ویرگول
ورودثبت نام
شباهنگام
شباهنگام
شباهنگام
شباهنگام
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

حافظ شب هجران شد...

سلام بر عزیزان ویرگول،

مدت طولانی‌ای بود که صحبت نکرده بودیم و تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد. اتفاقاتی که عجیب و شیرین بود برخی از اون‌ها!

من بعد مدت‌ها به آغوش وطن برگشتم و ( همه حرف‌ها تو ذهنم مرتب بود و ناگهان یاد لحظه‌ای افتادم که دردونه‌ام رو دیدم انگار رشته افکارم گستت D: ).

وقتی رسیدم خیلی لحظه سورئالی بود خانواده به استقبالم اومده بودن و دیدنشون باعث شد که اشکم دربیاد(آدم اشک دم مشکی نیستم ولی خب) و خیلی لحظه شیرینی بود و در عین حال عین فیلم هندی دراماتیک!

به هر حال رسیدم خونه و در حینی که تو پرواز بود(چه پروازی بود نگم براتون که چقدر فاجعه بود) عزیز جانم منو Track میکرد و خلاصه خیلی غنج.

فرداش که دیدمش خیلی حس عجیبی بود، خیلی قشنگ بود قشنگ از اون حس‌ها که فقط تو فیلمای به قول دردونه (آبکی) هست. از اونایی که قشنگ محو و مستش بودم و چقدر دلتنگ...

بغلش کردم و اون لحظه دیگه از زندگی هیچی نمیخواستم. و نمیدونید عزیزان چقدر زیبا بود تو آغوش کشیدنش و بو کردنش، وای از عطر موهاش وای...

باورم نمیشد انگار همه‌اش خواب و خیال بود، دوباره تو بغلم بود...

کنارش بودم...

وای...

بهشت اونجا بود...

برام یه تیشرت خیلی خوشگل و کلی چیز قشنگ خریده که انقدر دوستشون دارم میخوام همه‌اش نگاهشون کنم.

نمیدونم چجوری باید بگم

ولی عاشقشم

اون عشقی که همیشه فکر میکردم تو قصه‌هاست،

اون عشقی که فکر می‌کردم دوره،

همینجاست.

اون عشق منه.

موقع رفتنم کلی گریه کردیم.

بیدار مونده بود پروازمو چک میکرد تو این سایتا

و وقتی رسیدم بهم پیام داد.

وای

نمیدونید چقدر قشنگه.

در کلام نمی‌گنجد، در آینده بازم مینویسم از این ماجرا

تا اون موقع.

ای دل همینجا لنگ شو...

این نقاشی رو خیلی دوست دارم.
این نقاشی رو خیلی دوست دارم.

آغوشمهاجرتعشق
۵
۲
شباهنگام
شباهنگام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید