از وقتی یادم میآید از اینکه دفتری داشته باشم و مدام در آن خاطراتم را بنویسم خوشم میآمد. بچه که بودم گاهی دفتر مشقم را تبدیل به خاطرات میکردم و چند صفحهای مینوشتم، بعد وقتی خاطراتم تمام میشد دفتر را میبستم و فراموش میکردم قرار بود هر روز در آن بنویسم! حالا هم که سالها از آن دوران گذشته و آدم بالغی شدهام این عادت من را ترک نکرده و هنوز عاشق نوشتنم، اما نه فقط خاطرات؛ بلکه خاطرات فقط بخشی از چیزی است که من مینویسم، حالا من درباره هر چیزی که میبینم و میشنوم مینویسم هرچند هنوز هم وقتی، ایدههایم تمام میشود دفترم را میبندم و مدتی دور میشوم. گاهی حتی چندین ماه چیزی نمینویسم ولی باز هم ناگهان وسط روز، نصف شب یا صبح زود چیزی به ذهنم میرسد که باید یادداشتش کنم، آن وقت فرقی نمیکند کجا باشم انگار نوشتن دست از سرم برنمیدارد و همیشه و هر لحظه ذهنم آماده است تا چیزی بنویسد.
در تمام این سالها با تمام فراز و نشیبها و رفتن و آمدنها در این مسیر دشوار، مطمئن شدم وقتی شروع به نوشتن کردی، دیگر نمیتوانی رهایش کنی! مثل معتادی که هربار بعد از ترک، دوباره برمیگردد. اگر ماه ها یا حتی سالها از آن فاصله بگیری بازهم جرقهای کوچک لازم است تا ناگهان خودت را پشت میزی درحال نوشتن پیدا کنی!
با تمام علاقهام همیشه میترسیدم! میترسیدم از اینکه بعد از همه تلاشهایم روزی به خودم بیایم که سی سالم شده و هنوز یک نویسنده آماتور بیشتر نیستم که هیچکس نمیشناسدش! اما جملهای در فیلمی که به تازگی دیدم من را تکان داد. جمله ساده بود: "من یک انسانم که میتوانم هرکاری را انجام دهم و شکست بخورم!" به همین سادگی، ولی به من یادآوری کرد که من هم میتوانم برای رویایم تلاش کنم و حتی شکست بخورم! شاید این حرف به نظر کلیشهای و قدیمی بیاید ولی حقیقت، همیشه حقیقت است. هرچه هم بشود من هنوز میتوانم دوباره شروع کنم یا کار دیگری انجام دهم، اما انجام ندادن باعث میشود حتی نفهمی در چه کاری مهارت داری و کدام را باید رها کنی!