ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

نامه‌ای به نخستین انسانی که کلمه‌ای نوشت

📌دوست گرامی «گنجشک» چالشی راه انداختند:

نوشتن یک نامه.

نامه‌ای به هر کس، هر چیز، یا حتی هر زمانی.

من دعوتش را پذیرفتم و این نامه را نوشتم.

اگر شما هم دوست دارید، شما هم بنویسید.

سلام

نامت در هیچ کتابی نیست. صورتت روی هیچ سکه‌ای نقش نبسته. هیچ مورخی از تو ننوشته است. با این‌همه، اثری که از تو مانده، از هر پادشاهی ماندگارتر است.

می‌خواهم تصور کنم آن روز را. روزی که برای نخستین بار تصمیم گرفتی چیزی را بنویسی. نه فقط بگویی. شاید هوا گرم بود و زمین بُوی خاک می‌داد. شاید کنار آتشی نشسته بودی یا در سایه‌ی دیواری گِلی. شاید چیزی در دلت بود که نمی‌خواستی از میان برود: نام یک انسان، شمار چند گوسفند، یا فقط نشانه‌ای ساده که بگوید «من این‌جا بوده‌ام».

آن‌گاه با چوبی نازک، یا سنگی تیز، خطی کشیدی. گاهی تصور می‌کنم دستت هنگام کشیدن آن خط کمی لرزید. شاید حتی نمی‌دانستی آنچه می‌نویسی «کلمه» نام خواهد گرفت. خطی که در نگاه تو شاید فقط یک علامت بود، اما در نگاه ما هزاران سال بعد، آغاز یک جهان تازه.

از همان لحظه، انسان توانست چیزی را از چنگ زمان برباید. پیش از تو، کلمات در هوا زندگی می‌کردند: گفته می‌شدند، شنیده می‌شدند، و بعد مثل دود در آسمان پخش می‌شدند. اما تو کاری کردی که کلمه بماند. تو به صدا وزن دادی، به فکر شکل دادی، و به حافظه بدنی از خاک و سنگ بخشیدی.

گاهی فکر می‌کنم: آیا خودت می‌دانستی چه کرده‌ای؟ آیا وقتی آن نشانه را روی سنگ سخت یا گِل نرم حک می‌کردی، حدس می‌زدی که روزی انسان‌ها با همین نشانه‌ها کتابخانه‌هایی بسازند که از شهرها بزرگ‌تر باشند؟ حدس می‌زدی که جنگ‌ها با کلمات اعلام شوند، عشق‌ها با کلمات اعتراف شوند، و دعاها با کلمات به آسمان بروند؟

من یکی از کسانی هستم که هنوز در همان راه قدم می‌زند که تو باز کردی. قرن‌ها گذشته است. ابزارها عوض شده‌اند. صفحه‌ها از سنگ و گِل و پوست به کاغذ و نور تبدیل شده‌اند. اما کار ما هنوز همان است: نشاندنِ کلمه کنار کلمه، با امیدی عجیب که شاید چیزی از درون این زندگیِ پیچیده قابل فهم شود.

گاهی، وقتی می‌نویسم، حس می‌کنم به تو نزدیک می‌شوم. به آن لحظه‌ی نخستین. لحظه‌ای که انسان فهمید می‌تواند چیزی از خودش بیرون بگذارد؛ چیزی که بعد از رفتنش هم بماند. نوشتن، در بهترین حالتش، تلاشی است برای این که انسان کمی کمتر در تاریکی گم شود.

اما بگذار صادق باشم. کلماتی که تو آغاز کردی فقط نور نیاوردند. آن‌ها گاهی فریب هم آوردند. با همین کلمات، دروغ‌ها نوشته شدند، نفرت‌ها پخش شدند، فرمان‌های کشتار صادر شد. گاهی فکر می‌کنم اگر تو آن خط نخست را نمی‌کشیدی، شاید جهان ساده‌تر بود. شاید آدم‌ها کمتر می‌توانستند یکدیگر را گمراه کنند.

و با این‌حال، حتی وقتی به این فکر می‌کنم، باز هم نمی‌توانم از کلمه دست بکشم. چون در کنار همه‌ی آن تاریکی‌ها، همین کلمات بودند که انسان‌ها را از سده‌ها دورتر به هم رساندند. همین کلمات بودند که اجازه دادند صدای مردگان هنوز شنیده شود. ما هنوز می‌توانیم صدای شاعرانی را بشنویم که هزار سال پیش زیستند. هنوز می‌توانیم بفهمیم انسانی در شهری دور، در زمانی دور، دقیقاً چه احساسی داشته است.

این معجزه‌ی کوچکی است که تو آغازش کردی.

من وقتی می‌نویسم، گاهی احساس می‌کنم در گفت‌وگویی شرکت دارم که پایان ندارد. گفت‌وگویی میان انسان‌هایی که هرگز همدیگر را ندیده‌اند. کسی هزار سال پیش جمله‌ای نوشت، دیگری سده‌ها بعد آن را خواند و پاسخ داد، و حالا من هم کلمه‌ای دیگر به این زنجیره اضافه می‌کنم. زنجیره‌ای که از تو شروع شد.

برای همین به تو می‌نویسم. نه برای این که پاسخی بگیرم — می‌دانم فاصله‌ی میان ما پر از قرن‌هایی است که هیچ نامه‌ای از آن‌ها نمی‌گذرد — بلکه برای این که بگویم: آن حرکت کوچک تو هنوز ادامه دارد. هنوز انسان‌هایی هستند که شب‌ها بیدار می‌مانند تا جمله‌ای بیابند که حقیقتی کوچک را دقیق‌تر بگوید.

شاید تو فقط می‌خواستی چیزی را فراموش نکنی. اما آن‌چه ساختی، چیزی بیش از حافظه بود. تو راهی ساختی برای این که انسان‌ها با کسانی حرف بزنند که هرگز نخواهند دید. راهی برای این که تجربه‌هایشان را از مرز زمان عبور دهند.

من یکی از مسافران همان راه هستم.

و حالا که این نامه را می‌نویسم، نمی‌دانم آیا کلمات واقعاً می‌توانند آن‌چه در دل می‌گذرد را نجات دهند یا نه. هنوز مطمئن نیستم زبان به اندازه‌ی رنج‌ها و عشق‌های ما بزرگ باشد. اما یک چیز را می‌دانم: اگر آن روز تو آن خط کوچک را روی سنگ یا گِل نمی‌کشیدی، ما امروز حتی فرصت این تردید را هم نداشتیم.

برای همین، از فاصله‌ی هزاران سال، فقط می‌خواهم یک چیز بگویم

آن نشانه‌ی کوچک تو هنوز زنده است.

در هر جمله‌ای که نوشته می‌شود.

در هر نامه‌ای که کسی برای انسانی دیگر می‌نویسد.

و حتی در همین کلماتی که اکنون میان من و تو ایستاده‌اند؛ کلماتی که اگر تو آن خط نخست را نمی‌کشیدی، هرگز به دنیا نمی‌آمدند.

پایان

گنجشکنویسندگیچالش
۱۱۲
۵۳
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید