ویرگول
ورودثبت نام
شایان رضانژاد
شایان رضانژادداستان حکایتی و بزودی رمان
شایان رضانژاد
شایان رضانژاد
خواندن ۲۰ دقیقه·۲۴ روز پیش

رمان کارگاه کیان فصل 2

تهران هنوز بوی باران شب گذشته را می‌داد، اما در راهروی اداره‌ی تحقیقات ویژه، هوا سنگین‌تر از همیشه بود. صدای قدم‌های کیان روی سرامیک‌های سفید راهرو پیچ می‌خورد؛ آرام، منظم، و بی‌احساس — دقیقاً همان‌طور که ذهنش کار می‌کرد.

سلول شیشه‌ای انتهای راهرو روشن بود.

هوش سیاه، با همان لبخند نیمه‌دیوانه‌ی همیشگی، روی صندلی نشسته بود. انگار دستگیری‌اش نه شکست بود و نه ترس؛ بیشتر شبیه کسی بود که منتظر شروع یک صحنه‌ی جدید باشد.

کیان بدون حرف وارد شد. در پشت سرش بسته شد و اتاق در سکوت فرو رفت.

هوش سیاه سرش را کج کرد و آرام گفت:

«تو فکر کردی پایان داستانی… ولی تازه اولشه.»

کیان بی‌احساس خیره شد:

«حرفتو بزن.»

هوش سیاه خندید.

خنده‌ای بدون صدا، اما پر از تهدید.

بعد با انگشت اشاره‌اش به شقیقه خودش زد؛ آرام، مثل اشاره‌ای به یک بازیگر روی صحنه.

«رئیس ما… از تو خوشش نمیاد.

نه به‌خاطر اینکه منو گرفتی…

به‌خاطر اینکه فهمیدی.

تو نباید می‌فهمیدی، کیـــــان.»

کیان نزدیک شد. صدایش آرام اما سنگین بود:

«اسمش چیه؟»

هوش سیاه آهی کشید؛ مثل کسی که دنبال واژه درست می‌گردد:

«اسم؟»

چشمانش برق زد.

«تو هنوز نمی‌فهمی… رئیس ما اسم نداره. یه سایه‌ست.»

کیان لحظه‌ای سکوت کرد.

در سکوت، تمام تحلیل‌ها از ذهنش گذشت:

ردهای ناقص، نشانه‌های اشتباه، مسیرهای عمداً گم‌شده…

همه‌شان کار یک نفر دیگر بود.

کسی بالاتر.

کسی که حتی هوش سیاه هم از او حساب می‌برد.

هوش سیاه آرام خم شد جلو، زمزمه کرد:

«کیان… تو الان توی نقشه‌ی اونا هستی.

با گرفتن من، وارد بازی شدی.

ولی این بازی…

قانون نداره.»

کیان بدون نگاه کردن، دکمه خروج را زد.

در باز شد.

اما قبل از رفتن، فقط یک جمله گفت:

«هر سایه‌ای… بالاخره یه چراغ لازم داره.

من اون چراغم.»

و از اتاق خارج شد.

هوش سیاه فقط خندید.

خنده‌ای که معلوم بود…

فصل دوم تازه شروع شده.

کیان از اتاق بازجویی خارج شد؛ هوش سیاه هنوز پشت سرش می‌خندید.

راهرو سرد بود، اما ذهنش داغ…

صدای آن جمله هنوز توی گوشش می‌پیچید:

«رئیس ما… اسم نداره. یه سایه‌ست.»

کیان سوار آسانسور شد، دکمه‌ی "همکف" را زد، سرش را پایین انداخت و نفسش آرام بیرون آمد.

مغزش درگیر بود.

هوش سیاه داشت بازی می‌کرد — اما نه بازی ساده؛ بازی چندلایه‌ای که فقط یه سازمان حرفه‌ای می‌تونست طراحی کنه.

وقتی از ساختمان بیرون آمد، هوا روشن شده بود.

باران تمام شده بود، اما بوی خاک خیس هنوز در خیابان می‌چرخید.

کیان قدم‌زنان تا دفترش رفت.

طبق معمول، قبل از باز کردن در، یک‌لحظه ایستاد و محیط اطراف را بررسی کرد.

اما امروز…

یه چیز متفاوت بود.

روی پله‌ی ورودی، یک پسر نوجوان نشسته بود.

کوله‌پشتی خاکستری، موهای خیس از باران، دفترچه‌ای روی زانو، و نگاهی که نصفش ترس بود، نصفش کنجکاوی.

پسر تا کیان را دید، سریع بلند شد.

– «شما… شما آقای آذرخشی هستید؟»

کیان ایستاد.

به‌همان آرامی که همیشه حرف می‌زد گفت:

– «بستگی داره تو کی باشی.»

پسر نفسش را تند بیرون داد:

– «اسمم رادینه… من… یه چیزی دیدم. اون شبی که… که آدم‌ها تو کوچه‌ی سهروردی جمع شدند. همون شبی که قتل شد.»

کیان مکث کرد.

این بخش از پرونده هنوز عمومی نشده بود.

هیچ بچه‌ای نباید چیزی دیده باشه.

– «چی دیدی؟»

رادین با دست‌های لرزان دفترچه را باز کرد.

چند خط نقاشی بدخط داخلش بود:

کوچه خیس، یک مرد سایه‌ای شکل، و مهم‌تر از همه…

یک علامت روی دیوار.

همان علامتی که کیان امروز صبح در اتاق کاه‌گلی دیده بود.

کیان یک‌قدم جلو رفت.

سایه‌ی روی نقاشی…

حرکت دستانش…

همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسید.

– «رادین… اینو از کجا کشیدی؟»

پسر با صدایی که می‌لرزید گفت:

– «این… قبل از اینکه پلیس بیاد… دیدم.

اون مرد سایه‌ای داشت این علامتو روی دیوار می‌کشید.

بعدش… برگشت سمت من.

من دویدم… ولی فکر کنم فهمید من دیدمش.»

کیان آرام پلک زد.

یه حس سرد از پشت گردنش رد شد.

اینجا…

این لحظه…

دقیقاً همان جایی بود که سایه می‌خواست.

و او فهمید:

رادین وارد بازی شده.

و بازی سایه هیچ قانون انسانی ندارد.

کیان آهسته گفت:

– «از امروز… هر چی دیدی، هر چی یادت اومد… فقط به من می‌گی.

و تا وقتی نگفتم… هیچ جا تنها نمی‌ری. فهمیدی؟»

رادین سرش را با ترس تکان داد.

کیان در را باز کرد:

– «بیا داخل.»

دو نفر وارد دفتر شدند.

و دوربین خیابان…

آرام چشمک زد.

کسی داشت نگاه می‌کرد.

نه هوش سیاه.

خود سایه؟ نه.

یکی از زیردست‌ها.

وقتی درِ دفتر پشت سرشان بسته شد، سکوت عجیبی فضا را گرفت.

رادین وسط اتاق ایستاد، کوله‌اش را زمین گذاشت و با چشمانی که هنوز ترس توش موج می‌زد، اطراف را نگاه کرد.

کیان به پنجره نزدیک شد و کورسوی خیابان را زیر نظر گرفت.

هیچ‌کس نبود…

اما حس کرده بود کسی نگاه‌شان می‌کرد.

حسی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد.

با صدای آرام گفت:

– «رادین… دوباره اون علامتو برام توضیح بده.»

پسر دفترچه را باز کرد.

علامت شبیه یک دایره بود، اما دوتا خط مورب وسطش داشت؛

ساده… اما پر از معنی.

کیان دفترچه را گرفت و زیر لب زمزمه کرد:

– «این علامت… امضای یه نفره.»

رادین: – «کی؟»

کیان: – «یکی از زیردست‌های سایه. اسمش احتمالاً… تیغ.»

وقتی اسم را گفت، خودش هم مطمئن نبود.

تیغ…

قاتلی که ردش همیشه مثل خط برش روی صحنه جرم می‌ماند.

فقط زمزمه‌هایی درباره‌اش شنیده بود، حتی هوش سیاه هم وقتی اسمش می‌آمد استرس می‌گرفت.

کیان جلوی میز خم شد.

نقاشی را کنار عکس‌های پرونده گذاشت.

و لحظه‌ای بعد…

چیزی فهمید.

خط مورب دوم…

زاویه‌اش…

جدید بود.

این نسخه‌ی تازه‌ی علامت تیغ بود.

یعنی چی؟

یعنی تیغ فهمیده رادین دیده‌ش.

و علامت را برای کیان آپدیت کرده.

پیامی روشن:

من فهمیدم اون بچه شاهد بوده.

رادین با صدای آرام گفت: – «آقای آذرخشی… من اشتباه کردم؟ نباید می‌دیدم؟»

کیان به آرامی سرش را برگرداند.

این اولین بار بود که رادین نگاه جدی و سنگین او را از نزدیک می‌دید.

– «نه. مشکل تو نیست.

مشکل اینه تو چیزی دیدی که معمولاً… شاهدها نمی‌بینن.»

رادین: – «یعنی خطرناکه؟»

کیان: – «برای تو؟

برای همه‌مون.»

لحظه‌ای سکوت.

صدای باران قطع شده بود، اما یک صدای خفیف از بیرون آمد…

صدایی که کیان فقط با سال‌ها تجربه می‌شناخت:

صدای قدم‌های آرام، توی کوچه.

کیان چراغ اتاق را خاموش کرد.

رادین ترسید.

– «چرا چراغو خاموش کردید؟»

– «چون یکی… جلوی در ایستاده.»

دستش به سمت اسلحه‌اش رفت.

نه برای تیراندازی…

برای اعتماد.

رادین می‌لرزید.

کیان آرام دستش را بالا آورد تا ساکتش کند.

سایه‌ای از پشت شیشه‌ی ماتِ در گذشت.

آرام…

منظم…

مثل کسی که فقط برای نشان دادن حضورش آمده باشد.

کیان زیر لب گفت:

– «تیغ… امضاشو گذاشت.

اومده ببینه من حرکت بعدی‌مو چطوری می‌زنم.»

سایه چند ثانیه پشت در ایستاد…

بعد آرام از پله‌ها پایین رفت.

کیان چراغ را روشن کرد.

نگاهش نه ترس داشت، نه خشم…

فقط تحلیل.

– «رادین…

از این لحظه، تو دیگه فقط شاهد نیستی.»

رادین: – «پس چی هستم؟»

کیان: – «طعمه‌ای که سایه دنبالش می‌گرده…

و تنها کسی که می‌تونه نشونه‌های تیغ رو بخونه.»

پسر خشکش زد.

کیان اضافه کرد:

– «از امروز… آموزش می‌بینی.

چون اونا از تو استفاده می‌کنن.

و من باید قبل از اون… تو رو تبدیل کنم به کسی که خودشونو نترسونه.»

در سکوت، صدای پیام گوشی کیان بلند شد.

پیامی ناشناس.

فقط یک جمله:

«تو دیر کردی، آذرخشی. بچه مال ماست.»

کیان به رادین نگاه کرد.

رادین به صفحه.

و فصل ۲ رسماً آتیش گرفت.

___

پیام هنوز روی صفحه‌ی گوشی روشن بود.

کیان گوشی را خاموش کرد، نه با عجله، نه با عصبانیت.

این‌جور پیام‌ها برای ترساندن بود؛ و ترس، بدترین خوراکِ تصمیم‌گیری.

به رادین اشاره کرد بنشیند.

پسر روی صندلی چوبی کنار دیوار نشست، کمر صاف، دست‌ها روی زانو.

سعی می‌کرد شجاع باشد، ولی چشم‌هایش چیز دیگری می‌گفتند.

کیان بدون نگاه کردن به او گفت: «اولین قانون:

وقتی تهدید می‌شی، یعنی دیده شدی.

وقتی دیده شدی، یعنی مهمی.»

رادین آرام پرسید: «مهم… برای اونا؟»

کیان: «برای بازی.»

از کشوی میز، یک نقشه‌ی قدیمی تهران بیرون آورد.

نه نقشه‌ی دیجیتال، نه پرزرق‌وبرق.

کاغذی، تاخورده، با خط‌خوردگی‌های دستی.

نقشه را باز کرد و روی میز پهن کرد.

چند نقطه با مداد علامت خورده بود.

«این‌ها مکان‌هایی‌ان که تیغ قبلاً رد گذاشته.

هیچ‌کدوم تصادفی نیست.»

رادین خم شد جلو.

با دقت نگاه کرد.

بعد مکث کرد.

«این نقطه…»

انگشتش را روی یکی از علامت‌ها گذاشت.

«به مدرسه‌ی من نزدیکه.»

کیان سرش را بالا آورد.

اولین واکنشش نه تعجب بود، نه نگرانی.

فقط تأیید.

«می‌دونستم.»

رادین خشک شد. «می‌دونستید؟»

کیان: «تیغ شکار رو اتفاقی انتخاب نمی‌کنه.

اول نگاه می‌کنه، بعد نزدیک می‌شه، بعد علامت می‌ذاره.

تو قبل از دیدن اون علامت… دیده شده بودی.»

سکوت افتاد.

نه از جنس ترس، از جنس فهمیدن.

کیان ادامه داد: «تو رو انتخاب نکرد چون باهوشی.

انتخابت کرد چون نگاه می‌کنی.

و نگاه‌کردن، خطرناکه.»

رادین آرام گفت: «مثل شما؟»

کیان برای اولین بار مکث کرد.

کوتاه، خیلی کوتاه.

«تقریباً.»

بلند شد، به سمت قفسه رفت و یک دفترچه‌ی کوچک مشکی بیرون آورد.

جلدش ساده بود، بی‌اسم.

دفترچه را گذاشت جلوی رادین. «از الان، هرچی می‌بینی، هرچی حس می‌کنی، هر تغییری—even اگه مسخره به نظر بیاد—اینجا می‌نویسی.»

رادین: «اگه اشتباه باشه؟»

کیان: «اشتباه خطرناک نیست.

نادیده‌گرفتن خطرناکه.»

صدای بوق کوتاهی از خیابان آمد.

کیان ناخودآگاه به پنجره نگاه کرد.

یک ماشین مشکی آرام عبور کرد.

نه سریع، نه مشکوک…

اما خیلی آشنا.

کیان گفت: «تا مدتی، خونه نمی‌ری.»

رادین شوکه شد. «چی؟»

«می‌ری یه جای امن.

جایی که تیغ دوست نداره زیاد نزدیکش بشه.»

«کجا؟»

کیان کت‌اش را برداشت. «جایی که دوربینه، آدم زیاده،

و اگه کسی اشتباه کنه، دیده می‌شه.»

در را باز کرد. «بخش نوجوانان کتابخونه‌ی ملی.»

رادین پلک زد. «کتابخونه؟»

کیان خیلی آرام گفت: «تیغ تو شلوغی کار می‌کنه،

نه جایی که همه… نگاه می‌کنن.»

هر دو از دفتر بیرون رفتند.

در بسته شد.

دوربین خیابان دوباره چشمک زد.

و چند کوچه آن‌طرف‌تر،

مردی ایستاد، گوشی‌اش را پایین آورد و فقط یک جمله نوشت:

«بچه جابه‌جا شد.

ولی هنوز مال بازیه.»

بازی ادامه داشت.

و این‌بار، مهره‌ها زنده بودند.

کتابخانه‌ی ملی همیشه بیش از حد آرام بود.

نه از آن آرامش‌های امن؛

از آن‌هایی که صدا را می‌بلعند.

کیان چند قدم جلوتر از رادین حرکت می‌کرد.

نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.

فاصله‌ای که خودش اسمش را گذاشته بود: فاصله‌ی امن.

رادین ساکت بود.

بیش از حد ساکت.

این دقیقاً همان چیزی بود که کیان دوست نداشت.

نشستند.

میز چوبی کنار پنجره.

نور ظهر مستقیم نمی‌تابید، فقط پخش می‌شد.

کیان اطراف را با نگاه اسکن کرد:

دانشجو، پیرمرد، دو دختر که آرام می‌خندیدند، کتابدار پشت میز.

هیچ چیز غیرعادی نبود.

و این… خطرناک بود.

کیان زیر لب گفت: «دفترچه‌تو دربیار.»

رادین مکث کرد.

دست برد توی کوله…

و همان‌جا اشتباه کرد.

گوشی‌اش لرزید.

نه زنگ.

نه پیام با صدا.

فقط یک ویبره‌ی کوتاه.

کیان سرش را بالا آورد.

نگاهش مستقیم نشست روی دست رادین.

«گفتم گوشی خاموش.»

رادین با دستپاچگی گفت: «خاموشه… فقط… فقط یه اعلان اومد.»

اعلان.

همین کلمه کافی بود.

کیان آرام گفت: «نشون بده.»

رادین صفحه را باز کرد.

هیچ اسم فرستنده‌ای نبود.

فقط یک عکس.

عکسِ میز آن‌ها.

از زاویه‌ی بالا.

کیان حتی پلک نزد.

زیر عکس، یک جمله:

«کتابخونه جای خوبی برای قایم‌شدنه…

اگه بدونی کی داره نگاه می‌کنه.»

این اولین تقابل بود.

نه رو در رو.

نه با تهدید مستقیم.

نمایش قدرت.

کیان گوشی را از دست رادین گرفت، خاموشش کرد و داخل جیب خودش گذاشت.

آرام گفت: «این اشتباهت بود.

ولی آخرینش نه.»

رادین نفسش بند آمده بود. «اونا… الان اینجان؟»

کیان نگاهش را از سالن برنداشت. «تیغ هیچ‌وقت نزدیک نمیاد.

اون فقط فاصله رو اندازه می‌گیره.»

در همان لحظه، کتابدار جوان از پشت میز بلند شد.

نه با عجله.

نه با نگاه مشکوک.

فقط بیش از حد دقیق.

کیان دید.

نه چون خاص بود؛

چون جاگذاری‌شده بود.

کیان آهسته بلند شد. «رادین.

به قفسه‌ی تاریخ برو.

کتاب سوم ردیف بالا رو باز کن.

همون‌جا وایستا.»

«شما چی؟»

«من دارم جواب می‌دم.»

کیان به سمت میز امانت رفت.

کتابدار لبخند زد.

«کمک می‌خواید؟»

کیان هم لبخند زد.

اما چشم‌هایش نه.

«نه.

فقط داشتم مطمئن می‌شدم چیزی رو جا نذاشتیم.»

کتابدار مکثی نامحسوس کرد. «بعضی چیزا…

خودشون جا می‌مونن.»

کیان سرش را کمی کج کرد. «بعضی چیزا هم… عمداً گذاشته می‌شن.»

نگاه‌ها قفل شد.

کمتر از دو ثانیه.

ولی کافی.

کیان برگشت سمت رادین.

پسر کتاب را باز کرده بود.

داخلش، نه متن…

بلکه یک علامت کوچک با خودکار قرمز.

نسخه‌ی جدید امضای تیغ.

کیان کتاب را بست.

دیگر شکی نبود.

تیغ نه‌تنها نزدیک شده بود…

بلکه داشت آموزش می‌داد.

کیان آرام گفت: «دیدی؟

اون الان به تو درس داد.

و به من هشدار.»

رادین: «درس چی؟»

کیان: «این‌که تو دیگه فقط طعمه نیستی.

داری تبدیل می‌شی به مهره.»

از دور، کتابدار دوباره نشست.

همه چیز عادی شد.

بیش از حد عادی.

کیان و رادین از کتابخانه بیرون رفتند.

وقتی در بسته شد، کیان فقط یک جمله گفت: «از این لحظه…

تو رو فقط محافظت نمی‌کنم.

شروع می‌کنم به ساختنت.»

و جایی در شهر،

تیغ فهمید:

بازی وارد مرحله‌ی خطرناک‌تری شده

باران ریز و سمج روی شیشه‌ی ماشین می‌زد. نه اون‌قدر شدید که دیده نشه، نه اون‌قدر کم که نادیده گرفته بشه؛ دقیقاً مثل آدم‌هایی که برای سایه کار می‌کردن.

کیان پشت فرمان بود. رادین کنار دستش، ساکت‌تر از همیشه.

«این آدرس رو کی فرستاد؟»

رادین نگاهش رو از خیابون کند.

«شماره‌ی ناشناس. فقط نوشت: اگه دنبال تیغی، اول دسته‌شو پیدا کن.»

کیان لبخند نزد. اخم هم نکرد. فقط گفت: «پس این اولین اشتباهشه.»

ماشین جلوی یک تعمیرگاه متروکه ایستاد. کرکره نیمه‌پایین، چراغی که سوسو می‌زد، و بوی روغن سوخته‌ای که انگار سال‌ها تو هوا مونده بود.

کیان قبل از پیاده شدن گفت: «قانون اول، رادین.

اینا قهرمان نیستن.

اینا آدم‌هایی‌ان که فکر می‌کنن دیده نمی‌شن.»

داخل، صدا نبود. فقط رد پا. تازه. عجولانه.

روی دیوار، با اسپری مشکی، یک علامت کشیده شده بود:

سه خط مورب.

نه امضا، نه اسم.

رادین گفت: «این یعنی چی؟»

کیان نزدیک شد، دست نکشید، فقط نگاه کرد. «یعنی پیام برای خودشون.

یعنی: اینجا امن نیست.»

ناگهان صدای فلز.

حرکت از پشت.

مردی لاغر، با صورت اصلاح‌نشده، چاقو تو دستش می‌لرزید.

نه از شجاعت؛ از ترس.

«نزدیک نشید… من فقط پیام‌برم.»

کیان آرام گفت: «پیام‌برها بیشتر از همه می‌دونن.»

مرد بلعید. «من تیغ نیستم… من حتی سایه رو ندیدم…»

کیان یک قدم جلو رفت.

«اسم.»

مرد مکث کرد.

«سامان.»

کیان سر تکان داد. «سامان، تو اولین دومینویی.

اگه بیفتی، بقیه می‌لرزن.»

سامان شکست. نه با مشت، نه با تهدید.

با یک جمله: «سایه واسه‌ت جایزه گذاشته. نه برای کشتنت… برای فهمیدنت.»

رادین نفسش برید. «یعنی چی؟»

کیان نگاهش نکرد. «یعنی بازی شروع شده، نه تعقیب.»

سامان رو تحویل دادن.

ولی وقتی از تعمیرگاه بیرون اومدن، کیان ایستاد.

روی شیشه‌ی ماشین، با بخار انگشت کشیده شده بود: 👁

نه امضا.

نه پیام.

فقط نگاه.

کیان آرام گفت: «دیدی؟

زیردست‌ها میان، می‌رن…

ولی اون یکی فقط تماشا می‌کنه.»

رادین پرسید: «می‌ترسی؟»

کیان در رو بست. «نه.

ولی این اولین باره که مطمئنم راه رو درست اومدیم.»

ماشین راه افتاد.

و جایی، خیلی دورتر،

کسی خندید…

نه از سر شادی؛

از سر اطمینان

شب افتاده بود، اما تهران هنوز بیدار بود؛ شهری که هیچ‌وقت کامل نمی‌خوابه، فقط نقش می‌زنه.

کیان روی پشت‌بام ساختمان نیمه‌کاره ایستاده بود. باد سرد، یقه‌ی کت‌ش رو می‌لرزوند. پایین، چراغ‌های شهر مثل مدارهای یک مغز عظیم روشن و خاموش می‌شدن.

رادین چند متر عقب‌تر ایستاده بود. موبایل توی دستش می‌لرزید، نه از سرما—از هیجان.

«پیام اومد.»

کیان بدون برگشتن گفت: «از کی؟»

«سامان. قبل از اینکه منتقلش کنن. فقط یه لوکیشن فرستاده… و یه جمله.»

کیان بالاخره برگشت. «چی نوشته؟»

رادین خواند: «گفته: تیغ آدم نیست… یه پروژست.»

باد شدیدتر شد.

کیان لبخند خیلی محوی زد؛ اون لبخندی که فقط وقتی ظاهر می‌شه که قطعه‌ای از پازل سر جاش می‌افته. «پس واسه همینه این‌قدر تمیز کار می‌کنن.»

آن‌ها نیم ساعت بعد، جلوی یک مرکز داده‌ی خصوصی بودن؛ ساختمونی بی‌اسم، بدون تابلو، با نگهبانی بیش از حد معمول.

نه جایی برای جنایت—جایی برای پنهان کردنش.

داخل، همه‌چیز زیادی مرتب بود.

هیچ ردپایی.

هیچ عجله‌ای.

رادین آهسته گفت: «اینجا بوی خطر می‌ده.»

کیان جواب داد: «نه. بوی کنترل می‌ده.»

در اتاق سرور، مانیتوری هنوز روشن بود.

روی صفحه فقط یک خط چشمک می‌زد:

WHO WATCHES THE WATCHER?

کیان نشست.

انگشت‌هاش روی کیبورد رفت، سریع، دقیق.

چند ثانیه بعد، تصویر باز شد:

فایل‌ها.

اسم‌ها.

پرداخت‌ها.

و یک پوشه، جدا از بقیه: TEEN-17

رادین نزدیک شد. «این چیه؟»

کیان مکث کرد. «طعمه نیست… جانشینه.»

داخل پوشه، ویدیوهایی بود از یک پسر نوجوان.

تمرین حافظه.

حل پرونده‌های ساختگی.

بازسازی صحنه جرم—دقیق‌تر از خیلی از کارآگاه‌ها.

رادین با تعجب گفت: «این بچه… شبیه خودته.»

کیان نگاهش رو از صفحه برنداشت. «نه.

من این نبودم…

این اونی‌یه که اونا می‌خوان بسازن.»

ناگهان برق قطع شد.

تاریکی مطلق.

و در تاریکی، صدایی از اسپیکر اضطراری پخش شد؛ آرام، شمرده، خونسرد:

«کیان آذرخشی…

به فصل دوم خوش اومدی.»

مکث.

«اینجا دیگه دنبال قاتل نمی‌گردی…

اینجا داری آینده رو تماشا می‌کنی.»

برق برگشت.

همه‌چیز پاک شده بود.

جز یک چیز، روی دیوار، با نور قرمز:

SHADOW INITIATES.

کیان آرام ایستاد. «تیغ فقط ابزار بود…

این‌ها دارن ذهن می‌سازن.»

رادین نفسش رو حبس کرده بود. «بعدش چی کار می‌کنیم؟»

کیان کت‌ش رو صاف کرد، نگاهش تیز شد. «می‌ریم سراغ آدم‌هایی که فکر می‌کنن دارن بچه‌ها رو آموزش می‌دن…

در حالی که دارن سرباز می‌سازن.»

و دوربین ذهنی داستان، برای اولین بار،

از کیان فاصله گرفت—

و رفت سراغ یک پسر نوجوان

که توی اتاقش،

با چراغ خاموش،

پرونده‌ای رو حل می‌کرد

که هنوز اتفاق نیفتاده بود.

صبحِ بعد، تهران شلوغ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ نه به‌خاطر آدم‌ها، به‌خاطر خبرها.

کیان کنار پنجره‌ی دفتر ایستاده بود. صدای شهر مثل نویز ضعیفی در پس‌زمینه جریان داشت.

پرونده‌ای روی میز باز بود؛ همان پوشه‌ای که دیشب فکر می‌کرد نزدیک‌ترین مسیر به یکی از زیردست‌های سایه است.

در زدند.

رادین وارد شد. صورتش خسته بود، نه از کم‌خوابی—از تردید. «اون منبع دوباره پیام داده.»

کیان بدون نگاه کردن گفت: «چی می‌گه؟»

«می‌گه اشتباه کردیم. آدرس جدید داده. می‌گه اگه دیر بجنبیم، پاک می‌شن.»

کیان مکث کرد. نه طولانی، نه نمایشی.

دقیقاً به اندازه‌ای که ذهنش یک‌بار دیگر همه‌چیز را مرور کند.

«اسم؟»

رادین گفت. همان اسمی که از دیشب روی پرونده بود.

همان که زیادی تمیز بود.

کیان پوشه را بست. «می‌ریم.»

مکان، یک شرکت کوچک حمل‌ونقل بود.

نه متروکه، نه شلوغ.

همه‌چیز عادی. بیش از حد عادی.

داخل، مردی نشسته بود پشت میز.

دست‌ها آرام. نگاه مستقیم.

کسی که چیزی برای پنهان کردن نداشت—یا خیلی خوب پنهان می‌کرد.

بازجویی شروع شد.

سؤال‌ها دقیق.

جواب‌ها منطقی.

اما یک چیز نمی‌خواند.

کیان دوباره به مدارک نگاه کرد.

سندها درست بودند.

تراکنش‌ها واقعی.

زمان‌بندی‌ها بی‌نقص.

مشکل این بود که… همه‌چیز بیش از حد بی‌نقص بود.

رادین خواست چیزی بگوید، اما نگاه کیان متوقفش کرد.

نه با اخم.

با اطمینان.

تصمیم گرفته شده بود.

چند ساعت بعد، خبر منتشر شد.

نام بازداشت‌شده.

عنوان پرونده.

و یک جمله‌ی کوتاه:

«پرونده با نظارت مستقیم کیان آذرخشی.»

همان‌جا بود که تلفن کیان زنگ خورد.

شماره ناشناس.

جواب نداد.

پیام آمد:

«حرکتت تمیز بود.

فقط یک مشکل داشت…

خیلی تمیز.»

کیان صفحه را خاموش کرد.

شب، تنها در دفتر مانده بود.

همان پرونده، دوباره باز.

و این‌بار…

یک چیز تازه دیده می‌شد.

نه مدرک جدید.

نه شاهد تازه.

فقط جای خالی یک داده.

داده‌ای که باید آن‌جا می‌بود… و نبود.

کیان آهسته نشست.

برای اولین بار نه با عجله، نه با خونسردی همیشگی.

زیر لب گفت: «دام…»

روی میز، پوشه‌ی قدیمی هوش سیاه بود.

پرونده‌ای که بسته نشده بود—فقط کنار گذاشته شده بود.

و درست همان لحظه، خبر کوتاهی روی صفحه‌ی لپ‌تاپ بالا آمد:

«انتقال یک زندانی امنیتی لغو شد. دستور از بالا.»

کیان چشم از صفحه برنداشت. نه عصبانی شد. نه شوکه.

فقط فهمید.

این بازی،

دیگه درباره‌ی پیدا کردن مجرم نبود.

درباره‌ی این بود که

چه کسی قانون را زودتر به نفع خودش خم می‌کند.

و جایی، خیلی دور از این اتاق،

کسی لبخند می‌زد—

نه چون برده بود،

بلکه چون کیان بالاخره وارد زمین بازی شده بود.

صبح هنوز کامل بالا نیومده بود که خبر دوم خورد توی صورت کیان.

این یکی دیگه شایعه نبود؛ رسمی بود.

«پرونده‌ی حمل‌ونقل، به‌دلیل نقص در روند جمع‌آوری شواهد، به بازبینی ویژه منتقل شد.»

کیان خبر رو خوند، بی‌هیچ واکنشی.

قهوه سرد شده بود، اما دست نزد.

ذهنش روی یک چیز گیر کرده بود:

اون داده‌ی گمشده.

رادین وارد شد. این‌بار در نزد.

«اسم تو از پرونده حذف نشده…»

مکث کرد.

«ولی بالاش علامت زدن.»

کیان آرام گفت: «نظارت؟»

«بدتر.»

رادین نفس کشید.

«محدودیت.»

سکوت افتاد. از اون سکوت‌هایی که صدا ندارن ولی وزن دارن.

کیان بلند شد، رفت سمت تخته‌ی سفید.

اسم‌ها، زمان‌ها، مسیرها.

وسطش با ماژیک، یک دایره کشید.

هوش سیاه

«این دام، بدون اصلاح داده ممکن نبود.»

نگاهش ثابت بود.

«یعنی آزاد شده… یا داره آزاد می‌شه.»

رادین گفت: «ولی هنوز هیچ سندی نداریم.»

کیان لبخند کمرنگی زد. «دام خوب، همیشه سند رو دیر می‌ده.»

همون عصر، تماس اومد.

نه ناشناس.

شماره‌ای که سال‌ها خاموش بود.

کیان جواب داد.

صدا آشنا بود؛ آرام، تمسخرآمیز. «فکر نمی‌کردم انقدر زود دلت برام تنگ بشه.»

کیان چیزی نگفت.

صدا ادامه داد: «می‌دونی اشتباهت چی بود؟

فکر کردی چون من توی قفسم، بازی تمومه.»

مکث.

«نه کیان…

من فقط از صحنه رفتم بیرون.»

تماس قطع شد.

رادین رنگش پریده بود. «این… خودش بود؟»

کیان گوشی رو روی میز گذاشت. «هوش سیاه، هیچ‌وقت مستقیم زنگ نمی‌زنه…»

چند ثانیه گذشت. «مگر اینکه مطمئن باشه نمی‌تونی کاری بکنی.»

شب، کیان تنها نرفت خونه.

رفت به آرشیو قدیمی؛ جایی که پرونده‌های بسته‌شده خاک می‌خوردن.

یکی رو کشید بیرون.

پرونده‌ای قدیمی، کم‌اهمیت، با یک یادداشت حاشیه‌ای به خط خودش:

«هوش بالا، انگیزه نامشخص، حذف زودهنگام.»

کیان به تاریخ نگاه کرد.

سال‌ها قبل.

اون موقع، عجله کرده بود.

آروم گفت: «همین‌جا شروع شد…»

در همین لحظه، در اتاقی دیگر،

هوش سیاه پشت میز فلزی نشسته بود.

نه فرار کرده، نه آزاد.

فقط جابه‌جا شده بود.

مردی ایستاده بود روبه‌روش؛ صورتش دیده نمی‌شد. «کیان بو برده.»

هوش سیاه خندید. «دیر.

دام وقتی حس می‌شه که بسته شده.»

مرد گفت: «سایه گفت فشار رو بیشتر کن.»

هوش سیاه سرش رو بالا آورد. «نه هنوز…

اول بذار تنها بشه.»

کیان از آرشیو بیرون اومد.

هوای شب سرد بود.

برای اولین بار، حس کرد شهر کمی ازش فاصله گرفته.

زمزمه کرد: «می‌خواید منو از بازی بند

ازید بیرون…

ولی من بدون زمین هم بلدم بازی کنم.»

و این‌بار،

او تصمیم گرفت قانونی حرکت نکند.

____

باران ریز و پیوسته می‌بارید.

از اون بارون‌هایی که نه می‌شه نادیده‌ش گرفت، نه می‌شه ازش فرار کرد.

رادین دیر کرده بود.

کیان کنار ماشین ایستاده بود، ساعتش رو نگاه نکرد؛ به آدم‌ها نگاه می‌کرد.

به دست‌ها.

به راه رفتن‌ها.

یه پیام اومد.

«استاد، خودم میام.

یه چیزی پیدا کردم.

تنها میام بهتره.»

کیان ابروهاش کمی جمع شد.

نه از ترس—از بدفهمی.

جواب نداد.

سوار ماشین شد.

رادین داخل یک کافه‌ی قدیمی نشسته بود؛ جایی که دوربین نداشت، ولی حافظه داشت.

روی میز، فقط یک فلش ساده بود.

«این از یکی از زیر‌دست‌هاست.»

صداش پایین بود.

«اسمش توی سیستم‌ها نیست، ولی اشتباه کرده. یه مسیر رو دوبار رفته.»

کیان فلش رو نگرفت. «کی دادت؟»

رادین مکث کرد. «خودش.

همین یک کلمه کافی بود.

درِ کافه باز شد.

نه با عجله.

نه با خشونت.

دو مرد وارد شدند.

معمولی. بیش از حد معمولی.

همه‌چیز توی سه ثانیه اتفاق افتاد.

نه تیر.

نه فریاد.

فقط یک فشار اشتباه.

وقتی کیان رسید، رادین روی زمین بود.

نفس می‌کشید—اما سخت.

فلش هنوز روی میز بود.

کیان خم شد.

دستش رو روی شونه‌ی رادین گذاشت. «نگفتم تنها نیای؟»

رادین با زحمت گفت: «فکر کردم… این‌بار…»

کیان چیزی نگفت.

فلش رو برداشت.

شب، کیان تنها بود.

فلش رو باز کرد.

فایل‌ها ناقص بودند.

اما یک چیز کامل بود:

یک اسم.

اسم واقعیِ یکی از زیردست‌ها.

اشتباه کرده بود.

حرص زده بود.

خواسته بود دیده بشه.

کیان آرام لبخند زد.

نه از خوشحالی—از قطعیت.

زیر لب گفت: «اولین لغزش…»

همون موقع، در جای دیگری،

مردی گوشی رو محکم توی دستش فشار داد.

«گفتم جلو نیای!»

صدا از پشت خط خونسرد بود. «فقط خواستم بدونم کیان هنوز همون آدمه یا نه.»

مرد فریاد زد: «تو لو رفتی!»

پاسخ آمد: «نه.

من فقط حواسم پرت شد.»

مکث.

«ولی حالا نوبتشه که سریع‌تر بازی کنه.»

کیان کنار تخت بیمارستان ایستاده بود.

رادین خوابیده بود.

ضعیف، اما زنده.

کیان آرام گفت: «از این‌جا به بعد،

من اشتباه نمی‌کنم.»

نور چراغ روی صورتش افتاد.

چشماش آرام بود—ولی خالی از رحم.

دام بسته شده بود.

اما این‌بار،

یکی از طناب‌ها

دستِ کیان بود.

بامداد بود.

بیمارستان هنوز بوی مواد ضدعفونی می‌داد و سکوتش مصنوعی بود.

کیان از کنار تخت رادین عقب رفت.

نه خداحافظی کرد، نه قول داد.

فقط نگاهش کرد—انگار چیزی از خودش رو همون‌جا置 می‌ذاشت.

بیرون، هوا سرد بود.

خیابون خالی.

این‌جور ساعت‌ها، شهر راستش رو نشون می‌ده.

کیان آدرس رو دوباره توی ذهنش مرور کرد.

انبار متروکه‌ی جنوب شهر.

جایی که کسی اشتباه می‌کنه فقط وقتی فکر کنه امنه.

داخل انبار، چراغ‌ها یکی‌درمیون روشن بودن.

صدای قطره‌ی آب از سقف می‌چکید.

مرد نشسته بود روی صندلی فلزی، دست‌ها آزاد، ولی بدن سفت.

منتظر بود.

کیان جلوتر رفت. «می‌دونی اشتباهت چی بود؟»

مرد لبخند عصبی زد. «اینکه فکر کردم تو فرق داری.»

کیان جواب نداد.

اطراف رو نگاه کرد.

خیلی ساکت بود.

«فلش رو خودت دادی.»

کیان گفت.

«کسی که دیده بشه، معمولاً یا می‌خواد معامله کنه… یا حذف بشه.»

مرد خندید. «من حذف نمی‌شم.»

و همون لحظه، چراغ‌ها خاموش شد.

تاریکی.

سه ثانیه.

چهار.

صدای حرکت از پشت.

کیان چرخید—دیر.

ضربه سنگین نبود، دقیق بود.

زمین خورد، اما سریع بلند شد.

چراغ اضطراری روشن شد.

صندلی خالی بود.

روی دیوار، با اسپری تیره نوشته شده بود:

TOO SLOW.

نفس کیان تند نشده بود.

ولی چشم‌هاش تیزتر شده بود.

روی زمین، چیزی افتاده بود.

نه اسلحه.

نه مدرک.

یک کارت ساده.

پشتش فقط یک جمله:

«اون شبِ کافه، فقط رادین نبود.»

دست کیان برای اولین بار لرزید.

نه از ترس—از فهمیدن.

چند ساعت بعد، خبر کوتاهی توی شبکه‌های داخلی پیچید:

«یکی از شاهدان کلیدی پرونده‌ی حمل‌ونقل، ناپدید شد.»

بدون اسم.

بدون عکس.

کیان خبر رو بست.

آروم گفت: «شما فقط مهره‌هاتونو جابه‌جا نمی‌کنید…

دارید منو می‌سنجید.»

همون لحظه، پیام ناشناس رسید:

«این‌بار نزدیک بودی.

ولی هنوز یاد نگرفتی

که بازیِ بزرگ،

همیشه تماشاگر داره.»

کیان گوشی رو خاموش کرد.

برای اولین بار، نه برای فکر کردن—برای تصمیم.

او فهمیده بود: این دیگه فقط پرونده نیست.

این جنگِ فرسایشیِ ذهنه.

و فصل ۲،

با یک حقیقت تازه بسته می‌شد:

کیان آذرخشی

دیگه دنبال عدالت نبود—

دنبال این بود

که اول ضربه رو بزنه.

شب از نیمه گذشته بود.

کیان توی ماشین نشسته بود، موتور خاموش، چراغ‌ها خاموش‌تر.

خیابون خلوت بود، اما حس خالی بودن نداشت؛

حسِ دیده شدن داشت.

کارت هنوز توی دستش بود.

جمله‌ی پشتش کوتاه بود، اما سنگین.

«تماشاگر»

کیان به آینه نگاه کرد.

نه برای دیدن پشت سر—برای دیدن خودش.

آروم گفت: «پس فقط من نیستم.»

صبح، اولین ضربه خورد.

نه فیزیکی.

رسمی.

نامه‌ی اداری، با مهر قرمز: تعلیق موقت از رسیدگی به پرونده‌های حساس.

دلیل؟

«حفظ بی‌طرفی.»

کیان کاغذ رو تا نکرد.

مچاله هم نکرد.

گذاشتش کنار.

رادین هنوز بی‌هوش بود.

پرونده ازش گرفته شده بود.

و حالا… این.

دام داشت کامل می‌شد.

ظهر، تماس اومد.

از یک خبرنگار قدیمی.

«کیان، فقط می‌خوام بدونم…

اون شاهدی که ناپدید شد،

قبلش با تو ملاقات داشته؟»

سکوت.

خبرنگار ادامه داد: «من دنبال دردسر نیستم.

ولی یکی داره داستان رو می‌نویسه.»

کیان تماس رو قطع کرد.

نه چون می‌ترسید.

چون فهمید بازی وارد لایه‌ی عمومی شده.

عصر، خودش رفت سراغ تنها آدمی که هنوز می‌شد بهش اعتماد کرد.

نه پلیس.

نه مقام رسمی.

یک کارشناس قدیمی داده.

کسی که اسمش توی هیچ پرونده‌ای نبود.

مرد بعد از شنیدن همه‌چیز گفت: «اون داده‌ی گمشده، پاک نشده.»

کیان سرش رو بالا آورد. «پس کجاست؟»

مرد لبخند زد. «جلوی چشم همه…

ولی جایی که هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه.»

کیبورد صدا داد.

چند خط کد.

چند ثانیه.

و بعد—

یک نام.

نه اسم واقعی.

نه لقب.

یک الگو.

کیان زمزمه کرد: «تماشاگر… داده نیست.

نقطه‌ی اتصالِ آدم‌هاست.»

همون شب، کیان تنها حرکت غیرقانونی فصل رو انجام داد.

نه تعقیب.

نه شنود.

طعمه گذاشت.

اطلاعی ناقص، عمداً لو رفت.

درباره‌ی انتقال هوش سیاه.

غلط—اما باورپذیر.

اگر کسی اصلاحش می‌کرد…

یعنی هنوز داخل بازیه.

نیمه‌شب، پیام اومد.

نه اصلاح.

نه تهدید.

فقط یک جمله:

«بالاخره یاد گرفتی بازی کنی.»

کیان لبخند نزد.

چشم‌هاش سرد بود.

آروم گفت: «نه…

فقط فهمیدم

تماشاگرها هم جا اشتباه می‌شینن.»

برای اولین بار،

او فقط واکنش نشون نداد—

حرکت ساخت.

و فصل ۲ داشت به جایی می‌رسید

که دیگه هیچ‌کس مطمئن نبود

قهرمان کیه

و قانون کدوم طرف ایستاده

بامداد با صدای پیام اومد.

نه زنگ.

نه لرزش.

فقط نور صفحه، توی تاریکی اتاق.

کیان همون‌جا روی مبل نشسته بود. نخوابیده بود.

بعضی شب‌ها خواب لوکس حساب می‌شه.

پیام کوتاه بود:

«اصلاحت غلطه.»

همین.

نه امضا.

نه تهدید.

کیان نفس عمیقی کشید.

طعمه جواب داده بود.

و مهم‌تر از اون—اصلاح شده بود.

او سریع لپ‌تاپ رو باز کرد.

داده‌ی جعلی که پخش کرده بود هنوز همون‌جا بود…

جز یک خط.

فقط یک زمان‌بندی، سه دقیقه جابه‌جا شده.

سه دقیقه‌ای که اگر نمی‌دیدی،

همه‌چیز منطقی به نظر می‌رسید.

کیان زمزمه کرد: «این کارِ هوش سیاه نیست…

اون سریع‌تره.»

پس کی؟

صبح، رادین بیدار شد.

پرستار خبر داد، کیان از قبل توی راهرو بود.

نه هیجان.

نه لبخند.

رادین صداش خش‌دار بود. «دام… جواب داد؟»

کیان سر تکون داد. «بیش از حد.»

رادین پلک زد. «پس… تماشاگر کیه؟»

کیان مکث کرد. «کسی که عجله نداره.»

ظهر، اتفاق افتاد.

نه انفجار.

نه تیراندازی.

قطع همزمان داده‌های ترافیکی سه استان.

سیستم‌ها بالا موندن،

ولی داده‌ها…

دقیقاً یک ساعت عقب افتادن.

نه خرابکاری.

نمایش قدرت.

خبرگزاری‌ها گفتن «اختلال فنی».

کیان گفت: «امضاست.»

رادین، هنوز ضعیف، نشست. «سایه؟»

کیان آهسته جواب داد: «نه.

این پیامِ سایه‌ست.»

ساعت ۱۸:۴۰

یک فایل ناشناس روی سرور شخصی کیان نشست.

نه رمزگذاری‌شده.

نه مخفی.

بازش کرد.

ویدیو بود.

نه چهره.

نه صدا.

فقط یک میز.

روی میز، پرونده‌ی قدیمی کیان.

اولین پرونده‌ای که اسمش رسمی شد.

دستی وارد کادر شد.

پرونده رو ورق زد.

انگشت روی یک جمله مکث کرد:

«تصمیم سریع، نتیجه قطعی.»

و زیرش، با خودکار، نوشته شد:

«از همون‌جا شروع شد.»

ویدیو تموم شد.

کیان لپ‌تاپ رو بست.

برای اولین بار، تردید توی صورتش نشست.

نه از ترس—از مواجهه.

رادین آرام گفت: «اونا دارن گذشته‌تو می‌خونن.»

کیان جواب داد: «نه…

دارن ازش استفاده می‌کنن.»

شب، روی پشت‌بام.

باد تند.

شهر زیر پا.

کیان گوشی رو درآورد.

شماره‌ای رو گرفت که سال‌ها تماس نگرفته بود.

وقتی صدا اومد، مستقیم گفت: «به کمک نیاز دارم.»

سکوت.

بعد پاسخ: «این بازی، داخلی نیست کیان.»

کیان به چراغ‌های شهر نگاه کرد. «می‌دونم.

برای همینه که دارم زنگ می‌زنم.»

تماس قطع شد.

فصل دوم – سایه‌ای که اسم ندارد
فصل دوم – سایه‌ای که اسم ندارد

کیانرمانروانشناسیکارگاهداستان پلیسی
۴
۰
شایان رضانژاد
شایان رضانژاد
داستان حکایتی و بزودی رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید