یک یا دو ماه پیش بود در حال مطالعهی کتابی بودم و به این بخش رسیدم:

همون لحظه تصویری در ذهنم نقش بست و با خودم گفتم ای کاش رنگروغن بلد بودم و میتونستم این اثر رو خلق کنم که یادم اومد راه دور چرا؟ و پرامپتی طراحی کردم و رفتم امتحان کنم و حتی فکر نمیکردم نتیجهاش انقدر شگفت زدهام کنه و آن چیزی که میخواستم به زیبایی و قداست هرچه تمامتر جلوه گر بشه.

این اثر هنری منه، تصویری که شاید نتونم هرگز بکشم اما به این شکل محصول ذهنم رو تصویر کردم و دوست داشتم به اسم خودم ثبت شه و به شما هم نشون بدمش.
و اما ایلیا
ای پدر
به دنبال تو میگردم؛
ایلیا
ایلیا
ایلیا
ای کیمیای سعادت
من
رد پای تو را در میان ستارگان جستجو میکنم.
کاش ماسههای این ساحل بودم
و یا بادی که میوزد و به اَقدام گرم تو میپیچد
یا هوایی که تو تنفس میکنی، آری ای کاش آن هوایی میشدم که تو تنفس میکنی تا که در وجودت ذوب میشدم
میسوختم و فنا مییافتم.
آه ایلیا
هربار که نام تو در سرزمین وجودم طنین انداز میشود، اشک میشوم و از عین جریان مییابم
عین، به راستی چه شباهتی به تو دارد. آری این، عین است که سیمای جهان پیرامون را به انظار ما مینماید، با عین میتوان حق را دید.
با تو؛
حق معنا مییابد.
ایلیا
ایلیا
با من سخن بگو...