بخش دوم: تبارشناسی روانشناسی، از مذهب تا علم و از علم تا ایدئولوژی

روانشناسی، در ظاهر، دانشی تازه و مستقل بهنظر میرسد. روایت رایج این است که این علم در قرن نوزدهم میلادی، با تأسیس آزمایشگاههای علمی و طراحی تستهای استاندارد هوش متولد شد و کمکم جای خود را در میان علوم تجربی پیدا کرد. اما واقعیت این است که روانشناسی، قبل از آنکه اسم علم به خود بگیرد، قرنها در دل فلسفه، دین، اخلاق و پزشکی زندگی میکرده و شکل گرفته است. آنچه امروز روانشناسی مینامیم، نتیجهی تدریجی یک تاریخ طولانی است؛ تاریخی که در آن همواره گروهی تلاش میکردند بفهمند انسان خوب و نرمال کیست و چه کسانی از قاعده خارجاند.
در دنیای باستان، روان یا همان نفس، چیزی نبود که در آزمایشگاهها اندازهگیری شود. بیشتر، مفهومی بود دربارهی چیستی انسان، نسبت او با لذت، عقل و میل. افلاطون روان را به سه بخش تقسیم میکرد: میلها و خواستهها، خشم و اراده، و عقل. و معتقد بود اگر عقل نتواند آن دو بخش دیگر را کنترل کند، انسان دچار بینظمی میشود؛ هم در درون و هم در جامعه. این تقسیمبندی صرفاً یک نگاه فلسفی نبود؛ بلکه مبنای نظم اجتماعی و قوانین شهرهای یونان هم بود. در چنین نگاهی، کسی که میل و خشمش بر عقلش غلبه میکرد، هم بیمار بود و هم مزاحم امنیت شهر.
در مسیحیت این نگاه بازتولید شد، با این تفاوت که میل، مستقیماً گناه محسوب میشد. انسان ذاتاً گناهکار بود و وسوسههای درونی او، منشأ فساد و جرم و بینظمی اجتماعی. راه نجات، اطاعت از کلیسا و سرکوب تمایلات درونی بود. از اینجا، کنترل روان آدمها در خدمت اخلاق دینی و قدرت کلیسا قرار گرفت. در فرهنگ اسلامی هم میتوان رد این اندیشه را دید. مفاهیمی چون نفس اماره، نفس لوامه و نفس مطمئنه، در دل متون عرفانی و اخلاقی، همان کارکرد را داشت. بخشهایی از درون انسان که باید مهار شوند و اگر رها بمانند، هم فرد را به تباهی میکشند و هم جامعه را به بینظمی.
در دوران قرون وسطی و رنسانس، پزشکان هم وارد ماجرا شدند. اما برخلاف تصور، این ورود به معنای درمان علمی نبود. پزشکان روان را در کنار جسم بررسی میکردند؛ اما همچنان باور داشتند بسیاری از مشکلات روانی، نشانههای انحراف اخلاقی یا دخالت شیطان است. از این دوره، بیمارستانهای روانی و آسایشگاهها به وجود آمدند. آدمهایی که جامعه تحملشان را نداشت، از دیوانه و مجنون گرفته تا زنانی که حاضر نبودند در چارچوبهای سنتی زندگی کنند، به این مکانها منتقل میشدند. پزشکان، روانشناسان و کشیشان، در کنار هم مسئولیت داشتند این آدمها را آرام کنند یا دستکم از جامعه دور نگه دارند.
طبقهبندی آدمها به «سالم» و «بیمار» در این دوران، اغلب بر اساس هنجارهای اخلاقی و مذهبی انجام میشد، نه شواهد علمی. زنی که حاضر نبود ازدواج کند، یا مردی که از جنگیدن طفره میرفت، یا کسی که با عرف و ارزشهای اجتماعی زاویه داشت، ممکن بود بهراحتی دیوانه یا بیمار تلقی شود. روانشناسی در این سالها، بیشتر ابزار کنترل بدن و رفتار بود تا دانشی برای شناخت روان انسان.
اما در قرن نوزدهم، با اوجگرفتن علوم تجربی و رشد روشهای آزمایشگاهی، روانشناسی کمکم چهرهی علمی به خود گرفت. ویلهلم وونت در آلمان، نخستین آزمایشگاه روانشناسی را راهاندازی کرد و تلاش کرد ذهن انسان را با روشهای علمی بررسی کند. در همین زمان، آلفرد بینه در فرانسه و فرانسیس گالتون در انگلستان، نخستین آزمونهای سنجش هوش را طراحی کردند.
اما این آزمونها بیش از آنکه برای شناخت تواناییهای انسان باشند، در خدمت سیاستهای حکومتی قرار گرفتند. از تعیین اینکه کدام دانشآموزها اجازهی ادامه تحصیل دارند، تا شناسایی افراد بهاصطلاح «عقبمانده» برای جلوگیری از ازدواج و زاد و ولد؛ روانشناسی وارد پروژههای بزرگ کنترل اجتماعی شد. در ارتشها، روانشناسی مسئول سنجش توانایی سربازان بود. در مدارس، روانشناسی کمک میکرد تا کودکان بر اساس هوش و استعداد طبقهبندی شوند.
واقعیت این بود که روانشناسی در آغاز کار، به همان میزان که به شناخت ذهن انسان علاقهمند بود، در خدمت طبقهبندی، نظمدهی و مدیریت رفتار آدمها هم قرار داشت. بسیاری از همان الگوها و نگاههای انضباطی که در فلسفه و دین وجود داشت، حالا در قالب تست، نمودار و نظریهی علمی بازتولید میشد.
اما این تازه اول کار بود. روانشناسی مدرن وقتی متولد شد که نیاز قدرتهای سیاسی و نظامهای اجتماعی به کنترل دقیقتر رفتار انسان بیشتر شد. با گسترش شهرنشینی، ارتشهای بزرگ، نظام آموزشی سراسری و صنایع مدرن، دیگر فقط کافی نبود که بگویند چه کسی سالم است و چه کسی بیمار؛ حالا لازم بود آدمها را بر اساس ویژگیهای روانیشان دستهبندی کنند، کارکردهایشان را پیشبینی کنند و در جای مناسب بهکار بگیرند.
در این دوران، روانشناسی وارد ارتشها شد تا سربازان ضعیف را شناسایی و حذف کند. وارد مدرسهها شد تا دانشآموزان را از همان سالهای کودکی بر اساس هوش و تواناییشان تفکیک کند. وارد کارخانهها شد تا کارگران را در شرایط بهینه روانی نگه دارد و بهرهوری را بالا ببرد. آزمونهای سنجش شخصیت، تستهای هوش، مدلهای انگیزشی و الگوهای تربیتی، همه در دل پروژههای مدیریت جمعیت و انضباط اجتماعی تعریف شدند.
از آن زمان تا امروز، روانشناسی با همهی ادعای علمی بودنش، هیچگاه نتوانست از این تاریخچه فاصله بگیرد. بسیاری از دستهبندیهای روانشناسی معاصر — از افسردگی و اضطراب گرفته تا اختلالات شخصیت و سبکهای دلبستگی — در دل همین ساختارهای قدرت و نظم اجتماعی شکل گرفتهاند.
مثلاً استانداردهای سلامت روان در غرب، بهمرور به معیارهای جهانی تبدیل شده و سازمان بهداشت جهانی و راهنمای تشخیصی DSM، روایت رسمی و واحدی از روان انسان ارائه دادهاند؛ درحالیکه واقعیت روان انسانی در فرهنگها و شرایط اجتماعی مختلف میتواند کاملاً متفاوت باشد. اینجا هم روانشناسی، بدون آنکه نامش را بگوید، همان کارکرد قدیمی را حفظ کرده: تعیین نرمال و منحرف، سالم و بیمار، درست و غلط.
تبار روانشناسی نشان میدهد که این علم، برخلاف تصور رایج، یک علم خالص و بیطرف نبوده و نیست. بلکه در طول تاریخ، همواره در دل مناسبات قدرت، اخلاق و ایدئولوژی شکل گرفته و از همان ابتدا تا امروز، وظیفهی اصلیاش نه صرفاً شناخت روان انسان، که مدیریت رفتار و تنظیم نظم اجتماعی بوده است.
اگر روانشناسی این تبار تاریخی را فراموش کند و خود را دانشی بیطرف و خنثی بداند، در معرض این خطر قرار میگیرد که همان الگوهای سرکوب و سلطه را، اینبار در لباس علم و سلامت روان، بازتولید کند.
امروز، در جهانی که روانشناسی بازاری، تستهای اینستاگرامی، همایشهای توسعه فردی و نسخههای زرد رواندرمانی بازار را پر کرده، بیش از هر زمان دیگری لازم است روانشناسی به ریشههای خود نگاه کند و بپرسد:
من از کجا آمدهام، در خدمت چه بودهام و قرار است چه کار کنم؟
تا زمانی که این سؤالها بیپاسخ بماند، روانشناسی دیر یا زود به همان دستگاههای کنترل و سرکوب بدل میشود که روزی از دل آنها زاده شده بود.