زاهدی بر سرِ راهی نشسته بود و جامه بر تن میدرید که: «فغان از این روزگار! که مردمان همه فاسد شدند و دین از دست برفت و کسی را پروا نیست.»
شیخی سبکبار از آنجا میگذشت. ایستاد و گفت: «ای خواجه! اینهمه غوغا برای چیست؟»
زاهد گفت: «نمیبینی که خلق خدا چگونه در گناه غرقهاند؟ دلم کباب است از برایِ دینِ خدا.»
شیخ لبخندی بزد و گفت: «دلت برای دینِ خدا کباب نیست؛ دلت برای "خود" کباب است. تو ترازویی در دست گرفتهای و خلق را وزن میکنی تا سنگینیِ پایهی خودت را به رخ بکشی. هر که را فاسد میخوانی، در حقیقت فخر میفروشی که ببینید که من چقدر پاکم.
زاهد آشفت و گفت: «مرا تهمت میزنی؟ من شبها به بیداریام و روزها به زهد!»
شیخ گفت: «تو به جبه و عمامهات مغروری. چراغی برداشتهای و در خانهی دیگری دنبال موش میگردی، حال آنکه اژدهایی در آستینِ خود پروردهای. دینِ خدا نیازی به غوغای تو ندارد؛ برو و توبهیِ زهدِ خویش کن.»
زاهد سر به زیر افکند. جامه از تن بهدر کرد و گفت: «اکنون چه کنم؟»
شیخ گفت: «زبان ببند و چشم بگشا. چون عیبِ خود دیدی، دیگر وقتِ دیدنِ عیبِ خلق نخواهی داشت.»