ویرگول
ورودثبت نام
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadehنویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

یک عاشقانه‌ی سه تکه- تکه آخر

خوش‌تر از آن ندارم که دیواره‌های هواپیمای تهران_رم هم هوای وطن دارد!

ای ابرها! در این آسمان آبی، آیا شما نیز با من مسافرید؟

نفسی عمیق می‌کشم و با لبخند، چشم‌بند را پایین آورده و در صندلی فرو می‌روم.

آه، عزیز شیرینم! چه زیبا لحظه‌ای بود که تو درآن تاریکی شب که زبری موهای سیاهت نمی‌توانست پوست شانه‌ام را از روی بلوز آستین بلندی که به تن داشتم آزار دهد، به یکباره کلامم را قطع کرده و اینبار مرا به نام خود صدا زده و گفتی:

-پِدرو؟ می‌خوای یه چند روز و یا چند هفته برگردی رم تا حال و هوات عوض بشه؟

دستپاچه می‌شوم:

-آه عزیزم من منظو..

-من می‌فهمم چه حالی داری، یه نگاه به خودت بنداز؟ یک هفته است دائم داری با من ایتالیایی حرف می‌زنی و منم لام تا کام چیزی نمی‌گم، حس می‌کنم داره از اینجا بودن بهت فشار میاد!

آری همین را گفت، عزیز شیرینم! چقدر خوب حال مرا فهمید بی‌آنکه چیزی از کلامم متوجه شود!

آخر فکرش را کنید، تمام مدتی که من به زبان خود با او صحبت می‌کردم، او آرام گوش می‌کرد، بی هیچ گله و شکایتی. طفلک حتی کلمه‌ای نمی‌فهمید و فقط لبخندی مهربان تحویلم می‌داد!

آه! عزیز شیرینم تنها چیزی است که از ایران دوست دارم. یعنی... او و ارزش پولهایم تنها چیزی است که در ایران دوست دارم، آری این درست‌تر است!

چندساعت بعد، این منم که با پا گذاشتن به اولین خیابان رو به آسمان تاریک شب کرده و ریه‌هایم را پر از هوا می‌کنم.

سلام وطن، سلام به خاطرات کودکی

سلام به سرزمین هنر و به شهر میکل‌آنژ و برنینی و...

-هوعععععقققق

به پشت سر نگاه می‌کنم و به مردی بی‌خانمان با یک بطری خالی در دستش کنار دیوار پیاده رو بی‌حال افتاده و از مصرف زیاد الکل، بالا آورده است.

با دیدن این صحنه، لبخندی عریض زده و در چشمانم اشک جمع می‌شود! هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم استفراغ زدن مردی بی‌خانمان و الکلی، چنین مرا بر سر ذوق بیاورد و گرمایی بر قلبم بنشاند که تایید کند: آری اینجا وطن است!


دویست متر دیگر که بروم می‌رسم به خانه‌ی مادر. زمین کف‌پوش شده‌ی اینجا، بافت قدیمی آپارتمان‌های کوچک و بزرگ و بندرخت‌هایی که از ساختمانی به ساختمان مقابل وصل شده‌اند، به من یادآوری می‌کنند که اینجا دیگر تهران نیست!

آه خدایا هنوز هم که بوی فاضلاب در این منطقه پابرجاست!

صدای دعوا کردن موگرینی‌ها و ثانیه‌ای بعد شکستن شیشه‌ی پنجره‌شان می‌آید و به دنبالش شیئی که یکی از اساس خانه‌شان است به خیابان پرت می‌شود. آه هنوز هم که هنوزه این زن و مرد شبها دعوا می‌کنند!

به دنبال این سر و صداها، پنجره‌ی خانه‌هایی که نور زرد لامپ از آنها بیرون می‌زند، یکی‌یکی باز می‌شوند و برخی هم درِ خانه‌هایشان را باز می‌کنند. سرگرمی چندساله‌ی مردم محل، هرشب همین حوالی!

در میان همسایگان، چهره‌های آشنای زیادی را می‌بینم که یکی‌شان مرا صدا می‌زند:

-پدرو!

برمی‌گردم و پشت سر را نگاه می‌کنم، خاله اوریانا! زنی نسبتا چاق با موهای سفید و نیمچه بلند که هیچ‌گاه رنگ شانه را به خود نمی‌بینند و از وقتی به یاد دارم، زمستان‌ها همین بلوز بافتنی قرمزرنگ یقه اسکی را می‌پوشید، انگار این زن لباس دیگری ندارد! یادم باشد دفعه‌ی بعد، از ایران برایش چند دست لباس سوغات بیاورم.

دستانش را از هم باز می‌کند و با خنده می‌گوید:

-آه حروم‌زاده چقدر بزرگ شدی!

لبخندی می‌زنم و کوتاه و رسمی در آغوشش می‌روم، در این نمای نزدیک که نور از درِ باز منزل بر لباسش تابیده، بهتر می‌توان دید که بلوزش "بور بور" شده است و جای سالمی به آن نمانده!

-اومدی به مامانت سربزنی؟

-بله... دلم تنگ شده بود!

خاله اوریانا یک دست را به کمر می‌برد و با نگاهی متفکر به زمین، با دست دیگرش چند ضرب آرام به شانه‌ام میزند:

-آفرین...آفرین! تو پسر خوبی هستی پِدرو! بهتر از پیِروی من که معلوم نیست کدوم گوریه پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!

با حرف زدن، از دهانش بخار سرما خارج می‌شد.

درحالی که صدایش از کوک خارج می‌شود، پشت دستش را به چشمش می‌کشد:

-حتی یه زنگ هم به مادرش نمی‌زنه... پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!

پیِرو دوست دوران کودکی‌ام بود، چقدر در خیابان‌های این محله بازی‌گوشی می‌کردیم، چندسالی است که از او خبری ندارم. مادرش راست می‌گفت، پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه!

چندساعت پرواز و خستگی، مرا به این پا و آن پا کردن وا می‌دارد و نمی‌دانم تا کی باید اینجا معطل شوم که خوشبختانه تلفن از داخل خانه زنگ می‌خورد و با من خداحافظی می‌کند. دقایقی بعد، روبروی در ساختمان قدیمی و دو طبقه‌ای هستم که تمام کودکی‌ام درآنجا سپری شد. دستم را به سمت زنگ می‌برم و ناخودآگاه مقایسه‌ای میان آیفون‌تصویری‌های ایران و این زنگ عهدبوق در ذهنم شکل می‌گیرد که ناگهان در باز می‌شود.

زنی جوان، با چشمانی سبزو موهایی بلوطی رنگ که با دیدن من کمی جا می‌خورد، سپس هیجان‌زده شده و گونه‌های کک و مکی‌اش جمع می‌شوند و لبخند می‌زند!

همچنان پرسشگر نگاهش می‌کنم و منتظرم کنار برود که گویا خودش متوجه شده، سریع لبخندش را جمع و خودش را با عذرخواهی کنار می‌کشد و من نیز با تشکر به داخل ساختمان می‌روم.


مرا بگو که انتطار داشتم با دستپختی لذیذ و خاطره‌انگیز مواجه شوم و شامی گرم را در کنار مادر بخورم! اما نه تنها در این چندسالی که نبودم، مادر بی‌اعصاب‌تر شده است، که حتی شامش را زودتر می‌خورد!

تنها چیزی که در خانه پیدا می‌شود تخم‌مرغ است و کمی نان. باید با یک ساندویچ تخم‌مرغ راضی شوم!

-مادر که روی صندلی در مقابلم نشسته است می‌پرسد:

-چرا این‌طوری غذا می‌خوری؟

و من که تکه‌ای از نان تست را کنده و مانند نان بربری، لقمه می‌کردم متوقف می‌شوم. راست می‌گفت، به جای گذاشتن تخم مرغ لای دو تکه تست، داشتم آن را لقمه‌لقمه می‌خوردم! اکنون که فکر می‌کنم اینطور بیشتر می‌چسبد، پس همین‌طور ادامه می‌دهم!

-تموم این سالها نمی‌تونستی به من یه زنگ بزنی پسره‌ی کلاش بی‌عاطفه؟

این بار خوردنم متوقف نمی‌شود اما چانه‌ام مثل نشخوار کردن شتر به چرخش می‌آید و صدای اوریانا در ذهنم اکو می‌شود: تو پسر خوبی هستی پِدرو!

از بالا رفتن ابروانم پیشانی‌ام چین می‌خورد و نگاهی مضطرب به او می‌کنم، دنبال چه بهانه‌ای بگردم؟ که خودش لب می‌گشاید:

-آره آره وقت نداشتی!

و دستش را در هوا تکان می‌دهد:

-مهم نیست!

سری تکان می‌دهم و دوباره به خوردن مشغول می‌شوم. کمی بعد می‌پرسم:

-راستی، دامیانو و زنش هنوز هم طبقه‌ی پایین مستاجرن؟

مادر دستی در هوا تکان می‌دهد:

-نه بابا! دوسالی می‌شه که اونا رفتن.

و چشمانم حرکات دستش را دنبال می‌کند که آن را روی میز می‌گذارد و با نگاهی به اطراف می‌گوید:

-هه! بهتر. زنش خیلی گنددماغ بود، هیچ‌جوره نمی‌شد آدم باهاش ارتباط بگیره!

و ناگهان چین‌های اطراف چشمش بیشتر شده و دهانش به لبخند باز می‌شود:

-اما در عوض فدریکا، مستاجر جدیدی که اومد مثل یک فرشته‌ی مهربونه! تو این دوسال همدم تتهایی‌هام بود، مثل یه مادرو دختریم!

سری تکان می‌دهم:

-خب تبریک می‌گم بهت، مثل اینکه خواهردار شدم!


پس از شام، مادر زود به اتاق‌خوابش می‌رود و من نیز تصمیم می‌گیرم به بار قدیمی محله سری بزنم. در فضای نیمه‌تاریک و نور ملایم و دود، مقابل پیش‌خوان نشسته‌ام. موزیکی سافت‌جَز با ولومی پایین پخش می‌شود، برعکس توقعم که یک قطعه‌ی سنتی ایتالیایی را انتظار می‌کشیدم. به پیمانه‌ای که در دست داشتم نگاه می‌کردم که صدایی گفت:

-ئه... سلام... آقای پِدرو!

نگاهش می‌کنم، چشمانی سبز و موهایی بلوطی.

-فدریکا هستم همسایه‌تون... یعنی... همسایه‌ی مادرتون!

سری با لبخند مصنوعی تکان می‌دهم و می‌گویم:

-آهان!

پیمانه‌اش را در هر دو دستش سفت‌تر می‌گیرد و چشمانش به سرعت اطراف را پاییده و صاف‌تر می‌نشیند:

-اِممم شما رو از رو قاب‌عکس تو خونه‌تون شناختم!

نمی‌دانم چقدر به عکس دوران هجده سالگی من خیره شده بود که با وجود این تغییر و تفاوت فاحش چهره‌ام در طول سالها، باز هم مرا به قول خودش شناخته!

و بله!

این نقطه‌ی شروع عاشقانه‌ی سه تکه‌ی زندگی من است. پس از آن شب، بار دیگر عاشق شدم! آیا اسم این را باید خیانت گذاشت؟ حقیقتا نمی‌دانم، اما از نظر خودم _اگر مرا به تبرئه کردنِ خود متهم نکنید_ این نامش دوباره عاشق شدن است!

من، یک بار در ایران عاشق شدم و همچنان عاشقم و یک بار در ایتالیا.

در هر دو مکان، به یک اندازه به چهره‌ی معشوق خود لبخند زدم!

با پشت دست گونه‌های تربچه‌ای شیرین ایرانی‌ام و نیز گونه‌های سفید کک و مکی فدریکای عزیزم را نوازش کردم.

در ایران پدر شدم؛

در ایتالیا پدر شدم!

در ایران اشرافی زندگی کردم و در ایتالیا فقیرانه و البته لازم نیست باز تفاوت فاحش ارزش پولی را یادآور شوم!

معشوق‌هایم، یکی همسر و دیگری همدم، زنان مهربانی‌اند و البته فدریکا علاوه بر مهربانی، صبور و وفادار و صادق نیز هست و می‌گوید:

-می‌دونم همسر ایرانی‌ات منتظرته، برو بهش سر بزن چون می‌فهمم چشم‌به راهی چقدر سخته، اما من طاقتش رو دارم و همیشه منتظرت می‌مونم!

و شیرین ایرانی‌ام نیز می‌گوید:

-تو صادق‌ترین مردی هستی که می‌تونم بهش اطمینان کنم، چون مطمئنم در قلب تو فقط منم که جا دارم، ممنونم که قلبت رو به من دادی!

و من عاشق همین خوش‌خیالی و حسن‌ظن اویم!

آری، پدروی قصه‌ی ما سالیان سال زندگی عاشقانه‌ای را در دو مامن، یکی تن و دیگری وطن می‌گذراند بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد. بی‌آنکه شیرین ایرانی‌اش زهری از خیانت بچشد و فدریکای عاشق، نیمه‌راه رها شود. سال‌ها گذشت و فرزندان ایرانی-ایتالیایی پدرو، همچنان پدر را بزرگ می‌داشته‌اند. همچنان تا پس از مرگش و البته تا قبل از خواندن وصیت‌نامه‌ی پدر توسط وکیل خانوادگی، که قید کرده بود: نیمی از اموال به پسر و دخترش در ایتالیا هم می‌رسد!

خواهر و برادری که ظاهرا از وجودشان بی‌اطلاع بودند!

پایان



نام قطعه: Welcome to Italy

از سایت اشتراکی والاموزیک با رکوردر ضبط کردم :)

آسمان تاریکتخم مرغزن مردداستاننویسندگی
۱۴
۷
Shadi gholamzadeh
Shadi gholamzadeh
نویسنده‌ی رمان "مسیح یونان". آیدی تلگرام و ایتا برای ثبت سفارش: @bookshadi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید