
شاید الان که به یه جای نسبتا مشخصی از زندگیم رسیدم و تکلیفم با خودم از هر زمانی در گذشته روشنتره، با اطمینان بتونم بگم بخش مهمی از کار و زندگی من با نوشتن گره خورده.
وقتی برمیگردم و به گذشته نگاه میکنم، الان میتونم مسئولیت انتخابهام رو با اعتماد به نفس بیشتری قبول کنم و بگم اونا هم در مسیر هدفی بودن که یه جاهایی بهش آگاه بودم و یه جاهایی حکم دکمه و کت رو برام داشته.
فکر میکنم نوشتن همیشه برام شبیه یه تسک نبود؛ قبلنا دلایل دیگهای براش داشتم!
داستان از اینجا شروع شد که داشتم روی محتوای دوستی کار میکردم و سعی میکردم از زبان اون بنویسم و برای کاراکتری که میخواد برای خودش بسازه، چارچوب بهتری دربیارم.
هرچی جلوتر رفتم، بیشتر از اون، خودم رو بین سطرهای متن میدیدم که داره گذشته رو مرور میکنه و چراغها براش یکییکی روشن میشن.
دیدنِ دیگری همیشه من رو یه قدم به خودم نزدیکتر کرده و الان فکر میکنم الکی نیست که میگن نوشتن تراپیه؛ حتی اگه برای یکی دیگه باشه.
من خودم رو مدام «در آینهی دیگری» میبینم و بازتعریف میکنم و همین انگار فرصت بهتری برای سنجیدن همه چیز بهم میده که اینم خودش موهبته.
شعاریش اینه که برم دست به دامان جیپیتی بشم و بهم یه سری رفرنس بده که از علم روانشناسی براتون نقلقولکنم تا حرفام براتون باورپذیرتر بشه، ولی راستش الان دیگه با اطمینان بیشتری میتونم کلماتم رو عصای تنِ نحیفم کنم و بهش تکیه بدم و بدون منبع، از تجربه و مشاهدهی خودم بنویسم.
اینجا دیگه منبع منم و این مسیری که پشتم جا گذاشتم و یه جاهایی هم کشونکشون خودم رو به یه تابلوی ایست یا استراحتگاه رسوندم.
من یه زمانی مینوشتم چون کسی نبود باهاش بلند بلند و زیاد زیاد حرف بزنم.
بعدتر مینوشتم چون شده بود تمرین؛ دفترها و سالنامههایی که هدیه میگرفتم، زمین تمرینم بودن.
اون سالها، دوچرخه رو داشتم که انگیزه و اشتیاق بزرگی بود برای نوشتن. وقتی عباس تربن، مسئول تیم شعر دوچرخه و شیوا حریری، سردبیر، نوشتههام رو تایید میکردن، و وقتی شعرهام چاپ میشد و کنار اسمم مینوشتن: «شقایق اعظمی، خبرنگار افتخاری از کرج»، خوشحالترین آدم بودم و نوشتن تمام اون چیزی شده بود که میخواستم.
اون وسطا البته نوشتن همیشه مرهم بود برای زخمهایی که نمیشد جلوی بقیه روشون رو باز کنی و نشونشون بدی! منم که، یادتونه، تن نحیف و این داستانا… تند تند زخم میشد، میگفتن «زیادی» حساسی، کلمهها زودتر از بقیه منو زخمی میکردن و من زخمهام رو هم مینوشتم.
اما از چند سال قبل به این ور، دیگه نوشتن نه زمین تمرین بود و نه دیگه جایی برای خالی کردن خودم و نه گوش شنوا!
تسک بود! تسکی که ددلاین داشت و مریضی و افسردگی و دلتنگی برای خونه و مامان سرش نمیشد!
«اینو تا شنبه میخوام!»
«ددلاینش رو بذارم سهشنبه خوبه؟»
«تا پنجشنبه میرسونی؟»
اینجاست که معمولا با یه کلمه جواب میدم: «چشم»! طبیعیه که هیچوقت دربارهی اضطراب پشت اون «چشم» گفتنها و ترسی که تجربه میکنم حرف نمیزنم، مخصوصا با کارفرماها :))…
راستش من دنبال بهانه برای نوشتن بودم و همین فکرها رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم هنوز یه چیزهایی بلدم. نوشتن توی هر پلتفرمی هنوز برام تبدیل به تسک نشده و شاید همینجوری بهتر باشه.
اینارو نوشتم که بگم من هنوزم دارم تمرین میکنم، ولی نوشتن شاید قشنگترین کاریه که از دستم برمیاد.