
✨ برگرفته از افسانههای محلی سیستان و بلوچستان ✨
روزی روزگاری، زمانی که خورشید مثل تیغی تیز بر پیشانی زمین میکوبید و بادهای گرم، خاک را به شکل مارهای طلایی در میان کویر میریختند، سیستان تنها به یک نام دعا میکرد: هامون.
هامون، دریاچهای بود که گویی از عرقِ آسمان ساخته شده، نگینی در دل کویر، جایی که آب و خاک با هم عهد بسته بودند. اما در آن سالها، باران فراموششان کرده بود. زمین ترک خورده بود مثل لبِ کودکی گرسنه، و گندمها نه خوابیده بودند، که مرده بودند. مردم، با دستانی خشک و چشمانی پر از دعای بیجواب، شبها نشسته بودند و قصهای را تکرار میکردند که از مادر به دختر، از پدر به پسر، نهانی از بادها منتقل میشد:
«زنی سپیدپوش از درون آب میآید،
چشمانش چون ستارههای نصف شب میدرخشند،
و هر کس چشم به چشمش دوخت،
دلش از جایش بیرون میآید،
و دیگر آرام نمییابد.»
در این میان، جوانی بود به نام یارمحمد — نامش مثل دعای کوتاهی بود که پدرش در شبِ تولدش زمزمه کرده: «یارِ خداست، محمد». او دلیر بود، اما دلش از خاکِ بیآب سنگین شده بود. هر شب، زیر سایهٔ خرمنِ سوخته، خواب میدید زنی میآید؛ سپیدپوش، با گیسوانی چون رودخانهای در ماه تازه. صدایش مثل زمزمهٔ باد بر سطح آب. او نمیدانست آیا آن زن را دیده یا دلش خلقش کرده، اما هر بیداری، لبهایش خشک و قلبش پر از تپشی بیدلیل بود.
تا یک شب…
شبی که ماه مثل دیناری نقرهای بر پیشانی هامون نشسته بود و نسیم خنک، بوی آب را تا دهکده میآورد. یارمحمد به هامون رفت. نه به دنبال آب، نه برای شکار ماهی. به دنبالِ خوابش رفت.
ناگهان، آب لرزید. و از میان آن آرامش، زن سپیدپوش ظاهر شد. بر آب گام میبرد، بیآنکه خیس شود. موجها از زیر پایش کنار میرفتند، گویی او نه از گِل و خون، که از خیالِ باران ساخته شده باشد.
چشم در چشم یارمحمد دوخت. لحظهای، زمان ایستاد. نفسها گم شدند. و زمین، زیر پاهایشان، تنها خاک نبود دیگر.
زن گفت، با صدایی که نه از گلو، که از عمقِ آب میآمد:
«ای جوانِ خسته، چرا مرا میجویی؟»
یارمحمد، با لبی لرزان، گفت:
«برای مردمم آمدهام. برای زمینِ بیروحِ ما. از تو، آب میخواهم.»
زن لبخند زد. اما لبخندش مثل نورِ ماه بود که بر قبر میتابد — زیبا، اما پر از اندوه. گفت:
«آب را میخواهی؟ یا مرا؟»
آن لحظه، یارمحمد فهمید. آب، تنها با قلبِ زنده داده میشود. و هامون، تنها به کسی باران میدهد که دلش را به آب بسپارد.
از آن شب، باران بر سیستان فرود آمد. نه مثل یک عادتِ آسمان، که مثل یک دعای شکسته که بالاخره شنیده شده بود. آسمان گریست، زمین جوان شد، و هامون سرشار شد. کشتزارها سبز شدند، کودکان خنده را یاد گرفتند، و قحطی به خاطره تبدیل شد.
اما یارمحمد، هر شب به هامون بازمیگشت. نه برای آب. برای آن چشمهای درخشان. برای آن نفسِ مهتابی که در خوابش میزیست.
مردم میگفتند: «یارمحمد دلش را در هامون گم کرده.» اما بعضی میدانستند حقیقت را: دلش را نه گم کرده بود، داده بود.
سالها گذشت. تا یک شبِ دیگر، یارمحمد به هامون رفت… و بازنگشت.
صبح، تنها ردِ پایش تا لبهٔ آب میرسید. بعد، خاک خشک بود. هیچ جای دیگر اثری نبود.
برخی گفتند زن سپیدپوش او را با خود برد، به جایی که آب و روح یکی میشوند. برخی گفتند او خودش به آغوش آب افتاد، مثل کودکی که به مادر بازمیگردد.
و هنوز، اگر شبی ساکت به کنار هامون بروید، وقتی ماه بر آب مینشیند و باد خاموش است، گوش دهید. شاید در سکوتِ موجها، نفسِ عاشقی را بشنوید که هرگز از دلش رهایی نیافت. و مردم از آن پس میگفتند:
«آب بیدل نمیبارد.»