ویرگول
ورودثبت نام
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|نویسندگی و جهان مربوط به آن
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
خواندن ۲۰ دقیقه·۱۶ روز پیش

سربداران

یک دقیقه و سی ثانیه دیگر باید صبر می‌کرد. ساعتِ دیواریِ بزرگِ کتابخانه، با صدای عقربه‌هایی شبیه به جابه‌جا شدنِ استخوان‌های یک پیرمرد، چهار و چهل و هشت دقیقه را نشان می‌داد. دقیقاً نود ثانیه تا لحظه‌ای که همه چیز می‌توانست از هم بپاشد.
مردی سی و دو ساله، با پلیوری مشکی که آستین‌هایش را بالا زده بود، روی صندلی چوبی کنار ستون نشسته بود. لرزش خفیفی در زانوی راستش داشت که سعی می‌کرد با فشردن کف دست روی ران، مهارش کند. روی میزِ پیش رویش، کتابی قطور درباره‌ی تاریخِ حقوقِ مدنی باز بود، اما خطوطِ سیاه روی کاغذِ کاهی، برای او چیزی جز درهم‌تنیدگیِ بی‌معنای مورچه‌ها نبودند. نگاهش، مثل پاندولی میانِ ورودی سالن و زن جوانی که سه میز آن‌طرف‌تر نشسته بود، نوسان می‌کرد.
زن، سرش را چنان روی برگه‌ها خم کرده بود که تیغه‌ی بینی‌اش تقریباً مماس با کاغذ بود. شالِ طوسی‌اش از یک طرف رها شده بود و روی دسته‌ی صندلی می‌کشید. هر چند دقیقه یک‌بار، با انگشت اشاره‌ی دست چپ، عینک باریکش را بالا می‌زد. کنار دستش، یک لیوان چای نیم‌خورده بود که لایه‌ی نازکی بخار روی سطحش دیده می‌شد. او از آن دسته آدم‌هایی به نظر می‌رسید که اگر بمبی در ده متری‌شان منفجر می‌شد، ابتدا کارشان را تمام می‌کنند و بعد به دنبال پناهگاه می‌گردند.

مرد برخاست. صدای کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی سنگ‌فرش سالن، مثل ناخن کشیدن روی تخته‌سیاه، سکوت را درید. چند نفر سر بلند کردند و با اخم نگاهش کردند. مرد اعتنا نکرد. کیف برزنتی‌اش را جوری زیر بغل زد که انگار چیزی گران‌بها و در عین حال شرم‌آور را پنهان می‌کند. به سمت میز زن رفت. هر قدمش، سنگینی خاصی را به دوش می‌کشید.
کنار میز رسید. سایه‌اش روی برگه‌های زن افتاد. زن دست از نوشتن نکشید. فقط نوک خودکار آبی‌اش روی کاغذ ایستاد.
ـ ببخشید خانم…
صدای مرد، به خاطر خشکی گلو، کمی خشن به گوش رسید. زن سرش را بالا آورد. چشمانش از پشت عدسی‌های طبی، کمی درشت‌تر و به شکلی غیرعادی، بی‌تفاوت به نظر می‌رسیدند.
ـ بله؟
ـ شرمنده که مزاحم تمرکزتون می‌شم. من… من به یه مشکل جدی خوردم.
زن خودکار را زمین نگذاشت.
ـ لپ‌تاپم شارژ تموم کرد. شارژرم رو توی ماشین جا گذاشتم و الان… الان متوجه شدم پارکینگ رو بستن برای شست‌وشو. تا نیم ساعت دیگه باز نمی‌کنن.

مرد مکث کرد تا واکنش زن را ببیند. زن فقط نگاهش می‌کرد. هیچ ردی از همدلی یا کنجکاوی در صورتش نبود.
ـ باید یه فایلی رو تا قبل از ساعت پنج بفرستم. فقط یه فایل کوچیکه. ده دقیقه… نه، کمتر، شاید شیش دقیقه وقتتونو بگیره. با لپ‌تاپ شما.
زن نگاهش را از مرد گرفت و به صفحه مانیتور لپ‌تاپ خودش دوخت. یک فایل اکسل باز بود با ردیف‌های نامنظم.
ـ نه. متأسفم. نمی‌تونم.
لحنش جوری بود که انگار درباره‌ی آب‌وهوا حرف می‌زند. بی‌تفاوت‌تر از آنچه مرد فکرش را می‌کرد.
مرد یک قدم جلوتر آمد. حالا بوی عرق سرد و قهوه‌ی فوری از تنش ساطع می‌شد.
ـ ببینید، بحثِ کاریمه. اگه این گزارش تا پنج نرسه، فردا صبح من دیگه کارمندِ اون شرکت نیستم. واقعاً فقط یه آپلود ساده‌س. می‌تونید خودتونم بالای سرم باشین. هیچ چیز شخصی‌ای باز نمی‌کنم.
زن این بار عینک را از روی صورتش برداشت. چشمانش خسته بودند، با گودی‌های خاکستری زیر پلک.
ـ جناب، توی این سیستم، فایل‌هایی هست که امنیتش با منه. من نمی‌تونم لپ‌تاپ رو در اختیار یک غریبه قرار بدم، حتی برای یک دقیقه. لطفاً برید سراغ بخش امانات یا مسئول کتابخونه.
مرد پوزخندی منقبض زد.
ـ رفتم. متاسفانه کسی کمکی نکرد. یا نتونستن، نمی‌دونم. شما تو این دقیقه‌های آخر، تنها شانس من هستین.

زن به اطراف نگاه کرد. سکوت کتابخانه حالا سنگین‌تر شده بود. چند نفر از میزهای پشتی با کنجکاوی آن‌ها را می‌پاییدند. زن می‌خواست غائله ختم شود. او از توجهِ دیگران متنفر بود.
ـ فقط پنج دقیقه؟
مرد با صدایی که حالا به زمزمه تبدیل شده بود، گفت: «پنج دقیقه. قسم می‌خورم.»
زن با اکراه صندلی‌اش را عقب کشید. لپ‌تاپ را نود درجه چرخاند.
ـ بشینید. من همین‌جا ایستادم. فقط همون کاری که گفتید.
مرد بلافاصله روی صندلی نشست. کیفش را روی زانو گذاشت و یک فلش‌مموریِ نقره‌ای بیرون آورد. دست‌هایش حین وصل کردن فلش می‌لرزیدند. زن، دست‌به‌سینه بالای سرش ایستاد. بوی عطر زن، آمیزه‌ای از گل‌ابریشم و صابون ارزان‌قیمت، در بینی مرد پیچید.

مرد واردِ یک سایتِ ساده‌ی آپلود فایل شد. زن با دقت حرکات انگشتان او را دنبال می‌کرد. مرد فایلی با نام «Report_Final_Final» را انتخاب کرد. نوار پیشرفت شروع به پر شدن کرد.
زن پرسید: «شرکتتون چیه؟»
مرد بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «یک شرکتِ خصوصی تبلیغاتی. نوپاست.»
زن چیزی نگفت. نام شرکت برایش مهم نبود. در آن لحظه مغزش بیش از حد خسته بود که بخواهد کنجکاوی کند.
نوار سبز به انتها رسید. «ارسال موفقیت‌آمیز».
مرد نفس عمیقی کشید. سبک شد. جوری که حتی ترازو هم او را کمتر نشان می‌داد.
فلش را جدا کرد و بلند شد.
ـ واقعاً ممنونم. شما یه زندگی رو نجات دادید.
زن تلخندی زد و نشست.
ـ بعید می‌دونم یک گزارش انقدر ارزش داشته باشه. موفق باشید.
مرد بدون حرف دیگری، سریع از سالن خارج شد. زن به رفتن او نگاه کرد. چیزی در راه رفتنِ مرد، در آن عجله‌ی ناگهانی بعد از آن همه استیصال، با هم جور در نمی‌آمد. اما بلافاصله نگاهش به ساعت افتاد: چهار و پنجاه و هفت دقیقه. باید تا قبل از پایان وقت اداری، شکایت علیه انباردارِ شرکت را نهایی می‌کرد. همان انبارداری که سامان، اصرار داشت سارق است.
زن خودکار را برداشت، اما قبل از اینکه روی کاغذ بگذارد، متوجه چیزی شد. گوشه‌ی پایینِ مانیتور، آیکونِ کوچکی چشمک می‌زد.
یک اعلانِ کوتاه: «بروزرسانیِ پروتکلِ دسترسیِ از راه دور انجام شد.»
زن اخم کرد. او هیچ برورزسانی‌ای را تایید نکرده بود. خواست روی آیکون کلیک کند که صدای زنگ تلفنش بلند شد. «سامان» بود.
ـ بله آقای مهندس؟
صدایش، برخلاف همیشه، گرم و صمیمی بود: «خانمِ محبی، اون پرونده‌ی سهراب رو ول کن فعلاً. یه مهمونِ عزیز داریم تو دفتر. بیا بالا، می‌خوام کارشناسِ جدیدِ آی‌تی رو بهت معرفی کنم. قراره از فردا با هم روی امنیتِ شبکه کار کنید.»
زن، پله‌های ساختمان شرکت را دوتا یکی بالا رفت. هوای راهرو، بویِ بتنِ سرد و واکسِ کف‌شور می‌داد. جوریکه بو، در ریه‌هایش رسوب می‌کرد.
ساعتِ مچی‌اش، پنج و ده دقیقه را نشان می‌داد. ده دقیقه از زمانِ رسمیِ خروج گذشته بود، اما در شرکتِ «نوین‌بار»، زمانِ خروج را نه عقربه‌ها، بلکه حجمِ پوشه‌های روی میزِ مدیرعامل تعیین می‌کرد.

پشت درِ اتاقِ سامان ایستاد. دستش را روی دستگیره‌ی برنجی گذاشت. دستگیره یخ بود. چند ثانیه مکث کرد تا لرزشِ انگشتانش را مهار کند.
در ذهنش، تصویرِ آن مرد در کتابخانه هنوز زنده بود. لرزشِ شقیقه‌اش وقتی به مانیتور خیره شده بود.
«چرا انقدر عجله داشت؟» این سوال، مثلِ یک سنگ‌ریزه در کفش، راه رفتنش را می‌آزرد.
در را باز کرد.
اتاقِ سامان، وسیع بود‌. نورهای مخفیِ ملایم، جوری طراحی شده بودند که مراجع، خودش را کوچک حس کند.
سامان پشت میزِ گردویی‌اش نشسته بود و سیگارِهای برگش را جابه‌جا می‌کرد. کنارِ پنجره‌ی قدی که رو به بزرگراهِ شلوغ باز می‌شد، مردی ایستاده بود. پشتش به در بود.
ـ خوش اومدی خانمِ محبی. بشین.
لحنِ سامان، مثلِ همیشه بود. سرد و خشک. زن روی مبلِ چرمی نشست. چرم با صدایِ کوتاهی فرو رفت.
ـ بابتِ تاخیر معذرت می‌خوام. کتابخونه بودم تا…
سامان با حرکتِ دست، حرفش را برید.
ـ مهم نیست. معرفی می‌کنم؛ آقایِ شریفی. کارشناسِ جدیدِ امنیتِ شبکه. قراره سوراخ‌سُنبه‌های سیستم رو برامون پیدا کنن. همون سوراخ‌هایی که باعث شد سهراب بتونه دزدی کنه.
مردِ کنارِ پنجره، چرخید.
زمان برای زن متوقف شد. انگار تمامِ اکسیژنِ اتاق مکیده شد. همان پلیور مشکی، همان موهای نامرتب، اما این‌بار، با نگاهی مصمم و اعتماد به نفسی مشهود.
سنگی بود. جوری به زن نگاه کرد، انگار اولین‌بار است او را می‌بیند. نگاهی کاملاً حرفه‌ای، بدونِ هیچ ردی از آن التماسِ ذلیلانه‌ی کتابخانه.
ـ خوشبختم خانم.
صدای مرد حالا دیگر خش نداشت. صاف بود و جدی.
زبانِ زن ب‍ه سقفِ دهانش چسبیده بود. به دست‌های مرد نگاه کرد. همان دست‌هایی که ده دقیقه پیش، روی کیبوردِ او می‌لغزیدند. حالا آن دست‌ها با آرامش در جیبِ شلوارِ پارچه‌ای‌اش فرو رفته بودند.
سامان ادامه داد:
ـ آقای شریفی معتقده که سیستمِ بایگانیِ بخش حقوقی، آسیب‌پذیرترین نقطه است.
می‌خواد از فردا تمامِ دسترسی‌ها رو بررسی کنه. خانم محبی، لپ‌تاپت رو بذار روی میز تا ایشون یه نگاهِ اولیه بندازن.
زن، کیفش را محکم‌تر فشار داد. حس کرد تله‌ای که در کتابخانه برایش گذاشته شده بود، حالا دارد آرواره‌هایش را در گوشتِ زندگی‌اش فرو می‌کند.
ـ اما… من هنوز دارم روی پرونده‌ی سهراب کار می‌کنم. اطلاعاتش طبقه‌بندی شده‌ست.
شریفی یک قدم جلوتر آمد. سایه‌اش روی مبل پهن شد.
ـ دقیقاً به همین خاطر. اگر سیستمِ شما حفره داشته باشه، وکیلِ سهراب می‌تونه تمامِ مدارک رو زیر سوال ببره. من فقط می‌خوام پروتکل‌های ورود رو چک کنم.
زن به سامان نگاه کرد. سامان با لبخندی که فقط لب‌هایش را تکان می‌داد، سر تکان داد. زن، با دستانی که انگار متعلق به خودش نبودند، لپ‌تاپ را بیرون آورد و روی میزِ گردویی گذاشت.
شریفی، بدونِ مکث، پشتِ میزِ نشست. انگار سال‌هاست آنجا کار می‌کند. او لپ‌تاپ را باز کرد. زن، در انعکاسِ شیشه‌ی پنجره، دید که او مستقیماً سراغِ همان پوشه‌ای رفت که در کتابخانه، بذرش را کاشته بود.
سامان بلند شد و به سمتِ پنجره رفت.

ـ می‌دونی محبی، توی حقوق، حقیقت اون چیزی نیست که اتفاق افتاده. اون چیزیه که بتونی ثابتش کنی. سهراب فکر می‌کرد باهوشه. ولی مدرک، بی‌رحم‌ترین قاضیه.

در همین لحظه، شریفی سرش را بالا آورد. نگاهش در نگاهِ زن گره خورد. در چشمانِ مرد، هیچ کینه و پشیمانی‌ای نبود. تنها غروری مضحک دیده می‌شد. او با صدایی که فقط زن بشنود، در حالی که سامان پشتش به آن‌ها بود، گفت:
ـ خانمِ محبی، شما همیشه انقدر زود به «غریبه‌ها» اعتماد می‌کنید؟

زن، تازه فهمید. آن شش دقیقه در کتابخانه، یک مهندسیِ معکوس بود. او با دستِ خودش، طنابِ دار دور گردنش انداخته بود.

اما یک چیز با منطقِ جور در نمی‌آمد.
اگر شریفی برای سامان کار می‌کرد، چرا در کتابخانه آن‌طور ظاهر شد؟ چرا آنجا به او نگفت که همکارِ آینده‌اش است؟

سامان برگشت.
ـ چیزی شده شریفی؟
ـ نه مهندس. فقط سیستمِ خانمِ محبی یه کم سنگینه. انگار یه فایلِ حجیم، همین اواخر روش بارگذاری شده. باید بررسی کنم ببینم منبعش کجاست.

زن حس کرد زمین زیر پایش سست شده است. او به بی‌گناهی سهراب مشکوک شده بود. اما شریفی نمی‌دانست که زن، همان کسی است که دیشب، مخفیانه، یادداشتی در پرونده‌ی سهراب گذاشته بود که می‌توانست بی‌گناهی‌اش را ثابت کند؛ یادداشتی که حالا، با دسترسیِ شریفی به لپ‌تاپ، احتمالاً اولین فایلی بود که پاک می‌شد.

مهندس، اجازه می‌دید چند دقیقه با خانم محبی صحبت کنم؟ درباره‌ی ساختار دسترسی‌ها.

_بله، حتما. میتونید تشریف ببرید اتاق خودتون جناب شریفی عزیز

در که بسته شد، شریفی روبه‌روی زن ایستاد. اینجا فاصله‌‌ی بینشان کمتر بود.

شریفی پشت میز نشست. نگاهش روی محبی بود. اما انگار به محبی نگاه نمی‌کرد، بلکه به تمام جزئیات او می‌نگریست.

محبی کیفش را روی مبل گذاشت، اما بندش را رها نکرد.انگار هنوز مطمئن نبود این اتاق امن است یا نه.

شریفی آرام صفحه‌ی لپ‌تاپ را بست.
گفت:
_ سیستمتون… شلوغ‌تر از چیزیه که انتظار داشتم.

بدون توضیح این را گفت و صندلی را عقب داد تا راحت‌تر تکیه دهد.

محبی که نمی‌دانست بهترین برخورد در این موقعیت چیست، پرسید:
_ شلوغ یعنی چی؟

شریفی انگشتش را روی لبه‌ی میز کشید؛ حرکتی که بیشتر شبیه عادت آدم‌هایی بود که زیاد با گردوغبار سروکار دارند.
_ ورودهایی هست که با ساعت کاری نمی‌خونه. چندتا فایل که تاریخ ایجادش با تاریخ ثبت نمی‌خوره. و لاگ‌هایی که انگار… جابه‌جا شدن.

محبی سعی کرد لحنش را تغییر ندهد.
_این چیزها رو معمولاً خود واحد IT بررسی می‌کنه.

شریفی گفت:
_ بله، دقیقا بخاطر همینه که یک هفته‌ست دارم بررسی می‌کنم.

محبی عینکش را بالا زد.
_ شما یک هفته‌ست اینجایین؟ من اصلا ندیده بودمتون.
_ شاید قرار نبوده ببینید.

این جمله، مثل یک سوزن ریز، در ذهن محبی فرو رفت.
نوع رفتار سامان در روزهای اخیر، ناگهان کمی معنی پیدا کرد؛ اما نه کامل. فقط یک سایه‌ی مبهم بین حقیقت و برداشتِ او.

شریفی از پشت میز بلند شد. قدم‌هایش آرام بود، اما دقیق؛ مثل کسی که عادت دارد از روی جای پاها بفهمد چه کسی قبل از او در اینجا بوده.

گفت:
_شما اولین نفری بودید که گزارش اون روز رو بستید.

کدوم روز؟
همون روزی که بار مشکل پیدا کرد.
_بار همیشه مشکل پیدا می‌کنه. کار ما همینه.

شریفی دندان قروچه‌ای کرد و گفت:
«نه این یکی. همونی که کلی قشقرق به پا کرد تو شرکت و … نمی‌فهمم‌ این مقاومتتون تو پاسخگویی رو»

محبی نگاهش را از او دزدید.‌ کف دست‌هایش عرق کرده بودند.
_من فقط برگه‌ی تحویل رو بررسی و امضا می‌کنم. انباردار بار رو تحویل می‌گیره. خود سامان یعنی مهندس بکتاش هم حتی گفت به من ارتباطی پیدا نمیکنه…

شریفی حرفش را قطع کرد و گفت:
«بار حساس رو معمولاً دو نفر تحویل می‌گیرن.»
_من اون روز شیفت نبودم.

شریفی لبخندی زد و گفت:
«خوبه، یادتون اومد. ولی امضای شما پای گزارشه خانم ام‌لیلا محبی کلاچائی.»

این‌بار محبی حس کرد چیزی در معده‌اش وول می‌خورد. دلش هری ریخت.
هر آشنایی مبهم شده بود.
چیزی در گذشته‌ی نزدیکش بود که نمی‌خواست دوباره لمسش کند. با اینکه دست از پا خطا نکرده، اما آرامش از جان و تنش رفته بود.

شریفی گفت:
«پرونده‌ی اون روز… تمیز نبود. بارنامه‌اش دو نسخه داشت. وزن ثبت‌شده با وزن مانیفست نمی‌خوند. زمان تحویل با زمان ثبت اختلاف داشت… بازم بگم؟

محبی سعی کرد به خودش مسلط شود. گفت:
«من نمی‌دونم دارید درباره‌ی چی حرف می‌زنید.»

شریفی با نوعی کنجکاوی محتاطانه؛ مثل کسی که هنوز نمی‌داند طرف مقابلش «بی‌خبر» است یا «بازیگر»، نگاهش کرد.

محبی گفت:
«شما چرا می‌خواستین منو محک بزنین؟ که جلوی سا… یعنی آقای..مهندس بکتاش ضایعم کنین؟»

این‌بار شریفی از اینکه محبی زودتر از انتظارش سؤال را مطرح کرده بود، غافلگیر شد و ادامه داد:
«من فقط داشتم می‌دیدم دقیقا چه‌چیزهایی از زیر دست شما رد می‌شه.»
محبی گفت:
«یعنی چی؟»
_ بعضی چیزا هست که فقط از روی امضاها معلوم نمی‌شن، از روی رفتار معلوم می‌شن.

شریفی به سمت در رفت تا محبی را به بیرون هدایت کند. دستش روی دستگیره بود. محبی با کوهی از سوال‌های کاهی در سر، کیفش را روی دوش انداخت و به طرف در رفت. شریفی هنگام خروج محبی همانطور که قد و قواره‌ی کوچکش را برانداز می‌کرد که تا سینه‌ی شریفی هم‌نمی‌شد، گفت:
«در ضمن یه نکته‌ی کوچیک، سهراب… بار رو باز نکرده.»

محبی که کم‌کم ذهنش روابط بین اتفاقات را می‌یافت، گفت:
«از کجا مطمئنید؟»

شریفی گفت:
«چون اگر باز کرده بود، می‌فهمید چیزی برای گم شدن وجود نداشته.»

محبی به اتاقش برگشت. برای اولین‌بار، حس کرد چیزی در گذشته‌ی نزدیکش آرام‌آرام از زیر خاک بیرون می‌آید.

اما هنوز نمی‌دانست. دقیق نمی‌دانست.
فقط می‌دانست که شریفی به او اعتماد ندارد.
و شاید حق هم دارد.

هوا هنوز بوی کارتن خیس و چسب صنعتی می‌داد. شیفت عصر تازه تحویل شده بود و سالن نیمه‌تاریک، با نور زرد چراغ‌های سقفی، حالتی داشت که انگار همه‌چیز در آن کندتر اتفاق می‌افتد.
محبی از کنار ردیف قفسه‌ها گذشت و به سمت «Secure Cage» رفت؛ همان محوطه‌ی فلزی که همیشه قفلش یا گیر می‌کرد یا بیش از حد سفت بود.

روی میز کنار در، «Custody Log» باز مانده بود. آخرین امضا مربوط به شیفت قبل بود؛ یک خط تند و بی‌حوصله.
محبی خودکارش را برداشت، اما هنوز چیزی ننوشته بود که صدای قدم‌های شریفی از پشت سرش آمد. آرام، بدون عجله وارد شد.

با فاصله‌ای نه‌چندان نزدیک ایستاد.
نگاهش روی لاگ نماند؛ مستقیم رفت سراغ قفسه‌ی سمت راست، جایی که بسته‌های «HV» نگه‌داری می‌شدند.
برچسب قرمز High-Value روی چند کارتن کوچک دیده می‌شد. یکی‌شان جدید بود. هنوز اثر چسب نو روی لبه‌ها برق می‌زد.

محبی گفت: «همینجا بوده. این یکی هم شبیه اونه. ولی با ارزش کمتر.اینو زده Declared Value زده سه میلیارد.»

شریفی واکنشی نشان نداد. فقط با انگشتش روی پلمپ کشید؛ Tamper-Evident Seal سالم بود، اما کمی کج چسبیده بود. نه آن‌قدر که گزارش شود، نه آن‌قدر که نادیده گرفته شود.
او گفت: «Seal Check انجام شده؟»

محبی گفت: «تو سیستم ثبت شده. ولی من خودم ندیدم.»

شریفی سر تکان داد، نه تأیید، نه انکار. بعد خم شد و بارکد را اسکن کرد. صفحه‌ی دستگاه چند لحظه خالی ماند؛ انگار سیستم لگ داشت. بعد اطلاعات ظاهر شد:
Inbound – Special Handling – Exception Item.

شریفی زیر لب گفت: «Exception؟ برای چی؟»

محبی شانه بالا انداخت. «گفته بودن از لندن اومده. فرستنده یه پیرزن بوده. بسته برای برادرزاده‌اشه.»

این‌بار نگاه شریفی کمی طولانی‌تر شد. نه به محبی، به بسته. انگار دنبال چیزی می‌گشت که هنوز اسم نداشت. کاملا به سیستم مشکوک بود. با تعجب گفت:
_اونو نگفتم. این یکی رو میگم.

او بسته را بلند نکرد. فقط وزنش را با نوک انگشت حس کرد. بعد گذاشت سر جایش و در قفسه را بست.
گفت: «ورودش رو کی ثبت کرده؟»

محبی گفت: «سامان. خودش تحویل گرفت. گفت بار حساسه.»

شریفی دوباره به لاگ نگاه کرد. صفحه هنوز خالی بود. محبی هنوز امضا نکرده بود.
گفت: «چرا ثبت نکردی؟»

محبی گفت: «می‌خواستم اول مطمئن شم همه‌چیز درسته.»

شریفی گفت: «درسته؟»

بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار محبی رد شد و رفت سمت دفتر کنترل. قدم‌هایش آرام بود، اما چیزی در راه‌رفتنش نشان می‌داد که ذهنش از چند دقیقه قبل شروع کرده به چیدن قطعات.

محبی تنها ماند.
بسته هنوز همان‌جا بود.
پلمپ هنوز سالم بود.
اما چیزی در فضا تغییر کرده بود. از همان لحظه، همه‌چیز از حالت «روتین» خارج شده بود.

اتاق کنترل همیشه بوی مانیتور داغ و کاغذ حرارتی می‌داد. شریفی وارد شد، در را نبست، فقط با پشت دست هلش داد تا نیمه بماند. نور صفحه‌نمایش‌ها روی صورتش افتاده بود؛ همان نور سردی که آدم را مجبور می‌کند دقیق‌تر نگاه کند.

سیستم باز بود، اما صفحه روی «Inbound Summary» مانده بود؛ گزارشی که معمولاً کسی به آن دقت نمی‌کرد. شریفی نشست، موس را گرفت، و وارد بخش «Exception Handling» شد.
لیست کوتاه بود.
فقط سه مورد.
یکی‌شان همان بسته‌ی ارزش‌بالا.

روی آن کلیک کرد.

پنجره‌ی جدید باز شد:
HV Item – Declared Value: 14,000,000,000
Special Handling – Manual Override
Seal Check: Logged by Baktash.Saman(M.D) – 17:42

شریفی واکنشی نشان نداد؛ فقط صفحه را کمی اسکرول کرد.
زیر بخش «Custody Transfer» یک چیز عجیب بود:
Inbound Scan: 17:41
Seal Check: 17:42
Entry Log: —

خط آخر خالی بود.
ورود به Secure Cage ثبت نشده بود.

این یعنی سامان بسته را اسکن کرده، پلمپ را چک کرده، ولی ورودش به محوطه‌ی امنیتی ثبت نشده.
نه کارت‌زنی، نه امضا، نه لاگ.

شریفی بدون جلب توجه چند ثانیه به خط خالی نگاه کرد.
بعد وارد بخش «Access Logs» شد.
فهرست ورود و خروج‌ها مثل همیشه شلوغ بود. اما از ساعت ۱۷:۴۰ تا ۱۷:۴۵ فقط یک ورود ثبت شده بود:
Mohebbi.Layla – 17:43

شریفی مکث کرد.
محبی آن ساعت وارد شده بود، اما بسته قبل از ورود او اسکن شده بود.
این یعنی بسته در محوطه بوده، بدون اینکه کسی ورودش را ثبت کند.

او صفحه را بست و وارد «Mismatch Report» شد؛ بخشی که معمولاً فقط وقتی استفاده می‌شد که بسته‌ای گم می‌شد یا وزنش نمی‌خواند.
لیست خالی بود.
اما گوشه‌ی صفحه یک گزینه‌ی کوچک بود: Generate Preliminary Report.

شریفی روی آن کلیک کرد.
سیستم در حال پردازش بود.
بعد یک خط قرمز ظاهر شد:

Warning: Custody Gap Detected — 17:41 to 17:43

شریفی نفسش را آهسته بیرون داد.
انگار بار سنگینی از دوشش برداشته باشند.
سیستم چیزی را دیده بود که آدم‌ها معمولاً نمی‌بینند.

او گزارش را ذخیره نکرد.
فقط صفحه را بست.
از روی صندلی بلند شد و بیرون رفت.

محبی هنوز کنار Secure Cage بود.
شریفی نزدیک شد، اما نه آن‌قدر که محبی متوجه تغییر چیزی شود.

گفت: «ورودت رو ثبت کن.»

محبی گفت: «باشه.»

شریفی گفت: «همین الان.»

محبی خودکار را روی کاغذ گذاشت.
امضا کرد.
ساعت را نوشت.

شریفی نگاه نکرد.
فقط گفت: «مهندس بکتاش کجاست؟»

محبی گفت: «رفت دفتر مالی. گفت یه چیز رو باید چک کنه.»

شریفی به سمت راهرو برگشت.
چیزی در نگاهش تغییر کرده بود.
همان نقطه‌ای که آدم می‌فهمد یک بازی شروع شده، اما هنوز نمی‌داند مهره‌ها کجا ایستاده‌اند.

محبی از اتاق بیرون آمد، اما حس نکرد وارد راهرو شده؛ بیشتر شبیه این بود که از یک اتاق بسته وارد اتاق بسته‌ی دیگری شده باشد. نور مهتابی چشمش را می‌زد.
سامان چند متر جلوتر ایستاده بود، پشت به او، در حال صحبت با مخبری.
مخبری همیشه آرام حرف می‌زد، اما امروز صدایش کمی پایین‌تر بود؛ انگار نمی‌خواست حتی دیوارها بفهمند چه می‌گوید.
محبی فقط چند کلمه‌ی پراکنده شنید:
«بیمه…لندن…تا آخر هفته…»

سامان وقتی برگشت، لبخندش همان لبخند همیشگی بود؛ اما چشم‌هایش نه.
«محبی، بیا بعد از ناهار یه سر به بایگانی بزن. چندتا پرونده‌ی قدیمی رو باید تطبیق بدی.»

پرونده‌های قدیمی.
تطبیق.
همان واژه‌هایی که همیشه بوی دردسر می‌دادند.

محبی سر تکان داد و از کنارشان گذشت.
اما نگاه مخبری لحظه‌ای روی او ماند؛ نگاهی که آدم را یاد انبارهای تاریک می‌انداخت.

در اتاق خودش، لپ‌تاپ را باز نکرد. فقط نشست و به صفحه‌ی خاموش خیره شد.
جمله‌ی شریفی هنوز در گوشش می‌چرخید:
«سهراب… بار رو باز نکرده.»

چرا باید باز می‌کرد؟
چرا اصلاً باید باز کردن یا نکردنِ بار مهم باشد؟
چرا شریفی این را گفت؟
چرا این‌قدر مطمئن بود؟

محبی سعی کرد ذهنش را برگرداند به آن روز.
اما آن روز مثل یک عکس تار بود؛ فقط امضا را یادش بود.
امضایی که همیشه فکر می‌کرد یک کار روتین است.

در همین لحظه، صدای پیام روی گوشی‌اش آمد.
از سامان:
«وقتی رفتی بایگانی، لاگ ورود رو هم چک کن. یکی از سیستم‌ها دیشب روشن بوده.»

دیشب؟
چه کسی دیشب اینجا بوده؟
چرا باید سیستم روشن باشد؟
چرا سامان این را به او گفت؟
چرا به واحد IT نگفت؟

محبی گوشی را گذاشت.

وارد بایگانی شد.
قفسه‌ها بلند بودند، سایه‌ها بلندتر.
نور زرد لامپ‌ها روی فلز قفسه‌ها لکه‌های کدر می‌انداخت.

مسئول بایگانی، پیرمردی که همیشه آرام بود، امروز عجیب ساکت بود.
فقط با سر اشاره کرد به قفسه‌ی سمت چپ.
«پرونده‌های ماه قبل اونجان.»

محبی پوشه‌ها را یکی‌یکی بیرون کشید.
وزن بعضی‌ها عجیب بود؛ سبک‌تر از حد معمول.
انگار چیزی از داخل‌شان بیرون کشیده شده باشد.

در یکی از پوشه‌ها، یک برگه‌ی جدا افتاده بود.
عنوان و مهری نداشت.
فقط یک خط تاریخ.
تاریخی که با روز امضای او یکی بود.

اما هیچ چیز دیگری نبود.
نه نام فرستنده، نه گیرنده، نه شماره‌ی بارنامه.
یک تاریخ.
و یک جای خالی.

محبی برگه را برگرداند.
پشتش خالی بود.
اما گوشه‌ی پایین، یک لکه‌ی کوچک چربی بود. انگار زیادی دست به دست شده‌ بود.

پیرمرد بایگانی از پشت سر گفت:
«اون روز… شلوغ بود.»

محبی برگشت.
«کدوم روز؟»

پیرمرد شانه بالا انداخت.
«همون روزی که همه چیز قاطی شده بود دیگه.»

محبی گفت:
«چی قاطی شد؟»

پیرمرد گفت:
«نمی‌دونم. فقط دیدم چند نفر رفت‌وآمد می‌کردن. بیش از حد معمول.»

محبی گفت:
«مثلا چه کسایی؟»

پیرمرد مکث کرد.
«نمی‌دونم. ولی یکی‌شون… انگار عجله داشت.»

محبی گفت:
«مرد بود یا زن؟»

پیرمرد گفت:
«مرد. قد بلند. لباس تیره.»

دوباره معده محبی می‌سوخت.
انگار نمی‌خواست باور کند.

پیرمرد ادامه داد:
«فکر کردم از واحد ITه. چون مستقیم رفت سراغ سیستم.»

محبی گفت:
«کِی؟»

پیرمرد گفت:
«چند روز قبل از اینکه اون بسته… گم بشه.»

محبی خشک شد.
«کدوم بسته؟»

پیرمرد گفت:
«نمی‌دونم. فقط شنیدم می‌گفتن از لندن اومده بوده.»

محبی نفسش را برید.
کلافه بود از اینکه هنوز نمی‌فهمد.

اما یک چیز روشن شد:
شریفی یک هفته نبود.
بیشتر. یا شاید هم واقعا سهراب مقصر بوده. سهراب هم قد بلندی داشت. دقیقا مثل شریفی.
محبی از بایگانی بیرون آمد. دستهایش کبود و سر شده بودند.
راهرو خلوت بود.
صدای قدم‌هایش روی سرامیک، بیش از حد بلند به گوش می‌رسید.

وقتی به اتاقش رسید، شریفی آنجا بود. پشت میز او ایستاده بود.

تا چشمش به محبی افتاد، گفت:
«دنبال یه چیز کوچیک بودم.»

محبی گفت:
«بدون اجازه؟»

شریفی گفت:
«اگه اجازه می‌دادین، چیزی که لازم بود پیدا نمی‌شد.»

رک بودن آزاردهنده‌ای داشت.‌

محبی کیفش را گذاشت و گفت:
«شما از اول دنبال چی بودین؟»

شریفی نگاهش نکرد. به سمت پنجره برگشت و گفت:
«یه رد. یه نشونه. هرچی که ثابت کنه اون روز… بار از دست سهراب خارج نشده.»

محبی گفت:
«شما چرا این‌قدر مطمئنید؟»

شریفی برگشت و برای اولین‌بار مستقیم نگاهش کرد.
«چون بیشتر از خودم می‌شناسمش.»

محبی نفسش را نگه داشت. شوکه شد، از اینکه ناگهان متوجه شباهت سهراب و شریفی شده بود. چند قطعه‌ی پراکنده کنار هم نشستند، اما هنوز تصویر کامل نبود.

با تعجب پرسید:
«شما برادرشی؟… پس چراا، فامیلی‌تون…»
_ از وقتی والدینم جدا شدن، من و سهراب… هرکدوممون به قسمت از فامیلی رو برداشتیم. البته مال من کامله؛ شریفی زنگنه. اما اون شریفی رو حذف کرد از تو شناسنامه‌ش، چون معتقد بود بابامون شریف نیست»

شریفی ادامه داد:
«اینا مهم نیست. الان چند ماهه دارم می‌چرخم. از انبار تا بارنامه‌ها. از لاگ‌ها تا دوربین‌ها. هرجا رفتم، یه چیز مشترک بود: شما.»

محبی گفت:
«من؟»

«امضای شما. گزارش شما. دسترسی شما. همه‌چیز از زیر دست شما رد شده.»

محبی گفت:
«من فقط کارمو کردم. هنوز یک سال نشده اومدم تو این شرکت…»

شریفی گفت:
«می‌دونم. همینش خطرناک‌تره.»

سکوت افتاد.
محبی گفت:
«شما فکر می‌کنید من…؟»

شریفی حرفش را برید.
«فکر می‌کردم. اما الان دیگه نه.»

محبی گفت:
«چطور؟»

شریفی گفت:
«چون کسی که شریک باشه، این‌قدر راحت نمی‌ذاره بایگانی دست‌کاری بشه. نمی‌ذاره لاگ‌ها این‌قدر آشکار باشن. نمی‌ذاره… این‌قدر بی‌خبر بمونه.»

محبی نشست.
«پس الان چی میشه؟ پای منم گیره اگه شما یا سهراب شکایت کنین»

شریفی گفت:
«الان باید بفهمیم کی از امضای شما استفاده کرده.»

محبی گفت:
«سامان؟ مخبری؟»

شریفی گفت:
«اسم مهم نیست. مسیره مهمه.»

او یک پوشه روی میز گذاشت.
بارنامه و گزارش نبود.
فقط یک برگ A4 با چند خط دست‌نویس.
محبی آن را شناخت.
خط خودش بود.
امضای خودش.
اما متن… متن را هرگز ننوشته بود.

شریفی گفت:
«این برگه، روزی ثبت شده که شما شیفت نبودین.»

محبی گفت:
«این… جعل شده. من انقدر به سامان اعتماد داشتم هرچی می‌گفت اعتماد میکردم. چقدر احمقم»

شریفی گفت:
«خیلی خب. بسه. این از روی یه برگه‌ی واقعی کپی شده. برگه‌ای که شما امضا کردین. فقط متنش عوض شده.»

محبی گفت:
«پس… من از اول…؟»

شریفی گفت:
«از اول ابزار بودین. نه شریک.»

در همین لحظه، گوشی محبی لرزید.
پیام از سامان:
«محبی. بیا دفتر. فوری.»

شریفی گفت:
«می‌خواد مطمئن شه چیزی فهمیدی یا نه.»

محبی گفت:
«چی کار کنم؟»

شریفی گفت:
«هیچی. فقط گوش بده. آدم‌هایی مثل سامان… وقتی می‌ترسن، خودشونو لو می‌دن.»

محبی بلند شد.
«و سهراب؟»

شریفی مکث کرد.
«سهراب… اون سهراب بی‌شرف، که فکر آینده‌ش، چند ماهه خواب و خوراک برام نذاشته بود، فهمیدم امروز صبح با سامان حرف زده.»

محبی با تعجب گفت:
«برای چی؟»

شریفی خنده‌ای عصبی زد و گفت:
«برای معامله. باورت میشه؟»

محبی خشک شد.
«معامله؟»

«سه سال زندان در برابر سهمش از پول. سهمی که فکر می‌کنه حقشه.»

محبی گفت:
«ولی اون بی‌گناهه.»

شریفی گفت:
«بی‌گناه؟ نه. بی‌گناه بودن… همیشه ارزون‌تر از بی‌پول بودن نیست.»

محبی چیزی نگفت.
شریفی ادامه داد:
«سهراب انتخابشو کرده. من و شما… فقط دیر فهمیدیم. اما الان نمی‌دونم هنوز که میتونم دست سامان و مخبری رو، رو کنم یا نه. سهراب کند زد به همه چی»

محبی به سمت در رفت.
قبل از خروج، شریفی گفت:
«محبی…»

او برگشت.

«سامان از آدم‌هایی استفاده می‌کنه که فکر می‌کنن حق انتخاب دارن.
ولی آخرش… فقط یه نفر سود می‌بره.»

محبی گفت:
«کی؟»

شریفی گفت:
«کسی که امضا نمی‌کنه و می‌ذاره بقیه امضا کنن.»

محبی در را باز کرد.
راهرو سرد بود.
صدای قدم‌هایش آرام، اما سنگین.

او می‌دانست:
سامان برنده شده.
سهراب معامله کرده.
شریفی دیر رسیده.
و خودش…
خودش فقط امضا کرده بود.

گاهی سقوط، با یک امضا شروع می‌شود.


امنیت شبکهزنداستان کوتاهزندانحقوقی
۲
۰
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
نویسندگی و جهان مربوط به آن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید