
این روزها، واژهها کم آوردهاند.
هیچ جملهای آنقدر بزرگ نیست که بتواند اندوهِ پرپر شدن جوانان این سرزمین را در خود جا بدهد. جوانانی که میتوانستند زندگی کنند، بخندند، بسازند، دوست بدارند… و حالا تنها خاطرهاند و داغی سنگین بر دل خانوادهها و یک ملت.
این نوشته، نه برای توضیح است و نه توجیه؛
فقط برای همدلی است.
برای ایستادن کنار پدران و مادرانی که قامتشان زیر بار غم خم شده،
برای خواهران و برادرانی که جای خالی عزیزشان تا ابد در خانه نفس میکشد،
برای دوستانی که هنوز منتظر پیام یا صدایی هستند که دیگر هرگز نخواهد آمد.
ما با شما همدردیم؛
با دلهایی که شکسته، با اشکهایی که شبانه فرو میریزند، با سکوتهایی که از فریاد دردناکترند.
بدانید که فرزندانتان تنها نبودند؛
آنها فرزندان یک ملت بودند.
و با شما، هموطنانم؛
که این روزها دلهامان سنگین است و امیدمان زخمی،
که خشم و غم را همزمان به دوش میکشیم،
که هنوز ایستادهایم، حتی اگر خسته و دلخون باشیم.
خیلی درد دارد…
خیلی سخت است که در جایی از جهان، چشمانتظار بمانی؛
منتظر اینکه کشوری دیگر، بهخاطر شرایط بد وطنت، به سرزمینت—به پارهی تنت—حمله کند.
سخت است ندانی بعدش چه میشود، فردا چه شکلی دارد،
سخت است با این بلاتکلیفی نفس کشیدن.
اما آنقدر خستهایم…
آنقدر خون دیدهایم…
که انگار داریم یک «خودزنیِ تاریخی» را رقم میزنیم؛
به این امید که شاید، فقط شاید،
این سرزمین روزی جای بهتری برای زندگی شود.
و میان این همه درد،
گلایهای هم هست؛
نه از سر بیایمانی،
بلکه از عمق زخم.
خدایا… کجایی؟
نمیبینی؟
یا شاید… وجود نداری؟
اگر هستی، چرا هنوز فقط نگاه میکنی؟
چقدر دیگر باید ببینیم، بسوزیم، دفن کنیم و دوام بیاوریم؟
یاد این جوانان، خاموششدنی نیست.
نامشان در حافظهی جمعی ما زنده میماند؛
نه فقط بهعنوان قربانی،
بلکه بهعنوان نشانهای از بهایی که یک ملت برای زندگی، کرامت و آینده میپردازد.
در این روزهای تلخ،
کنار هم میمانیم.
با دلهایی شکسته،
با پرسشهایی بیپاسخ،
اما با انسانیتمان زنده.





عذرخواهم که کامنت جواب نمیدم. واقعا در توانم نیست و سپاسگزارم از شما که لایک میکنید و کامنت همدلانه میزارید❤️🫂