ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاندلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ روز پیش

سیده خاتون (ام‌الملوک رِی)

ری در نقابِ شب، سنگین و خاموش بود. غباری از کهنگی بر کنگره‌های حصارِ شهر نشسته بود. ستاره‌ها، دور و بی‌تفاوت، بر فرازِ گنبدهایِ آجری و کوچه‌هایِ پیچ‌درپیچ می‌درخشیدند و شهر، گویی در میانِ دو دورانِ متفاوت -میانِ شکوهِ دیروز و بیمِ فردا- در تعلیقی سرد غوطه‌ور بود.

از بالای باروی شهر، چراغ‌های پراکنده‌ی خانه‌ها چون ستارگانی کم‌جان در مهِ غبارآلود می‌سوختند. در دوردست، برفِ نشسته بر شانه‌های البرز در نورِ مهتاب می‌درخشید؛ گویی جهان، بیرون از دیوارهای ری، به چیزی جز برف و سکوت نمی‌اندیشید.

در دلِ این شهرِ مردد، در قصری که آل‌بویه از سنگ و چوب و نفوذ ساخته بودند، سیده خاتون – ام‌الملوک، دخترِ عمادالدوله دیلمی، بیوه‌ی فخرالدوله، و مادرِ مجدالدوله – در تالارِ خلوتش نشسته بود.

اتاق، نه بویِ خون می‌داد، نه بویِ آهن؛ بویِ کاغذِ کهنه و جوهر و عود می‌داد. در چهارگوشه‌ی تالار، چراغ‌های روغنی می‌سوختند و نورشان روی دیوارهایی که به نقوشِ تاک و سرو و کتیبه‌های خطِ کوفی آراسته بود، می‌لغزید.

روی میزِ کوتاهی پیشِ رو، نسخه‌ای از رساله‌ای به خطِ ابن‌سینا گشوده بود؛ رساله‌ای در بابِ «نفس» و بقایِ آن. ابن‌سینا سالیانی نه‌چندان دور، در همین ری پناه یافته بود؛ در سایه‌ی حکومتِ مردی ضعیف و مادری استوار.

سیده خاتون به یاد داشت شبی را که بوعلی در همین تالار، با همان بی‌حوصلگیِ مغرورانه‌اش، از «جوهرِ عقلانیِ نفس» سخن گفته بود و اینکه چگونه «نفس، اگر به عقل پیوند خورد، از مرگ در می‌گذرد».

انگشتانِ ظریف اما استوارش روی حاشیه‌ی صفحه کشیده بود، بی‌آنکه کلمات را بخواند. ذهنش میانِ سطرهای کتاب و سطرهای نامرئیِ شهر در رفت‌وآمد بود. ری در ظاهر آرام بود، اما او می‌دانست که این آرامش را نه پسرش، مجدالدوله، بلکه مجموعه‌ای از تصمیم‌های ناپیدا – از جمله مهر و مدارا و چند پیمانِ پنهانی – نگه داشته است.


صدای گام‌های شتاب‌زده در راهرو پیچید؛ نه آهنگِ ندیمه‌ای آرام، که ضربه‌های سنگینِ چکمه بر سنگ.

پرده‌ی ضخیمِ ورودی تالار کنار رفت و قوام‌الدوله، سردارِ نگهبانانِ شهر، در آستانه ظاهر شد. ریشش غبارآلود بود و چشمانش براق، مثل کسی که میانِ هراس و وظیفه گیر کرده باشد.

سر تعظیم فرو آورد:

– بانوی من… ام‌الملوک… قاصدی از غزنین به دروازه رسیده. از جانبِ سلطان محمود.

سیده خاتون سرش را اندکی بلند کرد، اما هنوز کتاب را نبست.

– در این ساعتِ شب، قاصدِ سلطانِ غزنین چه ارمغانی می‌آورد جز تهدید یا تکبر؟

قوام‌الدوله مکثی کرد.

– نامه‌ای به مهرِ سلطان. به زبانِ سیاست نوشته، اما بویِ شمشیر می‌دهد. اجازه می‌فرمایید قاصد به حضور آید؟

سیده خاتون کتاب را بست. انگشتش را میانِ صفحات گذاشت تا جایِ متن گم نشود.

– بگو وارد شود. اگر جهان با شمشیرِ او تعریف می‌شود، من می‌خواهم چهره‌ی این شمشیر را پیش از فرود آمدن ببینم.


چند لحظه بعد، مردی میانه‌سال با لباسِ سوارانِ غزنوی وارد شد؛ قبای تیره، کمربند چرمی، و نامه‌ای ممهور به نقشِ محمود سبکتکین در دست. در چهره‌اش آن غروری بود که بیشتر از آنکه از خودش برخاسته باشد، از سایه‌ی پادشاهیِ پشت سرش می‌آمد.

تعظیم کرد:

– سلام از سلطانِ شرق، محمود بن سبکتکین، به سویِ خاتونِ ری.

سیده خاتون سر تکان داد.

– سلام بر هر آن‌که هنوز زبانِ سخن را بر شمشیر ترجیح می‌دهد؛ اگرچه از دربارِ غزنین آمده باشد. نامه را بخوان.

قاصد لحظه‌ای مردد ماند.

– رسمِ ما این است که نامه را تسلیم می‌کنیم تا امیر خود بخواند.

سیده نگاهش کرد؛ نگاهی آرام، اما چنان نافذ که مرد بی‌اختیار سر فرود آورد.

– و رسمِ من این است که صدای تهدید را با گوشِ خود بشنوم تا وزنِ سکوتِ پس از آن را بهتر بسنجم. بخوان.

قاصد مهر را شکست و شروع کرد:

– «بسمِ الله الرحمن الرحیم. از بنده‌ی خدا، محمود بن سبکتکین، سلطانِ خراسان و غزنین، به سویِ مجدالدوله، امیرِ ری…»

صدایش در تالار پیچید. مضمونِ نامه روشن بود: محمود، که خود را شمشیرِ دین و دولت می‌دید، مجدالدوله را به ضعف، و حکومتِ آل‌بویه را به سستی و بدعت متهم می‌کرد. می‌گفت: «یا به طاعتِ ما درآیید و خطبه به نامِ ما خوانید و خراج بفرستید، یا ما ری را با سپاهِ خراسان و غزنین چنان درهم خواهیم کوبید که جز خاکستر از آن نمانَد.»

وقتی قاصد خواندن را به پایان برد، سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت. فقط صدای سوختنِ روغن در چراغ‌ها شنیده می‌شد.


سیده خاتون به آرامی از جا برخاست. نه مثل حاکمی که بر تخت می‌نشیند، بلکه مثل معلمی که می‌خواهد در میانِ شاگردانش قدم بزند.

چند گام میانِ نور و سایه برداشت، تا کنار پنجره رسید. باغِ انار زیرِ نور مهتاب غرق بود. لحظه‌ای در سکوت به باغ نگریست.

بی‌آنکه برگردد گفت:

– تو که حاملِ نامه‌ای، آیا می‌دانی چند بار در طولِ عمرت این جمله را شنیده‌ای: «تسلیم شوید، وگرنه شهر به خاک و خون کشیده می‌شود»؟

قاصد، غافلگیر از این سؤال، زیرِلب گفت:

– بارها، خاتون.

– و چند بار پس از آن، خاکِ شهرها را دیده‌ای که با خون آغشته شده است؟

مرد سکوت کرد. در چهره‌اش، خاطره‌ی شهرهایی می‌درخشید که به نامِ فتح و ایمان در آتش فرو رفته بودند.

سیده خاتون برگشت و به او نزدیک شد. در چشمانش نه خشم بود، نه ترس؛ فقط نوعی اندوهِ عمیق، آمیخته به صلابت.

– مردی که در غزنین بر تخت نشسته، گمان می‌کند که تاریخ را با تیغِ شمشیر می‌نویسد. اما تو و من می‌دانیم که فردا، وقتی شمشیرها زنگ بزند، این سطرهایی که من و او امروز می‌نویسیم، سرنوشتِ فرزندانِ ما را رقم می‌زند، نه لبه‌ی فولاد.

قاصد لب‌هایش را به هم فشرد.

– خاتون، من مأمورم. آمده‌ام فرمانِ سلطان را برسانم، نه داوریِ تاریخ را.

او لبخندی بسیار کمرنگ زد.

– و من، مأمور در برابرِ مردمِ این شهرم؛ مردان و زنانی که نامشان هرگز در کتب نمی‌آید، اما زیر حصارِ همین دیوارها نفس می‌کشند. از من می‌خواهی آن‌ها را بر حسبِ میلِ مردی که دور از اینجا بر تخت نشسته، به ترس بفروشم؟

قوام‌الدوله، که تا آن لحظه ساکت مانده بود، قدمی پیش گذاشت.

– خاتون، تهدیدِ سلطان را نباید دست‌کم گرفت. سپاهِ او بارها شهرها را شکسته. ری توانِ یک محاصره‌ی طولانی را ندارد. بهتر است دستِ کم با مشاورانِ دیگر… با خودِ مجدالدوله…

سیده خاتون سخنش را به نرمی برید:

– مجدالدوله در خوابِ بیماری‌ست، قوام. من سال‌هاست که به جای او بیدار مانده‌ام تا این شهر نخوابد.

سپس رو به قاصد کرد:

– امشب، در رباطِ کنارِ بارو اتاقی برایت مهیا می‌کنند. فردا، پاسخِ من را با مهرِ من به سلطان می‌بری. امّا بدان: آن‌چه با خود می‌بری، فقط پاسخِ یک زن نیست؛ پاسخِ شهری‌ست که هنوز به زبانِ اندیشه حرف می‌زند، نه تنها به زبانِ ترس.


آن شب، هنگامی که تالار خلوت شد و چراغ‌ها جز یکی خاموش شدند، سیده خاتون دوباره بر سر جایِ پیشین نشست و کتابِ ابن‌سینا را گشود. صفحه‌ای را که انگشت میانش بود یافت. جمله‌ای در حاشیه توجهش را جلب کرد:

«نفسِ انسانی، اگر به عقل پیوند خورَد، از حدودِ مکان و زمان درمی‌گذرد و میراثِ او نه جسم، که اثرِ او در جهانِ معقول است.»

زیرِلب زمزمه کرد:

– میراث… در جهانِ معقول…

به خود فکر کرد: میراثِ او چه خواهد بود؟ نامش در کدام سطر می‌آید؟ نمی‌داند فردا چه می‌شود. اگر روزی سپاهِ محمود بر دروازه‌ها بایستد، چه خواهد شد؟

از جا برخاست و به سویِ طاقچه‌ای رفت که روی آن، چراغی کوچک کنار صندوقچه‌ای چوبی قرار داشت. صندوقچه را گشود. درونش نامه‌هایی بود از سال‌های گذشته: مکاتبات با حاکمانِ دیگر، با فقیهان، با حکیمان، و با خودِ ابن‌سینا. دست دراز کرد و یکی از نامه‌های قدیمیِ بوعلی را بیرون کشید؛ جایی که او نوشته بود:

«اگر شهری، به جای شمشیر، به خرد تکیه کند، دیرتر سقوط می‌کند؛ و اگر هم سقوط کند، در ذهنِ مردمانِ آینده به صورتِ شهری عاقل بازمی‌گردد.»

چشمانش برای لحظه‌ای نمناک شد. نه از ترس، که از نوعی حسِ مسئولیتی که بر شانه‌هایش فشرده می‌شد؛ مسئولیتِ «حفظِ عقل» در زمانی که «قدرت» مستِ خون بود.

– اگر تقدیر، همه‌چیز را در هم می‌ریزد، شاید کارِ ما فقط این باشد که تا پیش از فرود آمدنِ تبر، بذرِ اندیشه را در خاکی پنهان کنیم.


او نشست، کاغذ و دوات طلب کرد. ندیمه‌ای که سال‌ها در کنار او بود، آرام وارد شد و دوات و قلم بر میز گذاشت.

– خاتون، کلمات، گاهی از شمشیرها خطرناک‌ترند. مطمئنید می‌خواهید خودتان بنویسید؟

سیده خاتون لبخند زد.

– خوب می‌دانی که پسرم بیمار است و قادر به تصمیم‌گیری نیست. پس من باید بنویسم. برای ری، برای این نفسی که می‌کشیم… و بعد، هر چه خواهد می‌شود.

قلم را در جوهر زد. لحظه‌ای مکث کرد. سپس نوشت:

«بسمِ الله الرحمن الرحیم. از بنده‌ی خدا، سیده، دخترِ عمادالدوله و مادرِ مجدالدوله، ام‌الملوکِ ری، به سوی سلطان محمود بن سبکتکین، که خداوند او را به راهِ انصاف راهنما باشد…»

کلمات، یکی پس از دیگری، بر صفحه نشستند. لحنِ نامه نه خاضع بود، نه گستاخ؛ ترکیبی از احترامِ ظاهری و صلابتی پنهان.

او نوشت که ری، شهری‌ست با تاریخ و دانش و کتاب، نه صرفاً سنگ و خاک. نوشت که حکومت بر مردمان با «ترس» و «آتش» دوام نمی‌آورد؛ همان‌گونه که خانه‌ای بر آب. نوشت که:

«اگر سلطان، خود را شمشیرِ دین می‌داند، شایسته‌تر آن است که نخست، عدل را به تیغِ خود بیاموزَد، نه خون را. ما در ری، نمازِ خود را به سویِ همان قبله‌ای می‌خوانیم که شما، و کتابِ همان پیغمبری را می‌گشاییم که شما. اگر اختلافی هست، در شمارِ زرع نیست، در شمارِ کلمه است. کلمه را با کلمه باید پاسخ گفت، نه با آهن.»

در پایان، جمله‌ای نوشت که خود، طعمِ تقدیر داشت:

«ری، شهری‌ست که به شما جز دانش و داد سودی نمی‌رساند. آن را ویران کردن، مِثلی‌ست که گویی کسی کتابی نایاب را به آتش کشد، تا از آن خاکستری بی‌مصرف به دست آورد. شما، ای سلطان، می‌توانید در تاریخ، به صورتِ ویران‌کننده‌ی شهرها یاد شوید یا به صورتِ نگهدارنده‌ی آنان. اختیار با شماست. ما، در این سوی، راهِ صلح را می‌جوییم و بر آن می‌مانیم»

وقتی نوشتن تمام شد، قلم را کنار گذاشت و نفسی عمیق کشید؛ نفسی شبیهِ آن لحظه‌ای که تیر از چله‌ی کمان رها می‌شود. نامه را با مهرِ خود – مُهری که نامِ «سیده» بر آن حک بود – ممهور کرد.


سپیده که بر ری دمید، قصر رنگِ دیگری گرفت. قوام‌الدوله، قاصدِ غزنوی را تا تالار آورد. مرد، هنوز در چهره‌اش غروری خسته داشت، اما در نگاهش رگه‌ای از کنجکاوی دیده می‌شد.

سیده خاتون، با همان وقارِ شبِ پیش، نامه را به او سپرد.

– این، پاسخِ ری است به سلطانِ غزنین. پیش از آن‌که به مقصد برسی، بدان: در میانِ این سطرها، تهدیدی نخواهی یافت، اما ضعف نیز نه. من نه سپاهِ سلطان تو را دارم، نه طمعِ او را؛ اما چیزی دارم که شاید سلطانِ تو از آن غافل مانده باشد: ایمان به اینکه آن‌چه با کلمه حفظ شود، با هزار شمشیر هم شکسته نمی‌شود.

قاصد، نامه را گرفت. برای لحظه‌ای درنگ کرد، انگار می‌خواست چیزی بگوید و منصرف شد. سپس فقط گفت:

– خاتون، سخن شما را به یاد خواهم داشت.

او رفت. دروازه‌های ری پشتِ سرش بسته شد.


سه روز بعد، همان قاصد بازگشت. در حالی که گردِ غبارِ بازگشت هنوز بر جامه‌اش نشسته بود. نه با لشکر، نه با تهدیدی تازه – فقط با تکّه‌ای کوچک از کاغذی که به جای مهر، اثرِ انگشتِ غبارآلودِ یک سوارِ خسته بر آن بود.

سیده خاتون، بدون آن که دست بلند کند، پرسید:

– پاسخ؟

قاصد گفت:

– سلطان، پس از خواندنِ نامه، دیروز در مجلسِ امیران گفت: «این زنِ ری، مرا به خاطرِ جمله‌ای انداخت که هیچ فاتحی دوست ندارد بشنود: اینکه شمشیر، تاریخ را نمی‌نویسد؛ کسانی می‌نویسند که پیش از جنگ حرف می‌زنند.» آن‌گاه نامه را در آستین گذاشت و افزود: «به خاتون بگویید مرا آزمود. و من، هنوز نمی‌دانم در تاریخِ خود، ویرانگر خواهم بود یا نگهدارنده.»

سیده خاتون لحظه‌ای چشمانش را بست. سپس، بی‌آنکه ذره‌ای از سنگینیِ شب از شانه‌هایش کم شود، زمزمه کرد:

– او هم مثل همه‌ی مردانِ قدرت، هنوز نمی‌داند که گاه، همین «ندانستن» دروازه‌ی صلح است. بگذار برود و فکر کند. ری، تا آن روز، بیدار می‌ماند.

قاصد رفت. این بار برای همیشه. و خبری از لشکرکشی محمود به ری نرسید. نه در آن سال، نه در سال‌های پس از آن که سیده خاتون هنوز زنده بود. تاریخ هیچ‌گاه ننوشت که آیا این «ندانستن» سلطان بود که ری را نجات داد، یا «نامه»ی آن زن. شاید هر دو. شاید هیچ‌کدام. شاید فقط تقدیری بود که گاهی به حاشیه‌نشستگان مهلت می‌دهد تا نفس بکشند.


سال‌ها بعد، وقتی نامِ آل‌بویه از مرکزِ قدرت کنار رفت و سلسله‌ها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند، نامِ بسیاری از مردان در متونِ تاریخ باقی ماند. نامِ او، اگر بود، در حاشیه‌ها بود.

امّا در ری و در اصفهان، در قصه‌های پنهانی که مادران برای دخترانشان می‌گفتند، از «بانویی» یاد می‌شد که در روزگارِ شمشیر، «قلم» را سپرِ شهر کرده بود؛ از «مادری» که به جای فرستادنِ پسر بیمارش به جنگ، نامه‌ای به سویِ جنگ فرستاد.

«ما زنان، اگرچه در متنِ تاریخ، جایی کم داریم، اما در حاشیه‌ها، راه را برای فردا باز می‌کنیم. روزی که جنگاوران از اسب فرو افتند، این حاشیه‌هاست که به متن بدل می‌شوند.»

پایان

📚یادداشتِ نویسنده

این داستان، بازآفرینیِ شاعرانه‌ای است از زندگیِ سیده خاتون (ام‌الملوک)، حاکمِ زنِ ری و اصفهان در عصرِ آل‌بویه. منابع تاریخی مانند تاریخ ری و زین‌الاخبار تنها اشاراتی کوتاه به او دارند.

متنِ نامه‌ها و گفت‌وگوها مستقیماً از هیچ منبعِ کهنی نقل نشده، اما بر پایه‌ی آنچه از عقل و تدبیرِ او در تاریخ ثبت شده، ساخته شده است. هدف، بازگرداندنِ صدا به کسی بود که روزگار، صدایش را در حاشیه دفن کرد.

داستانتاریخنویسندگیاسطورهزنان
۲۱
۲۴
سارا حیدریان
سارا حیدریان
دلبسته و متأهل… «نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید