ویرگول
ورودثبت نام
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|نویسندگی و جهان مربوط به آن
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ ساعت پیش

گنجینه‌ی رنج


گفتم: «تو را چه شده است که این‌گونه در عذابی؟»
گفت: «از بس دویدم تا شاد باشم، از پای درآمدم. کتاب‌ها خواندم و پندها نیوشیدم تا از هر چه درد و اندوه است بگریزم و روانم در امان بماند؛ اما این فرارِ مدام و این شادیِ زورکی، جانم را خالی‌تر کرده است. چرا هرچه بیشتر غم را پس می‌زنم، تاریک‌تر می‌شوم؟»

پیری جهان‌دیده در آن میان بود. روی برگرداند و گفت: «چون تو زندگی را دواخانه‌ای پنداشته‌ای که تنها باید از آن شربتِ شیرین طلب کرد. تو نیمی از وجود حقیقی‌ات را انکار می‌کنی.»
جوان با کلافگی گفت: «مگر مقصودِ آدمی، رسیدن به خوشبختی و پاک کردنِ ردپای رنج نیست؟»
پیر خندید و گفت: «این توهمِ روزگارِ توست که می‌خواهد انسان را در یک لبخندِ ابدی حبس کند. شادیِ بی‌رنج، بادکنکی است که با سوزنی می‌ترکد. تو زخمت را پنهان می‌کنی مبادا در چشمِ دیگران زشت شوی، غافل از آنکه همان زخم، دهانی است برای مکیدنِ نورِ آگاهی. دردی که می‌کشی، صیقلِ جانِ توست. از درد نگریز، که رنج، خودْ گنجِ بشر است.»
جوان بغضِ کهنه‌اش را رها کرد و گفت: «پس با این اندوهِ تهِ دل چه کنم؟»
پیر گفت: «آن را به رسمیت بشناس. آن‌کس که پاییزِ درونش را نپذیرد، هرگز طراوتِ بهارش را نخواهد فهمید. بنشین و اندوهت را در آغوش بگیر؛ که اصیل‌ترین خنده‌ها، از پسِ زلال‌ترین گریه‌ها متولد می‌شوند.»

حکایتنویسندگیعرفانرنجشادی
۳
۰
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
نویسندگی و جهان مربوط به آن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید