ویرگول
ورودثبت نام
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azamiمترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

نوشتن در پیشگاه ددلاین‌ها

شاید الان که به یه جای نسبتا مشخصی از زندگیم رسیدم و تکلیفم با خودم از هر زمانی در گذشته روشن‌تره، با اطمینان بتونم بگم بخش مهمی از کار و زندگی من با نوشتن گره خورده.

وقتی برمی‌گردم و به گذشته نگاه می‌کنم، الان می‌تونم مسئولیت انتخاب‌هام رو با اعتماد به نفس بیشتری قبول کنم و بگم اونا هم در مسیر هدفی بودن که یه جاهایی بهش آگاه بودم و یه جاهایی حکم دکمه و کت رو برام داشته.

فکر می‌کنم نوشتن همیشه برام شبیه یه تسک نبود؛ قبلنا دلایل دیگه‌ای براش داشتم!

داستان از اینجا شروع شد که داشتم روی محتوای دوستی کار می‌کردم و سعی می‌کردم از زبان اون بنویسم و برای کاراکتری که می‌خواد برای خودش بسازه، چارچوب بهتری دربیارم.

هرچی جلوتر رفتم، بیشتر از اون، خودم رو بین سطرهای متن می‌دیدم که داره گذشته رو مرور می‌کنه و چراغ‌ها براش یکی‌یکی روشن می‌شن.

دیدنِ دیگری همیشه من رو یه قدم به خودم نزدیک‌تر کرده و الان فکر می‌کنم الکی نیست که می‌گن نوشتن تراپیه؛ حتی اگه برای یکی دیگه باشه.

من خودم رو مدام «در آینه‌ی دیگری» می‌بینم و بازتعریف می‌کنم و همین انگار فرصت بهتری برای سنجیدن همه چیز بهم‌ میده که اینم خودش موهبته.

شعاریش اینه که برم دست به دامان جی‌پی‌تی بشم و بهم یه سری رفرنس‌ بده که از علم روانشناسی براتون نقل‌قول‌کنم تا حرفام براتون باورپذیرتر بشه، ولی راستش الان دیگه با اطمینان بیشتری می‌تونم کلماتم رو عصای تنِ نحیفم‌ کنم و بهش تکیه بدم و بدون منبع، از تجربه و مشاهده‌ی خودم بنویسم.

اینجا دیگه منبع منم و این مسیری که پشتم جا گذاشتم و یه جاهایی هم کشون‌کشون خودم رو به یه تابلوی ایست یا استراحتگاه رسوندم.

من یه زمانی می‌نوشتم چون کسی نبود باهاش بلند بلند و زیاد زیاد حرف بزنم.

بعدتر می‌نوشتم چون شده بود تمرین؛ دفترها و سالنامه‌هایی که هدیه می‌گرفتم، زمین تمرینم بودن.

اون سال‌ها، دوچرخه رو داشتم که انگیزه و اشتیاق بزرگی بود برای نوشتن. وقتی عباس تربن، مسئول تیم شعر دوچرخه و شیوا حریری، سردبیر، نوشته‌هام رو تایید می‌کردن، و وقتی شعرهام چاپ می‌شد و کنار اسمم می‌نوشتن: «شقایق اعظمی، خبرنگار افتخاری از کرج»، خوشحال‌ترین آدم بودم و نوشتن تمام اون چیزی شده بود که می‌خواستم.

اون وسطا البته نوشتن همیشه مرهم بود برای زخم‌هایی که نمی‌شد جلوی بقیه روشون رو باز کنی و نشونشون بدی! منم که، یادتونه، تن نحیف و این داستانا… تند تند زخم می‌شد، می‌گفتن «زیادی» حساسی، کلمه‌ها زودتر از بقیه منو زخمی می‌کردن و من زخم‌هام رو هم می‌نوشتم.

اما از چند سال قبل به این ور، دیگه نوشتن نه زمین تمرین بود و نه دیگه جایی برای خالی کردن خودم و نه گوش شنوا!

تسک بود! تسکی که ددلاین داشت و مریضی و افسردگی و دلتنگی برای خونه و مامان سرش نمی‌شد!

«اینو تا شنبه می‌خوام!»

«ددلاینش رو بذارم سه‌شنبه خوبه؟»

«تا پنج‌شنبه می‌رسونی؟»

اینجاست که معمولا با یه کلمه‌ جواب می‌دم: «چشم»! طبیعیه که هیچ‌وقت درباره‌ی اضطراب پشت اون «چشم» گفتن‌ها و ترسی که تجربه می‌کنم حرف نمی‌زنم، مخصوصا با کارفرماها :))…

راستش من دنبال بهانه برای نوشتن بودم و همین فکرها رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم هنوز یه چیزهایی بلدم. نوشتن توی هر پلتفرمی هنوز برام تبدیل به تسک نشده و شاید همین‌جوری بهتر باشه.

اینارو نوشتم که بگم من هنوزم دارم تمرین می‌کنم، ولی نوشتن شاید قشنگ‌ترین کاریه که از دستم برمیاد.

نوشتنترسعادت به نوشتن
۱
۰
‌‌Shaghayegh Azami
‌‌Shaghayegh Azami
مترجم ادبی | فعال و ریسرچر حوزه کریپتو | علاقه‌مند به هنر و ادبیات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید