ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۷ دقیقه·۵ روز پیش

درون چاهِ خویشتن

من از درون چاه خویشتن را آن بالا دیدم
من از درون چاه خویشتن را آن بالا دیدم

نامم را مادرم آرمان گذاشت.

مادرم از تبارِ بادهای شرقی بود، از دیارِ فیروزه و غزل، از نیشابورِ مه‌گرفته‌ای که روزگاری خاکش را به زلزله داد و آسمانش را به سکوت. پدرم اما تُرکی ساده‌دل بود، سربازی که شمشیر از کمر گشود و چکش مسگری بر دست گرفت. می‌گفتند در هیاهوی لشکر، دل به دختری خراسانی باخت که بوی گلاب و رباب از نفسش برمی‌خاست و او را آورد به قونیه، شهرِ حلقه‌های سماع و غبارِ کاروان‌ها.

مادرم اما، هیچ‌گاه خاکِ نیشابور را از یاد نبرد. شب‌ها کنار پنجره می‌نشست، رو به شرق، و زیر لب برایم زمزمه می‌کرد: «آرمان یعنی آرزو... یعنی آنچه جستنش واجب است و یافتنش موهبت. پسرم، تو را به نامِ طلب نامیدم. مباد که یک عمر روی مس بکوبی و هرگز نپرسی در پسِ این کوره، چه نوری پنهان است.»

و من، وارثِ آن غربتِ شرقی، با آتشی در سینه بزرگ شدم که نه از کورهٔ مسگری، که از حسرتِ فیروزه‌های گمشدهٔ مادرم زبانه می‌کشید.


قونیه اما، شهرِ شور و غبار بود. شهری که بامدادانش با گام‌های مولانا روشن می‌شد.

مولانا... آن خداوندگارِ خرقهٔ نیلگون، که چون از برابر دکان کوچکم می‌گذشت، گویی تمام نورِ عالم در ردایش جمع می‌شد. من اما، مسگری بیش نبودم. دستانم بوی مس می‌داد و دلم بوی طلب. جرات نگاه به چشمانش را نداشتم. تنها سایه‌اش را می‌نگریستم که چون ابری مهربان از روی مس‌هایم می‌گذشت.

تا آن روز. روزی که دیوانگی، مهمانِ دلِ خسته‌ام شد.

از دکان برخاستم، چکش از دستم افتاد و صدایش چون زنگِ بیداری در بازار پیچید. دویدم. مانند گدایانی که بر سر راهش زانو می‌زدند، اما نه برای سکه، که برای ذره‌ای از آن نور. عرق بر پیشانی‌ام می‌درخشید و اشکی در چشمانم مانده بود؛ اشکی که هنوز جرأتِ لغزیدن نداشت. گفتم: «خداوندگارا! مادرم مرا آرمان نامید، یعنی آرزومند، یعنی تشنهٔ راه. اما من هنوز در آتشِ فراق می‌سوزم. آرمانم خاکستر شد. راه کجاست؟»

مولانا ایستاد. سکوتی کرد که انگار تمامِ بازار در آن دم، وضو گرفت. سپس دست بر شانه‌ام گذاشت؛ دستی که گرمایش هنوز، پس از این همه شب و روز، بر استخوانم مانده است. لبخندی زد، عمیق و غمگین، چون غزلی ناتمام. با صدایی که انگار نه از حنجره، که از روحِ زمین برمی‌خاست، گفت:

«آرمانِ خراسانی‌تبار… راه را از کسی بپرس که خود راه است، نه آن‌که راه را نشان می‌دهد. شمس را پیدا کن.»

و رفت.

همین که نامِ شمس بر زبانش جاری شد، گویی دکانِ مسگری‌ام در چشمانم فروریخت. نامِ شمس، نه یک کلمه، که تیغی بود بر جانم؛ نامی که بوی تندِ توفان می‌داد. دیگر صدایِ چکش‌ها، صدایِ بازار، صدایِ هیاهویِ قونیه نبود؛ صدایِ غریبی بود که از اعماقِ غربتِ مادرم برمی‌خاست.

و من ماندم و نامِ شمس.


شمس... شمس تبریزی. نامی که در بازار، در مسجد، در سماع صوفیان، مثل رازی سر به مهر می‌چرخید. هرکه توصیفی از او می‌داد و هیچ‌کس او را خوب ندیده بود:

پیرمردی ژنده‌پوش، تلخ و گریزان...

دیوانه‌ای که با سگ‌ها هم‌صحبت است و با ماه...

گنجی پنهان در ویرانه‌ای، که هرکه یافتش، دیگر به خویش بازنگشت...

و من، آرمانِ سرگشته، سه شبانه‌روز قونیه را زیر پا نهادم. از بازار آهنگران تا آستانهٔ خانقاه، از مسجد تا خراباتِ حاشیهٔ شهر. آخر سر، پیرمردی دوره‌گرد، با چشمانی به رنگِ خاک، به چاهی در شرق شهر اشاره کرد و گفت: «شمس؟ آن شهابِ ثاقب را می‌گویی؟ گاهی آنجاست، در اعماق. گاهی هم هیچ‌جا نیست. مثل بادی که از سمتِ شرق می‌وزد و تنها کسانی بویش را می‌شناسند که روزی آن خاک را بوسیده‌اند.»

لرزه بر تنم نشست. انگار مادرم از دورها مرا می‌نگریست.


به کنار چاه رفتم.

چاهی سنگی، با دهانه‌ای چون زخمی باز بر پیکرِ زمین. تاریکی‌اش بوی نم می‌داد، بوی خزه، بوی اسرار کهنه. خم شدم بر دهانه. هیچ نبود. تنها سیاهیِ محض، و باد سردی که از اعماق می‌وزید و گویی زمزمه می‌کرد.

با صدایی که از عمقِ ویرانه‌های درونم برمی‌آمد، فریاد زدم: «شمس! شمس تبریزی! مولانا مرا فرستاده. آرمانم، پسرِ مادری از نیشابور، مسگری از بازار قونیه. به درگاهت پناه آورده‌ام...»

سکوتی طولانی. آنقدر که خواستم برگردم و برای همیشه، آرمان بودن را فراموش کنم.

اما ناگاه صدایی برخاست. صدایی که از ته چاه نبود. از ته خودم بود. از اعماقی دورتر از نیشابور، دورتر از کودکی، دورتر از لالایی‌های مادرم. صدایی نه بم، نه اوج گرفته. صدایی که گویی همیشه در من زمزمه می‌کرد و من کر بودم. گفت: «چه می‌خواهی، آرمان؟»

زانوانم سست شد. نفس در سینه حبس. گفتم: «راه! راه را می‌خواهم!»

باز سکوت. باد سردی از چاه وزید و گرد و غبار بر صورتم نشاند. سپس صدا گفت، با طنینی که پتکی بود بر مسِ گداختهٔ جانم: «پس چرا بر لب چاه ایستاده‌ای؟ راه اینجاست. در تاریکی. در قعر. در نیستی. بپر!»

دلم فرو ریخت. چشمانم به آن سیاهیِ بی‌انتها خیره ماند. زمزمه کردم: «اما... تاریک است. نمی‌بینم. می‌ترسم...»

صدا این بار نرم‌تر شد. اما تیزتر. مثل نوازشی که خنجر باشد، مثل بارانی که تگرگ در دل دارد. گفت: «آه... پس تو راه را نمی‌خواهی. تو فقط نورِ راه را می‌خواهی. و این دو، آرمانِ مادرزاده از طلب، با هم فرق دارد. فرقی به بلندای زمین تا آسمان. برو. نور را از مولانا بگیر. او سخاوتمندانه می‌بخشد. راه، اما، کارِ تو نیست. برو و به مادرت بگو: آرمانش در طلب زیست، اما در پَرش نیامد.»

شرم، چون مسی گداخته بر جانم نشست.

یاد مادرم افتادم، که پشت پنجره، رو به شرق، با چشمانی خیس زمزمه می‌کرد: «آرمان یعنی آرزو... یعنی آنچه جستنش واجب است.» از لب چاه برخاستم. اشکی، گرم و شور، گونه‌ام را سوزاند و بر خاک خشک چکید. برگشتم. به سمت شهر. به سمت مس. به سمت هیچ.

اما در میانهٔ راه، همانجا که باد به صورتم خورد، ایستادم.

بادی که انگار از سمت خراسان می‌وزید. بادی که بوی گیسوی مادرم را داشت. چیزی در درونم شکست. یا شاید چیزی بیدار شد. با خود گفتم: «اگر راه در پرتگاه است، پس چرا من هنوز در بازارم؟ مادرم مرا آرمان نامید، نه نامِ ترس. اگر نپرم، دیگر آرمان نیستم. پسری بی‌نام خواهم شد، در شهری بی‌نور، در دکانی بی‌عشق...»

و درست در همان لحظه، همه چیز چرخید.

زمین و آسمان در هم پیچیدند. دیگر زیر پایم خاکِ صحرا نبود. بوی نم بود و خزه. و تاریکی. تاریکیِ مطلق، اما نه ترسناک، که آشنا. چون آغوش مادری در شبی بی‌مهتاب. من، در اعماق چاه ایستاده بودم. در قعرِ ناشناختهٔ خویش. و از پایین، به دهانه چاه می‌نگریستم که حالا چون ماهی کوچک و درخشان، دوردست‌ها می‌تافت.

و دیدم پسری بر لب چاه خم شده. پسری با چکشی در دست، لرزان و با چشمانی خیس. آرمان. خودم.

و ناگهان بویی پیچید در فضا. بوی خاکِ باران‌خوردهٔ نیشابور. بوی بهشت. بوی آغوشِ آغازین.

وحشت و روشنایی توأمان در جانم پیچید. و صدایی از لب‌های خودم بیرون آمد، اما مال من نبود. مال او بود. مال شمس. صدایی که در اعماق چاه، در اعماقِ من، زمزمه کرد، چون شعری ازلی:

«حالا دیگر مسگر نیستی.

حالا هم طلبکاری، هم مطلوب.

اینجا نه لب چاهی هست و نه قعری.

اینجا قونیهٔ دل توست، آرمان.

و این بوی خاک، نه از نیشابور،

که از وطن اصلی توست.

و من...

من ساکن همیشگی ویرانه‌های توأم.

از ازل اینجا بودم.

تو مرا در بازار می‌جستی،

غافل از آنکه در خودت نشسته‌ام.

بپر، که پَریدی.

بمیر، که زنده شدی.

گم شو، که یافتی.»

پلک زدم.

و باز بر لب چاه بودم، در تاریکی شب، با باد خنکی بر صورتم و چکشی در دست. اما دیگر آن آرمانِ پیشین نبودم. آن صدا، آن دیدار، آن جابه‌جاییِ جان، در من حک شده بود، چون نقشی بر مسِ ازل.


حالا هر بامداد بر مس می‌کوبم.

اما هر ضربهٔ چکش، ذکری است بی‌واژه.

و هر ظرفی که می‌سازم، کاسه‌ای است برای آن روشناییِ درونی.

مشتری‌ها می‌پرسند: «آرمان، چه شده که مس‌هایت اینهمه جان گرفته‌اند؟»

و من لبخند می‌زنم.

لبخندی که از اعماقِ چاه می‌آید.

چون می‌دانم:

تا در چاهِ خودت نپری،

تا از آن صدایِ درونی نگذری،

هرچه می‌سازی، مس است و مس.

اما اگر پَریدی...

اگر روزی، بی‌پروا، خود را به تاریکیِ خویش سپردی...

مسِ وجودت زر می‌شود.

و این راز را

نه از مولانا،

نه از شمس،

که از مادرم آموختم.

مادری که مرا آرمان نامید،

و خود، بی‌آنکه بداند،

نخستین چاهِ راهم بود.


شمس تبریزی را جستجو نکنید.

او در چاهی نیست.

او در ژرف‌ترین نقطهٔ وجود خود شماست.

نشسته در اعماق،

خاموش و منتظر،

تا روزی فریاد بزنید:

«راه را می‌خواهم.»

و او،

با لبخندی که تیغ است و مرهم،

پاسخ دهد:

«پس چرا بر لبهٔ خود ایستاده‌ای؟

بپر.

که از ازل پریده‌ای، و فقط فراموش کرده‌ای.»

داستانعرفانشمسنویسندگیویرگول
۹۰
۴۹
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید