
آدم جواب بعضی سوالهاش رو انگار هیچوقت نمیگیره؛ مثلا جواب این سوال که چرا عزیزترین آدم زندگیم رفت و دیگه پیداش نشد و خبری ازم نگرفت؟
⚠️هشدار: ممکنه محتوای پیشروی شما لذت کشف جزئیات داستان این سریال رو از شما بگیره. مسئولیتش با خودتون!
داستان مایکل، مردی که نقش شخصیت اول قصهی Small Prophets (پیامبران کوچک) رو بازی میکنه، با همین سوال بیجواب گره خورده. اون تنها توی خونهای زندگی میکنه که یه اتاقش به دقت دکور شده و تو یه تاریخ مشخص ثابت مونده، و اتاقهای دیگهش هم با کلی کارتن تا سقف پر شدن. از اتاق دکورشده گهگاهی جزئیاتی رو بهمون نشون میده که چیزی جز علامت سوال برامون باقی نمیذاره. اسباببازیها و تزئینات کریسمس و یه دونه عکس که منبع الهام مایکل برای چیدمان اون اتاقه و هرازگاهی بهش نگاهی میندازه و سعی میکنه تصویرش رو تکمیل کنه.
اما کارتنها چی؟ عجله نکنید! تا آخر سریال، که ۶ قسمت بیشتر نیست، معلوم میشه.

شخصیت دیگهای که باهاش آشنا میشیم، بابای مایکله که از قضا خیلی چیزها رو یادش نمیاد و تو یه مرکز مختص سالمندان ازش نگهداری و مراقبت میکنن. توی این ۶ قسمت، یکی از چیزهایی که از شخصیت مایکل دستگیرمون میشه اینه که روتین داره و هرروز به پدرش سر میزنه و چند دقیقه از روزش رو کنار اون میگذرونه که البته مشخص میشه این روتین و حضور پدرش، بخش مهمی از روزشه و تاثیر زیادی روی اتفاقاتی داره که در ادامه میافتن.
توی یکی از روزهایی که مایکل به پدرش سر میزنه، از زنی میگه که به ما معرفی نشده و به نظر میاد پدرش هم خاطرش نیست که اونی که مایکل داره اسمش رو میاره کیه! اما یه کم بعد، تو دیدار بعدی مایکل با پدرش، متوجه میشیم که شخصیت پدرش پر از غافلگیریه؛ اون از جادو و جمبل میگه و حرف از ملکه و پادشاه و سِراف میزنه. پدر مایکل که وسط فراموشی، بهخوبی یادش میمونه که پسرش سوالهای بیجوابی داره، با صحبت از سحر و جادو توجهش رو جلب میکنه و یه نور انتهای این تونل تاریک میشه برای مایکل که تو سرش پر از سواله.
مایکل حرفهای پدرش رو خیلی جدی نمیگیره ولی وقتی برمیگرده خونه، سراغ کتابهای جادوگریای میره که پدرش بهش آدرس داده بود. اولش پیش خودش فکر میکنه که نمیشه اون حرفها رو جدی بگیره ولی کتاب جادوگری و حرفهای پدرش واقعا روش تاثیر میذاره. همین میشه که شروع میکنه به فراهمکردن اسباب جادوگری تا پای شاه و ملکه و سراف رو باز کنه به کلبهی کوچیکش و ببینه واقعا چیزی که پدرش میگه شدنیه یا نه!
برای مایکل که زندگیش تو ۷ سال پیشش متوقف شده و تنهاست، این بار معجزه میشه و جادو رنگ واقعیت میگیره.
البته توی این مسیر مایکل تنها نیست. مایکل توی یه فروشگاه بزرگ ابزارآلات کار میکنه و همکارش، که یه دختر بامزهست، و حتی رئیسش که چارهای نداره جز اینکه با همهی اتفاقاتی که میافته و نظم اونجا رو بههم میزنه کنار بیاد، خواسته و ناخواسته کمکش میکنن تا جواب سوالهاش رو بگیره.

این سریال ۶ قسمتی بریتانیایی که شخصیتهای بامزهای خلق کرده، از همکارهای عجیب تا همسایهی فضول و پسرهمسایهای که هیچ دیالوگی نداره و فقط با دوچرخهش تو محله میچرخه و بعد هم غیب میشه، میتونه تبدیل بشه به سرگرمی کوتاهی که باهاش به مهربونی آدمها، حتی آدمهای بهظاهر بدجنس، امیدوار بشید.
برای من فقط سرگرمی یا یه قصهی سحرآمیز نبود؛ برای من پر بود از لحظههایی که توشون با یه آدم کمحرف و آروم همراه شدم و سوگواری رو به شیوهی اون تجربه کردم. فقط ای کاش منم میتونستم پادشاه و ملکه و سراف رو بکشونم به اتاقم و جواب سوالهام رو ازشون بگیرم و یه کم آروم بشم…