
صدای زنگولهٔ لیلی
داستانی از گمشدههایی که هرگز نرفتهاند
این داستان از آن داستانهایی است که در سکوت یک شب روستایی به ذهنم آمد. دربارهٔ پدرانی که با چشمانی میبینند که فرزندانشان فراموش کردهاند چگونه ببینند. دربارهٔ صداهایی است که فقط کسانی میشنوند که گوششان را به خاک گذاشتهاند.
---
شب بود و تنها صدایی که از میان خاموشی روستای چهارباغ بیرون میزد، زوزهٔ باد در میان شاخههای کُرُتِ کوه بود. نه برق، نه تلویزیون، نه صدای موتور. فقط صدای گوسفندان در اصطبلهای سنگی و بوی خاک نمخورده که از زیر کاهگل بالا میزد — بویی خوابآلود، قدیمی، مثل نفس خانوادهای که همیشه در همین خاک زندگی کردهاند.
من، رضا، بعد از دوازده سال شهرنشینی، دوباره پایم به ده افتاده بود. پدرم، دودهمراد، آخرین چوپان سنتی روستا، دیگر نمیتوانست به کوه برود. مفاصلش مثل درهای زنگزده میآمد و میرفت. من آمده بودم تا کمک کنم، اما کمک من شامل یک موبایل، یک اپلیکیشن و بیستوپنج فریم GPS بود که روی گردن گوسفندان چسبیده بود.
گفتم: «دیگه نیازی به چوپان نیست، بابا، همه چیز رو میبینم. فقط کافیه نگاه کنم.»
پدرم سرش را بلند کرد، نگاهم کرد، مثل اینکه چیزی در مغزش ترکیده باشد. بعد، با صدایی آهسته گفت:
«اما کی به زنگها گوش میده؟»
زنگها!
زنگهای نقرهای که هر کدام اسم داشتند: "سیاهچشم"، "لیلی"، "نیلوفر"، "گلمحمد"... هر چوپان، زنگ هر گوسفند را میشناخت. صدای زنگولهٔ لیلی، مثلاً، تیزتر از بقیه بود، چون نقرهاش ترک خورده بود. وقتی باد میآمد، زنگولهٔ لیلی اول زنگ میزد. پدر گفت: «لیلی مثل یه نگهبان بود. وقتی زنگ میزد، یعنی کسی یا چیزی نزدیک میشد.»
یادم آمد شبی که بچه بودم و لیلی گم شد. پدرم سه شب بیخواب ماند و به کوه رفت. من فکر میکردم دیوانه شده، اما او فقط میگفت: «لیلی نمیترسد. اگر گم شده، یعنی جایی باید برود.» آن زمان نفهمیدم. حالا هم فکر میکردم اینها حرفهای پیرمرد کهنهدنده است.
تا آن شب.
شبی که باد از سمت چشمهٔ خشکیده وزید. شبی که من روی تخت خوابم نداشتم، چون صدای ناشناختهای از بیرون میآمد. زنگ. نه زنگ گوسفندان حیاط. این زنگ، از دورتر بود، قدیمی، تیز، مثل صدای کسی که بعد از سالها دوباره نفس کشیده باشد.
پایم را به زمین کوبیدم و از پنجره نگاه کردم. هیچچیز ندیدم. فقط تاریکیِ کوه و سایهای که شاید باد بود، شاید نبود. موبایلم را برداشتم. اپلیکیشن روشن شد. همهٔ گوسفندان در محدوده بودند. هیچ هشداری نداد.
اما پدرم، که در اتاق کناری بیخواب شده بود، ناگهان فریاد زد:
«لیلیه! لیلی برگشته!»
من خندیدم: «بابا، لیلی پنجاه ساله گم شده! گوسفند نمیمونه اینقد طولانی!»
او فقط لبخندی زد و چشمانش را بست. دستش به سمت گوشهٔ اتاق رفت و روی دفترچهٔ چرمی گذاشت — همان دفترچهای که از زمان مرگ حاج مهدی، هر شب زیر دستش بود، مثل نگینی از گذشته.
آن شب من نخوابیدم. دفترچه را برداشتم. صفحات خشک، بوی دود چوب و خاطره داشتند. دستخطی خشن، قدیمی، مثل ریشهٔ درختی که از زمین بیرون آمده بود:
"لیلی را گرفتم. نژادش را با گلهام ترکیب کردم. اما فرار کرد. به کوهها رفت. اگر این را میخوانی، بدان: او زنده است. و گنج تو نه طلاست، نه نقره. گنج تو وفاداریست و وفاداری فقط برای کسی معنی دارد که بتواند ببیند."
مثل کسی که صدایی را میشنود که فقط او میتواند بشنود، من برای اولین بار متوجه شدم بعضی صداها فقط برای گوش یک نفر ساخته شدهاند.
صبح، نگاهی به اپلیکیشن انداختم. همه گوسفندان در محدوده بودند، اما یک نقطهٔ آبی، خارج از حاشیه نقشه، کنار چشمهٔ گنجه حرکت میکرد. نامش نشان داده نمیشد. سیستم میگفت: «دستگاه ناشناس – بدون اطلاعات.»
سرم سوت کشید. به پدرم گفتم، او فقط گفت:
«برو ببین. شاید لیلی فرزندش رو آورده.»
راه به چشمه، قدیمیتر از خود روستا بود. سنگها تراشیدهٔ دستهای گمشده، و گیاهان از ریشه به خاک چسبیده بودند. هر قدم که برمیداشتم، حس میکردم وارد یک خاطره میشوم، نه یک مکان.
وقتی رسیدم، آنجا بود. گوسفندی سفید، پوستش چروکیده، چشمانش مهآلود، اما زنگ نقرهای دور گردنش ترک داشت و هنوز تیز و زنده زنگ میزد. لیلی حرکت کرد، آهسته، مثل ماه در آسمان. سرش را بلند کرد، چشمانش به من دوخته بود — نه مثل حیوانی که ترسیده، بلکه مثل کسی که منتظر بوده. زنگولهاش زد. فقط یک بار.
پشت سرش، شش یا هفت گوسفند سفید، مثل ابرهایی که از آسمان افتادهاند، از میان سنگها بیرون آمدند. یکی از آنها زنگی مشابه داشت — کمی کوچکتر، کمی تیزتر، مثل صدای فرزندی که اولین بار نفس میکشد.
دستم لرزید. پنجاه سال پیش، لیلی، گوسفند سفید و نادر دودهمراد، شب قبل از عید گم شده بود. همه گفتند گرگ بردنش، اما پدرم هیچوقت باور نکرد. حالا میفهمیدم چرا.
شب دیگر، پدرم روی صندلی کهنهاش مقابل حیاط نشسته بود. من جلویش نشستم. موبایلم را خاموش کردم. هیچ GPS، هیچ نقشه، هیچ نقطهٔ آبی. فقط باد، بوی یونجه و زنگ لیلی که از دور، مثل یک آهنگ قدیمی، میآمد.
پدرم گفت:
«بعضی چیزها رو فناوری نمیبینه. صدای قدمها روی خاک، بوی ترس در هوای شب، زنگ یه گوسفند که هنوز یادش هست... اینها فقط با قلب شنیده میشه.»
سرم را تکان دادم و برای اولین بار فهمیدم شهر چقدر سکوت بیروح دارد و روستا پر از صداهایی است که فقط منتظر گوش درستاند — گوشی که نه به موبایل وابسته است، نه به سیگنال، بلکه به خاک، به باد، به زنگی که از میان زمان میآید.
---
در بسیاری از روستاهای ایران، چوپانان به هر گوسفند زنگوله میدادند و هر زنگوله صدایی منحصربهفرد داشت. این زنگها نه فقط برای کنترل، بلکه نماد وفاداری، حافظه و ارتباط عمیق بین انسان و طبیعت بودند. بعضی از آنها، سالها پس از مرگ صاحبشان، هنوز در میان کوهها زنگ میزدند.