گفتم: «صاحبخونه بازم اجاره رو بالا برد. کلافهام. تمام پساندازمو دادم و برای پدر و مادرم خونه خریدم، حالا خودم باید هر سال آواره باشم.»
زن، بیآنکه سرش را از روی چرخ خیاطی بلند کند، گفت: «تو، فکر میکنی مستأجری، درصورتیکه نیستی»
با عصبانیت گفتم: «من آواره شدم رسماً.»
پدال را رها کرد. سوزن ایستاد. در چشمهایم زل زد.
گفت: «دیوارها سهمِ تن هستند، نه سهمِ جان. تو خشت خریدی تا دو نفر در پیری نلرزند. تو شاید هیچوقت زیر آن سقف نخوابی، اما همین حالا صاحبِ وسیعترین ملکِ جهانی؛ صاحبِ دلِ پدر و مادرت. سندِ واقعی آنجاست.»
نگاهی به دستهای خالیام انداختم. غبارِ کلافگیام فرو نشست.
گفتم: «کارتنهای محکمتری هم داری؟»