
چه فکری می کنید اگر بگویم کسی را میشناسم که میخواهد آزمایشی انجام دهد که قدرت زیادی بدست بیاورد آن هم از طریق «کنترل ذهن انسانها»؟ واقعا اگر همین امروز کسی به شما بگوید پروژهای تعریف کرده تا مادهای بسازد که با آن ذهن دیگران را مثل یک عروسک خیمهشببازی در دست بگیرد، چه واکنشی نشان میدهید؟ احتمالاً پوزخندی میزنید و با خودتان میگویید: «چه احمقِ خوشخیالی! این حرفها فقط مال فیلمهای علمی-تخیلی درجه دو است.»
اما بگذارید کمی لرزه بر تن این اطمینان بیندازیم. ما از کجا اینقدر مطمئنیم که این کار احمقانه است؟ پاسخ تلخ است: چون قبلاً امتحان شده است. آن هم نه توسط یک متوهمِ گوشهگیر، بلکه توسط قدرتمندترین، مجهزترین و بهاصطلاح «دانشمندترین» سیستمهای امنیتی جهان.
در سال ۱۹۵۳، درست در اوج جنگ سرد، سازمان سیا (CIA) پروژهای را آغاز کرد که نامش در تاریخ به عنوان لکهای سیاه حک شد: پروژه MK-ULTRA. این یک فانتزی نبود؛ یک برنامهی واقعی، مخفیانه و به شدت غیراخلاقی بود که واقعا اجرا شد. هدف؟ پیدا کردن راهی برای درهمشکستن ذهن انسان، پاکسازی حافظه و بازنویسی شخصیت، به طور خلاصه، کنترل ذهن انسان.
اما چرا؟ چه چیزی باعث شد چنین سیستم عریض و طویلی به این مسیر کشیده شود؟ علت اصلی، پارانویای شدیدی بود که در دوران جنگ سرد حاکم بود. سیا به شدت وحشت داشت که شوروی، چین و کره شمالی به تکنولوژی «شستوشوی مغزی» دست پیدا کرده باشند و بتوانند از طریق نفوذ به ذهن، از سربازان آمریکایی اعتراف بگیرند. آنها میخواستند پیشدستی کنند و سلاحی بسازند که نه با گلوله، بلکه با نفوذ به مغز عمل کند. هدفشان دست یافتن به یک «سرم حقیقت» برای بازجوییهای بینقص بود و حتی از آن فراتر، میخواستند انسانهایی بسازند که مانند یک ربات، دستورات ترور یا جاسوسی را بدون ارادهی خود اجرا کنند و بعداً هیچچیز از آن به یاد نیاورند. در واقع، آنها میخواستند از ذهن انسان یک «سختافزار قابل برنامهریزی» بسازند تا در نبرد اطلاعاتی، برندهی مطلق باشند.
آنها این آزمایشات را روی کسانی انجام دادند که قرار بود از آنها محافظت کنند: دانشجویان، پرسنل نظامی، زندانیان و از همه غمانگیزتر، بیماران روانی؛ یعنی بیدفاعترین اعضای جامعه. بدون هیچگونه رضایت و بدون آگاهی، به سوژهها دوزهای سنگینی از داروهای روانگردان قوی، بهویژه LSD، به همراه شوکهای الکتریکی، محرومیت از خواب و محرک های حسی و انزوای طولانیمدت تحمیل میشد.
حالا دوباره همان سوال را میپرسم: هنوز هم به نظرتان آن ایده احمقانه است؟ یا چون حالا شنیدید که «سازمان سیا» پشت آن بوده، کمی در قضاوتتان تردید کردید؟ این دقیقاً همان حفرهای است که ما در روانشناسی و علوم اجتماعی مدام در آن سقوط میکنیم: «خطای هالهایِ قدرت».
ما عادت کردهایم که اگر حرفی سخیف یا ایدهای پوچ از دهان یک فرد برجسته یا یک نهاد مقتدر بیرون بیاید، به جای «احمقانه» به آن بگوییم «پیچیده» یا «استراتژیک». وقتی یک آدم معمولی ادعای غیبگویی میکند، او را دیوانه مینامیم؛ اما وقتی سیستمی با بودجههای میلیاردی، سالها وقت صرف میکند تا با خوراندن مواد شیمیایی به انسانهای ناآگاه، ذهن آنها را تسخیر کند، نامش را میگذاریم «تحقیقات امنیتی».
در نهایت، واقعیت خودش را به آنها دیکته کرد. در سال ۱۹۷۳، وقتی بوی گند این فجایع بلند شد، ریچارد هلمز (رئیس وقت سیا) دستور داد تمام اسناد و مدارک MK-ULTRA سوزانده و نابود شود تا ردی باقی نماند. اما آنها یک چیز را فراموش کرده بودند؛ اسناد مالی و فاکتورهایی که در ساختمانهای دیگر نگهداری میشدند، باقی ماندند و بعدها در کمیتهی کلیسا (Church Committee) در مجلس سنا، پرده از این جنون برداشته شد.
پروژهی MK-ULTRA بعد از بیست سال شکست خورد، چون ذهن انسان پیچیدهتر و وحشیتر از آن بود که با چند قطره LSD رامِ قدرت شود.
اما درس بزرگ MK-ULTRA فراتر از افشای جنایات یک سازمان امنیتی است؛ این پروژه آینهای است روبروی ما تا ببینیم چطور «اعتبار» میتواند «عقل» را به مسلخ ببرد. بزرگترین شستوشوی مغزی در این ماجرا، نه روی سوژههای آزمایش، بلکه روی هزاران کارمند و دانشمندی اتفاق افتاد که این فجایع را طراحی و اجرا کردند؛ آنها باور کرده بودند که چون «مقتدرند»، پس حق دارند و چون «متخصصاند»، پس لزوماً میفهمند.
حالا می توانیم خیلی ساده بگوییم احمق بودند و فقط نتیجه گیری کنیم که بزرگان هم حماقت می کنند، اما نکتهی ظریف اینجاست: اگر امروز ایدهی کنترل ذهن به نظرمان «بدیهی است که احمقانه است»، این نه از هوش ذاتی ما، بلکه از صدقهسرِ حماقت محض کسانی است که پیش از ما تمام بودجهها و عمرها را برای پیمودن این مسیر بنبست خرج کردند. ما روی شانهی غولهایی ایستادهایم که گاهی در اوج نبوغ، به شکلی بنیادین نادان بودهاند. اگر یک چیزهایی خیلی زیادی احمقانه بنظر میآید دقیقا بخاطر این است که یکسری آدم برجسته و دانشمند قبلا احمقانه بودنش را ثابت کردند. در واقع آنها یکبار برای همیشه مرز حماقت و محال را دقیقا مشخص کردند.
این واقعیت به ما میگوید که هیچ «نام بزرگی» و هیچ «سیستم مقتدری»، مصون از بلاهت نیست. در واقع، گاهی برای اینکه بفهمیم یک دیوار واقعاً بنبست است، باید یک سیستم میلیاردی سرش را با تمام سرعت به آن بکوبد تا ما از راه دور، با خیالی راحت پوزخند بزنیم و بگوییم قطعا "نمی شود".
پس هرگاه شنیدید که یک نهاد بینقص یا یک دانشمند تراز اول، حرفی میزند که با عقل سلیم و بدیهیات اخلاقیتان فرسنگها فاصله دارد، بلافاصله شک نکنید که «شاید من نمیفهمم و او چیزی میداند که من نمیدانم». تاریخ ثابت کرده است که گاهی تفاوت یک «دیوانه» با یک «سیستم امنیتی»، فقط در میزان بودجهای است که برای اثبات حماقتشان در اختیار دارند.
و در نهایت حقیقت این است: بسیاری از چیزهایی که ما امروز به عنوان «محالات» میشناسیم، قبلاً به عنوان «پروژههای استراتژیک» روی میز قدرتمندترین آدمهای جهان بودهاند. ما فقط خوششانس بودهایم که در دورانی زندگی میکنیم که فاکتورهای شکست آنها به دستمان رسیده است. ما آگاهی امروزمان را مدیون حماقت هزینهبر سیستمهای مقتدر هستیم.