانی را از خاک برداشت و در کیسهٔ کوچکی کنار سینه‌اش پنهان کرد. با خود عهد بست که هرگز فراموش نکند: کشتن آسان است. انسان ماندن پس از آن دشوار.


سه سال بعد، در لشکرکشی بزرگ به سوی غرب، آرتونیس دیگر یکی از فرماندهان جوان سپاه بود. احترام سربازان را به دست آورده بود، نه با فریاد، که با آرامشی که در دل آشوب داشت.

در میان همراهان سپاه، طبیبی یونانی بود به نام تئودوروس. مردی میانسال با چشمانی که گویی همیشه چیزی در دوردست‌ها می‌دیدند. او نه شمشیر می‌زد و نه اسب می‌تاخت. اما زخم‌های تن را می‌شناخت و می‌توانست نبض تاریخ را بشنود.

شبی در اردوگاهی کنار فرات، وقتی ماه روی آب می‌افتاد و نی‌های کنار رودخانه با باد نجوا می‌کردند، تئودوروس به سراغ آرتونیس آمد. او کنار شب‌تاز ایستاده بود و به آب خیره شده بود.

تئودوروس گفت: «تو را دیده‌ام. هر بار که شمشیر می‌کشی، انگار چیزی را در درونت می‌کُشی. چرا می‌جنگی، آرتونیس؟»

آرتونیس پاسخ نداد. هیچ‌کس تا آن روز این سوال را از او نپرسیده بود. همه فرض را بر این گذاشته بودند که او چون دختر آرتاباز است، باید بجنگد. چون در میدان تمرین بزرگ شده، باید شمشیر بزند. چون اسب سیاه را رام کرده، باید به نبرد برود.

اما تئودوروس منتظر ماند.

سرانجام آرتونیس گفت: «نمی‌دانم. شاید چون راه دیگری نیاموخته‌ام.»

تئودوروس لبخند زد: «این صادقانه‌ترین پاسخ یک جنگاور است. اما بدان که راه‌ها همیشه بیش از یکی هستند. تو زبان می‌دانی. می‌توانی پیش از آنکه شمشیر بکشی، حرف بزنی. این کاری است که هیچ‌یک از مردان این سپاه از عهده‌اش برنمی‌آیند.»

آن شب، آرتونیس تا سپیده‌دم بیدار ماند. گردنبند استخوانی را از کیسه بیرون آورد و به نقش آهو نگاه کرد. بعد به شمشیرش نگریست. هر دو در دستانش سنگینی می‌کردند، اما وزنشان یکسان نبود.


واقعه‌ای که نام آرتونیس را در تاریخ جاودانه کرد، نه در میدان پیروزی، که در آستانهٔ شکستی هولناک رقم خورد.

سپاه ایران در تنگه‌ای باریک در کوه‌های زاگرس گرفتار شده بود. راه پیش بسته بود و راه پس، زیر نظر کمانداران دشمن. فرمانده سپاه، پیرمردی کارکشته، با نیزه‌ای از اسب افتاده بود و نفس‌های آخر را می‌کشید. صفوف سربازان در آستانهٔ فروپاشی بود.

آرتونیس دید که اگر نبرد آغاز شود، هزاران نفر از دو سوی دره کشته خواهند شد. ایرانی و دشمن، هر دو.

آن لحظه، بی‌آنکه به خود بگوید چه می‌کند، شب‌تاز را به جلو راند. از صف بیرون زد و تنها به سوی خط مقدم دشمن تاخت.

یکی از سربازان فریاد زد: «برگرد! دیوانه شده‌ای!»

اما آرتونیس نشنید. باد در گوشش می‌پیچید و صدای سم شب‌تاز چون طبل بر سنگ‌های دره می‌کوبید.

به صد قدمی صف دشمن که رسید، شمشیرش را در نیام گذاشت. دستانش را بالا برد تا نشان دهد سلاحی در دست ندارد. سپس به زبان مادی -که از مادر آموخته بود- فریاد زد:

«فرمانده‌تان کجاست؟ من آرتونیس، دختر آرتاباز پارسی هستم. می‌خواهم دربارهٔ خون‌هایی که امروز ریخته خواهد شد با او سخن بگویم. آیا در میان شما مردی هست که پیش از کشتن، گفت‌وگو را بلد باشد؟»

سکوتی سنگین بر دره فرود آمد. کمانداران دشمن تیرها را در چله داشتند، اما رها نکردند. انگار چیزی در لحن آن زن بود که نمی‌گذاشت.

دقایقی بعد، فرمانده دشمن -مردی تنومند با ریشی انبوه- از میان صف بیرون آمد. آرتونیس از اسب پیاده شد. آن دو در میانهٔ میدان، زیر آفتاب سوزان، روبروی هم ایستادند.

آنچه میانشان گذشت، در تاریخ ثبت نشده است. اما راویان می‌گویند آرتونیس از قصهٔ گردنبند استخوانی گفت. از مادری که شاید چشم به راه پسرش بود. از سربازانی که در هر دو سوی دره، پدر و برادر و پسر کسی بودند. و از آتشی که دروغ را می‌سوزاند.

ساعتی بعد، آرتونیس با پیمان آتش‌بس بازگشت. سپاه دشمن عقب نشست و راه برای ایرانیان باز شد.

آن روز، حتی یک قطره خون در تنگهٔ زاگرس ریخته نشد.


سال‌ها بعد، آرتونیس با موهای سپید و زخم‌های کهنه بر تن، به پارسه بازگشت. او دیگر فرمانده نبود؛ مشاور بزرگ شاه بود. کسی که پیش از هر لشکرکشی، صدایش را به گوش شاه می‌رساند: «بگذار نخست سخن بگوییم. اگر نشد، آن‌گاه شمشیر.»

یک غروب، به آتشکدهٔ کودکی رفت. مغِ پیر مرده بود، اما شعله همان بود. دختر جوانی که تازه به خدمت آتشکده درآمده بود، با ترس و احترام پرسید: «بانوی من، شما همان آرتونیسِ افسانه‌ای هستید؟ همان که به تنهایی در دل دشمن تاخت؟»

آرتونیس دستش را روی شانهٔ دختر گذاشت و گفت:

«دخترم، افسانه‌ها راست می‌گویند، اما ناقص. من به دل دشمن تاختم، آری. اما نه برای کشتن، که برای گفتن. بزرگترین پیروزی من، نبردی بود که در آن شمشیر نکشیدم.»

دختر پرسید: «پس چرا نامتان در تاریخ چونان جنگاور ثبت شده است؟»

آرتونیس به شعله‌های آتش نگریست. آتش در چشمان خسته‌اش می‌رقصید.

«زیرا تاریخ را مردان می‌نویسند، و مردان شمشیر را بیشتر از سخن به یاد می‌سپارند. اما تو فراموش نکن: راستی، از تیزی شمشیر نیز برنده‌تر است. روزی زنانی خواهند آمد که نامشان را نه برای شمشیر، که برای خردشان جاودانه کنند. من شاید نخستین گام را برداشته باشم. راه را تو ادامه بده.»

آن شب، آرتونیس رو به آتش ایستاد. بادی از دامنه‌های کوه‌های پارس پایین آمد و در میان ستون‌های سنگی پیچید. درست مانند شبی که به دنیا آمده بود.

گویی چیزی در جهان جابه‌جا شده بود.


سال‌ها بعد، سربازان پیر در آتش شب‌های طولانی داستان آن روز در تنگهٔ زاگرس را برای جوانان تعریف می‌کردند.

می‌گفتند در آن نبرد زنی بود که از مرگ نمی‌ترسید.

می‌گفتند زنی بود که با اسب سیاهش در دل دشمن تاخت.

اما رفته رفته داستان عوض شد. راویان فراموش کردند که او شمشیرش را در نیام گذاشته بود. فراموش کردند که آن روز خونی ریخته نشد. به جایش گفتند: «او حمله کرد و دشمن را در هم شکست.»

تنها دختران آتشکده بودند که روایت اصلی را سینه‌به‌سینه حفظ کردند. آنان می‌دانستند که بزرگترین نبرد آرتونیس، نبردی بود که در آن سکوت پیروز شد، نه شمشیر.

و از آن پس، هرگاه زنی در ایران برخاست تا سخن بگوید، پیش از آنکه شمشیر کشیده شود، می‌گفتند: «راه آرتونیس را می‌رود.»

و این، جاودانگی واقعی بود.

پایان

💎 سخن پایانی: حقیقت داستان، فراتر از حقیقت تاریخ

به عنوان یک نویسنده، باور دارم که وظیفهٔ ما تنها بازگو کردن «آنچه رخ داده» نیست، بلکه گاهی باید از خود بپرسیم «چه چیزی شایستهٔ رخ دادن است؟» . تاریخ، پوستهٔ سخت وقایع است و داستان، هستهٔ نرم و تپندهٔ رؤیاها و ارزش‌های یک ملت.

داستان «آرتونیس» شاید از نظر تاریخ‌نگارانه دقیق نباشد، اما از نظر حقیقت انسانی و ملی عمیقاً صادق است. این داستان برآمده از این باور است که قهرمانان واقعی تمدن ما، نه فقط با زور بازو، که با ژرفای خرد و شجاعت اخلاقی‌شان تاریخ‌ساز شده‌اند.

داستان راستین نیست، اما حقیقت دارد؛ و گاهی، حقیقت یک ملت در قصه‌هایش بیشتر تجلی می‌کند تا در اسناد خشک و بی‌روح تاریخ.

داستانایران باستاننویسندگیزنانویرگول
۱۱۳
۳۵
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید