ویرگول
ورودثبت نام
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|نویسندگی و جهان مربوط به آن
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

عقب‌گرد

جوانی را دیدم که چشم بر احوالِ همسایه دوخته بود و زهرِ خشم می‌نوشید.

گفتم: «تو را چه شده است که این‌گونه در آتشِ خویش می‌سوزی؟»

گفت: «با هم آغاز کردیم، اما اکنون او بر قله است و من در دره. دیدنِ روشناییِ خانه‌ی او و خنده‌هایی که می‌کند، تاریکیِ بختِ مرا بیشتر به رخم می‌کشد.»

پیری خردمند آنجا بود. نگاهش کرد و گفت: «ای جوان! تو از نورِ خانه‌ی او در رنج نیستی؛ رنجِ تو از آن است که چراغِ خودت را نیفروخته‌ای.»

جوان با تلخی گفت: «چگونه نسوزم وقتی می‌بینم آنچه آرزوی من بود، اکنون در مشتِ اوست؟»

پیر گفت: «آرزوی تو در مشتِ او نیست؛ اما تو چنان چشم به باغِ دیگری دوخته‌ای که از شخم زدنِ زمینِ خویش بازمانده‌ای. حسادت، خشمِ انسان است از حقارتِ خویشتن. تو به جای رویاندنِ بذرِ خودت، ایستاده‌ای و به بارانِ مزرعه‌ی همسایه سنگ می‌زنی!»

جوان آشفت و گفت: «پس این احساسِ عقب‌ماندگی از کجاست؟»

پیر گفت: «از آنجا که خود را با ترازویِ دیگران وزن می‌کنی. حسادت، زهر نوشیدنِ توست به امیدِ آنکه دیگری بمیرد. چشم از بیرون بردار و به درون بنگر. تا وقتی ارزشِ هستی‌ات را در جیبِ دیگران جست‌وجو می‌کنی، تا ابد فقیر خواهی ماند.»

جوان سر به زیر انداخت. آتشِ چشم‌هایش فرونشست و گفت: «این شعله‌ی مقایسه را چگونه بمیرانم؟»

پیر گفت: «بپذیر که هیچ دو درختی در یک فصل و به یک شکل شکوفه نمی‌دهند. به ریشه‌ی خودت آب بده.»

حکایتنویسندگیموفقیت
۰
۰
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
Shabnam.Shahrasebi |شهنم|
نویسندگی و جهان مربوط به آن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید