ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان کوتاه (عروسی که هیچ وقت نیامد)

عروسی که هیچ‌وقت نیامد

نوشته: سارا حیدریان

هیچ‌گاه آن شب‌های عید قربان را فراموش نمی‌کنم.

از بعدازظهر که خورشید پشت تپهٔ «گردنه‌سرد» فرو می‌نشست، بوی یونجهٔ تازه از حیاط‌های پر از انبار کاه بالا می‌زد و صدای بع‌بع گوسفندان در کوچه‌های خاکی می‌پیچید. باد خنک از میان شاخه‌های گردو می‌گذشت و برگ‌ها را با صدای خش‌خش آرام به زمین می‌ریخت. لباس‌های سفید شسته روی بام‌ها تکان می‌خوردند و سایه‌شان روی دیوارهای کاهگلی کوچه می‌افتاد، گویی نقاشی‌ای که هر لحظه تغییر می‌کرد.

بچه که بودم، پاهایم را توی خاک نرم کوچه فرو می‌کردم و به خانهٔ مش‌حسین نگاه می‌کردم؛ همان پیرمردی که هر سال، فانوس‌هایش را به شاخه‌های گردوی وسط حیاط می‌آویخت. نور زرد فانوس‌ها روی دیوار خانه می‌رقصید و بوی نفت سوخته‌شان با عطر خاک نم‌خورده و برگ‌های خیس یونجه قاطی می‌شد.

وسط حیاط، همیشه یک صندلی چوبی قدیمی می‌گذاشت. پشتی‌اش لق بود و یکی از پایه‌هایش را با پارچه بسته بود. روی صندلی، روکش ترمهٔ قهوه‌ای می‌کشید؛ تمیز، اما کهنه، با گل‌های نخ‌طلایی که از بس شسته شده بودند، رنگشان پریده بود. ما بچه‌ها از پشت در نیمه‌باز یواشکی سرک می‌کشیدیم و می‌پرسیدیم:

– مش‌حسین، این صندلی واسه کیه؟

و او با صدای خش‌دار و آرام می‌گفت:

– واسه عروس من.

سال‌ها گذشت، صندلی مش‌حسین همیشه خالی ماند. هر سال عید قربان، قبل از اذان مغرب، حیاطش را آب و جارو می‌کرد، صندلی را می‌آورد وسط، روکش ترمه را صاف می‌کشید و دو استکان کمرباریک چای روی میز عسلی کنارش می‌گذاشت؛ یکی برای خودش، یکی برای «عروسش». چای دومی همیشه دست‌نخورده می‌ماند، اما بوی هلش توی حیاط می‌پیچید.

زن‌های روستا می‌گفتند مش‌حسین جوان که بوده، عروسش شب قبل از عروسی گم شده است؛ یکی می‌گفت از دست خواستگار فرار کرده، یکی می‌گفت گرگ بردتش، و یکی قسم می‌خورد دیده که آخرین‌بار از کنار چشمهٔ «آینه‌سر» گذشته. هیچ‌کس درست نمی‌دانست.

یک شب پاییز که باد زوزه می‌کشید و بوی دود هیزم از دودکش‌ها بیرون می‌زد، از کنار خانه‌اش رد شدم. فانوس‌ها خاموش بودند، ولی نور ضعیفی از پنجرهٔ کوچک اتاقش بیرون می‌زد. کنجکاوی، مثل داغیِ چای تازه، زبانم را می‌سوزاند. آرام جلو رفتم، چشمم را به شیشه چسباندم.

مش‌حسین نشسته بود روبه‌روی صندلی… و داشت آرام با کسی حرف می‌زد. سایه‌ای روی دیوار روبه‌رویش می‌رقصید؛ دامن بلند و گیسوان تا کمر، اما کسی را نمی‌دیدم.

– بلاخره آمادی… راه رو گم کرده بودی؟ – صدای پیرمرد بود، اما سایه هیچ پاسخی نداد.

نفس در سینه‌ام حبس شد. از گوشهٔ چشمم چیزی برق زد: شالی قرمز، روی بند رخت، آرام تکان می‌خورد، انگار کسی تازه آن را آنجا آویزان کرده باشد. قدم‌هایم صدا داد و چراغ‌نفتی در دست لرزید. سایه‌ها روی دیوارهای گلی به رقص ادامه می‌دادند.

در همان لحظه، جای فرورفتگی لباس کسی روی صندلی معلوم شد. مش‌حسین لبخندی زد، چشم‌هایش نیمه‌باز، پر از آرامش و انتظار.

– خوش آمدی…

صبح روز بعد، اهالی روستا دیدند مش‌حسین بی‌صدا درگذشته است، لبخند روی لب داشت، مثل کسی که بالاخره معشوقش را دیده باشد.

راوی، همان بچهٔ قدیمی، حالا بزرگ شده بود. فهمید بعضی انتظارها پایانشان وصال نیست، اما لحظه‌ای که کسی را با تمام وجود حس می‌کنیم، کافی‌ست تا زندگی معنا پیدا کند. بوی یاس که از باغچه پیچیده بود، هنوز در هوا مانده بود. صندلی خالی، فنجان های چای خالی، و شال قرمز، همه نشان می‌دادند که عشق واقعی، حتی بعد از نیم قرن، هیچ‌وقت نمی‌میرد.

داستان کوتاه
۸۵
۳۰
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید