
بعضی نداشتن ها خیلی قشنگ است. من معتقدم هرچه زودتر بمیرد بهتر است. آدمی که به معنای کلینیکال اش مریض نیست اما احساس ندارد، رحم و مروت ندارد، انقدر خشن است که در قالب خانواده کسی دوستش ندارد. وقتی او در محیط نیست همه راحت ترند. اما برادرم میگوید نه، او هنوز باید باشد تا اقتدار خانواده باقی بماند و حتی جایی انگار اعتراف میکند که بخاطر خودش دارد این حرف را میزند، میگوید اگر بمیرد کلی از مسئولیت ها به یکباره روی دوش من می افتد برای همین می خواهم حداقل زمانی بمیرد که دیگر مسئولیت کسی باقی نمانده باشد که به دوش من بیفتد و این زمان حداقل چند سالی را مقصود گرفته است.
باز هم می اندیشم. باورکردنی نیست. او تغییر نمیکند. از زمانی که یادم می آید همینطوری بوده است. عصبی، پرخاشگر، پرحرارت و پر از پتانسیل برای تخریب. مقداری از این پتانسیل هایش را من هم متاسفانه به ارث برده ام. اما فقط مقدار خیلی کمی. دوز بسیار پایینی از دیوانگی هایش را. به قدری که اصلا در مقام مقایسه با او قرار نمیگیرم. او خیلی در دیوانگی از من سر تر است. خیلی بالاتر است. خیلی ترسناک تر است...
گاهگاهی ناگهان با بهانه ای غیرقابل قبول با نیش و کنایه و مبالغه هایش به جانت می افتد. آنقدر تخریب شخصیتی میکند و آنقدر تو را از زندگی ناامید و خسته میکند که دلت میخواهد از صحنه ی هستی محو شوی، از زنده بودن ساقط شوی. صدایش را بلند میکند، با آب و تابی عجیب از این میگوید که چطور فشل و بدبختش کرده ای در حالیکه حالش کاملا خوب است. از این میگوید که چقدر موجود بی خاصیت و ناتوان و ضعیفی هستی در حالیکه تو میدانی داری تمام تلاشت را میکنی. و اگر گریه کنی بیشتر تو را می ترساند. برای چیزی به کوچکی یک طغیان بچگانه تو را تهدید به مرگ میکند. تنبیه هایی بس حیوانی در انتظار هرکسی است که از او سرپیچی کند. به ظاهر با تو هم کلام می شود و بحث میکند اما فقط قصد دارد به نحوی نظرش را تحمیل کند. در درون معتقد است که هیچ کس جز خودش مسائل را درست درک نمیکند.
تمام انرژی جوانی ام را ذره ذره از وجودم بیرون کشید و همه ی زندگی ام را پر از افسردگی و آشوب کرد. پر از انزوا. پر از ناراحتی و درد. آخ درد... پس کی این درد تمام می شود؟
غبطه میخورم به حال آنهایی که او را ندارند. غبطه میخورم به حال تمام کسانی که میتوانند زندگی آرام و خوشی را به دور از چنین هیولاهایی سپری کنند. کاش من هم او را نداشتم. کاش هیچ وقت نعمتی به نام پدر نداشتم. چقدر بعضی نداشتن ها قشنگ است...