ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریان«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

«کوچک‌زن»

سکوت که سهمِ چشم‌های کودک نیست؛

اما وقتی می‌آید، بی‌صدا گوشه‌ی دل می‌نشیند

و هیچ حرف نمی‌زند.

تنها در چشم‌هایی پیدا می‌شود

که زودتر از سنشان، دنیا را فهمیده‌اند.

بعضی چشم‌ها هنوز رنگِ بازی دارند،

اما پشتِ پلک‌هایشان، خستگیِ سال‌ها خانه کرده است.

انگار کسی، فصل‌های زیادی را در دلِ کوچکی جا داده باشد؛

فصل‌هایی که سهمِ یک کودک نبود.

چه زود بزرگ می‌شوند؛

نه با گذشتِ سال‌ها،

بلکه با هر اشکی که فرصتِ کودک ماندن را از آن‌ها می‌گیرد.

و شاید معصومیت همین باشد؛

اینکه دست‌هایت هنوز کوچک باشد

اما دلت، وزنِ تمامِ دلتنگی‌های جهان را تحمل کند.

اینکه هنوز بتوانی با یک گل، یک عروسک یا تکه‌ای سنگ، ساعت‌ها حرف بزنی،

چون آدم‌ها دیگر زبانِ دلت را نمی‌فهمند.

دنیا همیشه از کودکان، لبخند می‌خواهد؛

بی‌آنکه بپرسد پشتِ آن لبخند، چند رؤیای خاموش دفن شده است.

هیچ‌کس نمی‌بیند بعضی لبخندها آخرین تلاشِ یک دلِ کوچک برای نشکستن‌‌اند.

کاش هیچ کودکی، غم را این‌قدر نزدیک نشناسد؛

کاش سهمِ دست‌های کوچکش فقط بازی باشد،

سهمِ چشم‌هایش فقط رؤیا،

و سهمِ قلبش تنها تپیدن برای زندگی...

اما تا آن روز،

جهان گاهی در سکوتِ یک نگاه خلاصه می‌شود؛

نگاهی که هیچ نمی‌گوید،

و درست به همین دلیل،

همه‌چیز را فریاد می‌زند.

آه، ای کوچک‌زن،

​در این دنیایِ خاکستری،

​با غمی که برای شانه‌های کوچکت زیادی بزرگ است،

هنوز در میانِ این همه سکوت،

دنبالِ چیزی شبیه زندگی می‌گردی؟

پایان

کودکنویسندگیغمگین
۱
۰
سارا حیدریان
سارا حیدریان
«نه نویسنده‌ام، نه شاعر؛ من تنها کسی هستم که در آغوشِ واژه‌ها به خویشتن بازمی‌گردد. شاید اینجا، راهی باشد به سوی قراری گمشده… هم برای من، هم برای تو.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید