
و زندگی باز هم مرا غافلگیر کرد. به تعبیری این خود منم که خودم را غافلگیر کردم. همیشه از رفتن او می ترسیدم و حالا می بینم که خودم ترکش کردم. برای چه؟ بخاطر زندگی آزادتر. بخاطر اینکه بتوانم چیزی را زندگی کنم و هستنده باشم که واقعا در درونم دارم. از پنهان کردن و پوشاندن و مخفی کردن خسته شده ام. از استانداردهای جامعه ی مدرن و یکسان پرست، خسته شده ام. میخواهم خودم باشم. چیزی که واقعا از من بیرون می ریزد و دیدگاهی که از این دنیا با این همه مشاهده، جمع آوری کرده ام. دیگر دوست ندارم به من بگویند نه اشتباه میکنی چیزی که دیده ای را فراموش کن و بجایش چیزی که من میگویم را به مغزت بخوران. او ابتدا مرا آنطور که بودم دوست داشت اما کم کم، ذره ذره از من درخواست داشت تا به دامان امن جامعه و چیزی که همه میخواهند نزدیک شوم. تا حدی هم اینکار را کردم و با اینکه سخت بود تغییر کردم تا اینکه دیدم هر چقدر تغییر کنم باز هم کافی نیست من هرگز آن چیزی که جامعه میخواهد، نخواهم شد. جامعه میخواهد دهان مان را ببندد. میخواهد ساکت و بی صدا به وظایف روزمره مان برسیم و در واقع نقش اکثریت ما همین است اما این نقش اصیل من نیست. من یک عنصر سازنده و گسترش دهنده ی جامعه نیستم من نهایتا فقط مشاهده گرم. مشاهده میکنم تا ببینم واقعا چه چیزی در جریان است. چه اتفاقی دارد می افتد و هرکس دارد چه میکند. و طلب آزادی از عشق پیشی گرفت و پیروز شد. پس رهایش کردم. و چقدر غمبار بود. چقدر سخت بود. صدای گریه هایش کمر مرا شکست و خستگی یک زندگی کامل را بر من تحمیل کرد. مغزم را سنگین کرد. من فکر میکنم حتی اگر سلامتی نسل انسان بیشتر شود و عمر انسان از ۸۰ بیشتر شود، باز هم یک مشکل جدی اتفاق می افتد و آن این است که مغز انسان دیگر پر شده است و دیگر جا و توانی برای ذخیره ی خاطرات عاطفی ای بیش از این ندارد. چیزی که انسان را خسته میکند از جنس کار و اطلاعات نیست بلکه از جنس احساس است. یک شکست عشقی چنان انسان را خسته میکند که روح یک جوان را مثل روح یک پیر خسته و فرتوت میکند طوری که به پایان راضی می شود چون می بیند ظرفیتش برای تحمل خاطرات و اتفاقات و احساسات دارد تکمیل می شود.
و بار دیگر برایم در این زندگی مرز واقعیت از خیال فراتر رفت...
برای رنج او گریستم.