گفتم: «من شش ماه در انزوای کوهستان به دنبال پژواکی از خدا بودم و نیافتم. تو چطور در این دوزخِ صدا، اینقدر آرامی؟»
بدون اینکه سر بلند کند، گفت: «چون تو رفتی تا از دستِ آدمها بگریزی، من اینجا ماندم تا چرخدندهی زندگیِ یکی از همین آدمها را راه بیندازم.»
گفتم: «اما بیداریِ روحانی فراتر از بازی کردن با تکهای فلز است؛ من به دنبال منبعِ آفرینش بودم، نه روزمرگیهای ملالآور.»
پنس را زمین گذاشت. ذرهبین را از چشمش برداشت و با دستِ روغنیاش عرق پیشانیاش را پاک کرد. در چشمهایم زل زد.
گفت: «خدا در کوهستان گم نشده بود که تو بروی پیدایش کنی. او مابین همین چرخدندههاست. وقتی حواست به گرهگشایی از کارِ خلق باشد، او خودش حواسش به آرامشِ تو هست. مادامی که دنبال معجزه در آسمان میگردی، روی زمین پیدایش نمیکنی.»
ساعتِ مچیِ کهنه را کوک کرد. صدای تیکتاکِ پُرمایهای در گوشم پیچید.
به دستهای سیاهش نگریستم. کولهپشتیِ سنگینم را انداختم روی زمین، آستینهایم را بالا زدم و گفتم:
«ساعتِ خرابِ بعدی کجاست؟»