
آن روز، آفتاب مثل همیشه روی دیوارهای سنگی روستا افتاده بود؛ گرم، سنگین و بیاعتنا. زنها جلوی درها ایستاده بودند و آرام با هم پچپچ میکردند. مردها طوری راه میرفتند که انگار چیزی عوض نشده است. فقط پشت یکی از آن دیوارها، در خانهای که پنجرههایش بسته بود، دختری نشسته بود که دیگر هیچچیز برایش مثل قبل نبود.
فرانکا کنار مادرش نشسته بود و به دستهایش نگاه میکرد. دستهایش لاغر و بیحرکت روی دامنش افتاده بودند؛ همان دستهایی که تا چند روز پیش بوی نان و آرد و شاخههای زیتون میدادند، حالا غریبه به نظر میرسیدند. در خانه سکوتی بود که از گریه سنگینتر بود. هیچکس نمیدانست چه باید بگوید؛ یا شاید همه میدانستند و کسی جرئت گفتنش را نداشت.
پدرش آنسوی اتاق ایستاده بود. شانههایش خمیدهتر از همیشه بود، اما نه از پیری؛ از باری که مردم روی دوش او گذاشته بودند: آبرو. واژهای که بیشتر از نان، بیشتر از جان، در دهان همه میچرخید.
روزی که فرانکا را به خانه برگرداندند، هیچکس از رنجی که بر او گذشته بود حرف نمیزد. در عوض، همه از یک چیز میگفتند: ازدواج.
نه از آن ازدواجی که با عشق آغاز میشود؛ نه از پیوندی که دو نفر با رضایت انتخابش میکنند. از ازدواجی حرف میزدند که در آن سالها، در بعضی شهرها و روستاهای ایتالیا، مثل راهحل به زبان آورده میشد: اگر مردی دختری را میربود، به او تجاوز میکرد و آبرویش را میشکست، بعد میتوانست با همان دختر ازدواج کند؛ و همین ازدواج، در چشم خیلیها، همهچیز را پاک میکرد. گناه مرد کمتر میشد، مجازاتش سبک یا حتی بیمعنا میشد، و از دختر انتظار میرفت سکوت کند و این سرنوشت را بپذیرد.
فرانکا هفدهساله بود؛ دختری از خانوادهای روستایی، با زندگیای ساده و آرزوهایی کوچک. اما مردی که زمانی خواستگارش بود و جواب رد شنیده بود، نخواست این «نه» را بپذیرد. او فرانکا را ربود، چند روز زندانیاش کرد و به او تجاوز کرد. بعد، با همان منطق بیرحم و پوسیدهای که سالها به اسم سنت تکرار شده بود، انتظار داشت همهچیز با یک ازدواج تمام شود.
بالاخره مادر آهسته گفت:
«اگر قبول کنی… همهچیز ساکت میشود.»
فرانکا سر بلند کرد. صدای مادرش نه بوی خواهش میداد، نه بوی دستور؛ بیشتر شبیه خستگی بود. خستگی زنی که عمرش را در ترس از زبان مردم گذرانده بود.
پدر گفت:
«میگویند اگر با او ازدواج کنی، دیگر کسی حرفی نمیزند.»
کلمهها در اتاق ماندند؛ تلخ و سنگین، مثل دودی که راه نفس را میبندد.
فرانکا به دیوار خیره شد. دلش میخواست فریاد بزند: مگر چهچیز ساکت میشود؟ شبهایی که از خواب میپرم؟ دستی که روی دهانم گذاشته شد؟ دردی که در تنم مانده؟ یا چشمهایی که از فردا به من نگاه میکنند، انگار تقصیر از من بوده است؟
اما چیزی نگفت. فقط به یاد آورد روزی را که هنوز همهچیز ساده بود. روزی که در حیاط خانه، موهایش را بسته بود و زیر لب آواز میخواند. روزی که آینده برایش چیزی مبهم اما روشن بود؛ نه بزرگ، نه عجیب، فقط زندگیای معمولی با اندکی آرامش. آن روز هنوز نمیدانست چقدر زود ممکن است دیگران برای تن یک زن تصمیم بگیرند و اسمش را رسم بگذارند.
چند روز بعد، زنهای همسایه آمدند.
یکی گفت:
«دختر باید عاقل باشد.»
دیگری گفت:
«برای دختر، بهتر از این نیست. وگرنه تا آخر عمر انگشتنما میشود.»
سومی زیر لب گفت:
«برای دختر، راه دیگری نمیماند.»
فرانکا به چهرههایشان نگاه کرد. هیچکدام بدجنس نبودند. هیچکدام دشمنش نبودند. فقط آنقدر با ترس زندگی کرده بودند که دیگر صدای زنجیرها را نمیشنیدند.
آن شب، وقتی همه خوابیده بودند، فرانکا جلوی آینه کوچک اتاق ایستاد. صورتش را نگاه کرد. چشمهایش گود افتاده بودند، اما هنوز همان چشمها بودند. گونههایش رنگ باخته بود، اما هنوز صورت خودش بود. آرام با انگشت به شیشه ترکخورده آینه دست کشید و با خودش فکر کرد: اگر همه میگویند باید با او ازدواج کنم، یعنی باور دارند من دیگر مال خودم نیستم.
این فکر از هر درد دیگری بیشتر سوزاند.
روز دادگاه، هوا گرم بود. مردم آمده بودند؛ بعضی از سر کنجکاوی، بعضی برای تماشا، بعضی برای قضاوت. در چشم بعضیها ترحم بود، در بعضی تردید، و در بعضی همان یقین قدیمی: دختر باید سرش را پایین بیندازد و به آنچه برایش مانده رضایت دهد.
فرانکا ایستاده بود و صدای همهمه را میشنید؛ مثل وزوز حشرهها در مزرعهای خشک. مردی که زندگیاش را شکسته بود، آنجا بود؛ با همان تکبر، با همان اطمینان کسی که عمری یاد گرفته بود اگر چیزی را بخواهد، میتواند بگیرد. حتی زنی را. حتی رضایت را.
سالها بود که دخترها را به پذیرش همین سرنوشت وامیداشتند. اگر زنی مورد تجاوز قرار میگرفت، بهجای آنکه جامعه از او حمایت کند، او را به ازدواج با همان مردی سوق میداد که به او آسیب زده بود. این رسم، این فکر که «مرد اگر ازدواج کند، خطایش جبران میشود»، مثل زنجیری دور زندگی زنها پیچیده بود.
از فرانکا پرسیدند. حرفها تکرار شد. قانون، رسم، شرافت، آینده. واژههایی که همه درباره او بودند، بیآنکه هیچکدام درد او را بشناسند.
لحظهای سکوت افتاد.
او میدانست اگر قبول کند، همهچیز به ظاهر آرام میشود: مردم ساکت میشوند، خانواده از قضاوت دیگران نجات پیدا میکند، و مردی که به او تجاوز کرده، بهجای مجازات، شوهرش میشود.
اما او نمیخواست بقیه عمرش سند بیگناهی متجاوزش باشد.
نمیخواست با ازدواج، به جنایتی که بر او رفته بود مشروعیت بدهد.
نمیخواست تن دادن به زور، اسم دیگری پیدا کند و بشود زندگی.
همه منتظر بودند.
شاید انتظار داشتند دختر جوان بترسد. شاید فکر میکردند صدایش خواهد لرزید. شاید خیال میکردند مثل بسیاری پیش از خود، سر خم میکند و تن به سرنوشتی میدهد که دیگران نوشتهاند.
اما فرانکا سرش را بالا گرفت.
چشمهایش را از زمین کند و به روبهرو نگاه کرد؛ به مرد، به قاضی، به مردم، به تمام آن دیوارهایی که سالها دور زنها کشیده بودند.
و گفت:
«نه.»
فقط همین.
نه بلند بود، نه نمایشی، نه آتشین. اما چنان در اتاق پیچید که انگار کسی ناگهان پنجرهای را باز کرده باشد؛ انگار بعد از سالها، هوای تازهای به جایی رسیده باشد که همه گمان میکردند باید همیشه بسته بماند.
آن «نه» فقط یک جواب ساده نبود. شکستن سنتی بود که سالها زنها را وادار میکرد قربانی بمانند، سکوت کنند و حتی به متجاوزشان لباس دامادی بپوشانند.
همهمه بالا گرفت. بعضی سر تکان دادند. بعضی زیر لب او را سرزنش کردند. بعضی گفتند نمیفهمد چه میکند. اما فرانکا برای نخستینبار حس کرد که صدای خودش را میشنود؛ نه صدای مادر، نه پدر، نه مردم، نه قانون. صدای خودش.
او قدیسه نبود. نترس هم نبود. زانوهایش میلرزید و قلبش چنان میکوبید که گمان میکرد همه میشنوند. شجاعت، نترسیدن نبود؛ ایستادن بود، درست وقتی که تمام تن آدم میخواهد فرار کند.
وقتی از ساختمان دادگاه بیرون آمد، آفتاب هنوز همان آفتاب بود؛ همانقدر گرم، همانقدر بیرحم. زنها هنوز نگاه میکردند. مردها هنوز پچپچ میکردند. دنیا یکباره عوض نشده بود.
اما چیزی، جایی، تغییر کرده بود.
در کوچهای باریک، دختری کمسنتر از او از پشت پنجره نگاه میکرد؛ دختری که شاید تا آن روز خیال میکرد زن بودن یعنی تحمل کردن، یعنی سکوت، یعنی پذیرفتن آنچه بر تو تحمیل میشود. او دید دختری لاغر، زخمی و خسته، میان نگاه سنگین مردم راه میرود و با این حال نشکسته است.
شاید همانجا، در دل آن دختر، کلمهای کوچک جوانه زد.
نه.
کلمهای که تا پیش از آن، کسی به او یاد نداده بود حق دارد بر زبان بیاورد.
فرانکا آرام قدم زد، بیآنکه بداند داستانش از مرزهای روستا خواهد گذشت. بیآنکه بداند روزی زنهای بسیاری نام او را خواهند شنید و در دلشان چیزی روشن خواهد شد. او فقط دختری بود که نخواست باقیمانده عمرش را به مردی ببخشد که خیال کرده بود میتواند با خشونت، عشق بخرد و با تحقیر، حق به دست آورد.
او فقط گفت نه.
و گاهی تاریخ، با همین کلمههای کوتاه عوض میشود.
داستانی الهام گرفته شده از فرانکا ویولا ( دختر جوانی از سیسیل، نخستین زن ایتالیایی بود که در دهه 1960 آشکارا با سنت «ازدواج اصلاحی» مخالفت کرد؛ سنتی که به مرد متجاوز اجازه میداد با ازدواج با قربانی، از مجازات یا ننگ اجتماعی بگریزد. «نه» او فقط یک تصمیم شخصی نبود؛ صدایی بود علیه قانونی ناعادلانه و رسمی که سالها زندگی زنان را به سکوت وادار کرده بود.)