ویرگول
ورودثبت نام
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیلههیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

هر روزی که از خواب بیدار میشم بخشی از من گم میشه ۹

عشق انسان را رام می‌کند. آن خلق و خوی وحشی و افسارگسیخته ی من امروز به حرمت عشق عقب نشینی کرد. من خودشیفته نیستم فقط میخواستم وحشی زندگی کنم‌. نمیخواستم اهلی شوم. نمیخواستم اجتماعی شوم‌. میخواستم همیشه در خدمت ذات واقعی انسانی تربیت نشده ام باشم. آزاد و رها بدون شیله پیله و آرایش های اخلاقی و اجتماعی. و همیشه همینطور بودم‌. به قول بقیه، غیر قابل مذاکره. اما امروز اتفاق عجیبی افتاد‌. آماده بودم تا بزنم زیر میز. رفتار منطقی برای من این بود. اما این کار را نکردم‌. و می‌دانستم که هر رفتاری که اینجا داشته باشم، دقیقا راهنمایی برای شناخت خودم خواهد بود. چون می‌دانید که انسان را از روی حرف هایش نمی شود شناخت. انسان را باید از روی رفتارش و انتخاب هایش شناخت و این هم اینطوری کار نمی‌کند که زور بزنی، تلاش کنی تا یک رفتار خاص را در خودت ایجاد کنی‌. رفتار از جایی عمیق تر و نهادینه شده درون انسان بر می خیزد که چندان قابل تغییر نیست. می‌خواستم فریاد بکشم. همه چیز را به هم بریزم. یا حتی به نوعی دیگر طغیان کنم، این‌که بدون هیچ گونه سخنی فقط راهم را بکشم و بروم و هیچ پاسخگویی نداشته باشم. می شد. اما اینکار را نکردم‌‌. گاهی در طول مسیر به خودم شک میکردم که آیا واقعا من یک عاشقم؟ شاید نباشم؟ از کجا دقیقا می‌توان فهمید؟ اما فکر می‌کنم امروز خیلی خوب جوابم را گرفتم‌. من غرورم را به خاطرش کنار گذاشتم. حاضر شدم خم شوم و بگویم که می مانم، حتی اگر شرایط باب میل من نباشد. حتی اگر به معنی این باشد که تصویری که از خودم دارم به کلی فرو بریزد. که همینطور هم شد. دیگر نمی‌دانم که هستم. دیگر نمی‌دانم دارم چه کار میکنم. چطور یک چیز، یک آدم این‌طور برایت مهم می شود؟ چرا؟ چطور ممکن است؟ طوری که خودت را کنار می‌گذاری و او را به داخل راهنمایی میکنی. شگفت انگیز است.

بار سفرم را می بندم و کوچ میکنم. از چیزی که هستم فرسنگ ها فاصله می‌گیرم. و مثل همیشه آن کسی که تنها می ماند من نیستم، آن کسی است که درون خودم ترکش کردم. صدایش در نمی آید. اعتراض نمی‌کند. ساکت و آرام نشسته است و رفتن مرا تماشا می‌کند و شاید بخاطر این است که برایش سوال نمی شود چرا دیگری را به او ترجیح دادم. چون من می‌دانم که او جوابش را می‌داند. برای اینکه طرد نشوم‌. من از موضع قدرت نبود که غرورم را شکستم. خیلی وقت ها قبول میکنم تا تغییر کنم فقط بخاطر اینکه زور دیگری از من بیشتر است. نمی‌دانم این رام کردن عاقبتش چیست. امیال انسان مگر رام می شوند؟ اینکه سر خم کنیم به معنای رام شدن است؟ و حتی اگر سر خم کنیم آیا بی خطر می شویم؟

گاهی خیلی گیج می شوم. قاطعانه گفت که می رود. بعدا گفت اگر میگفتی نرو نمی رفتم. باری دیگر قاطعانه گفت کاری از دستم برنمی آید، برو یا بمان. و بعد از انتخابم دوباره گفت می‌دانی که سر هر چیز اصرار می‌کردی انجامش می‌دادم. چرا هیچ کس توانش نمی‌رسد روراست زندگی کند؟ چرا همه بازاری شده اند؟ من می‌گویم ۱ تو می‌گویی ۳ و سر ۲ توافق می‌کنیم درحالی‌که از ابتدا همان ۲ مدنظرمان بود. انسان ها بازی می کنند. پس بیا ما هم بازی کنیم. در خیالش من همانم که می شناخت. بیا بازی کنیم. ببینیم چه کسی ماهر تر است. بیا تا جایی که یا تو بسوزی یا من، بازی کنیم. و هرگز... هرگز از این بازی خارج نمی شویم. من فقط یکبار به تو خواهم گفت که اگر اصرار کنی دروغ می شنوی، اصرار میکنی و من راستش را می‌گویم! می‌پرسی که آیا راستش را گفتی؟ می‌گویم قطعا. چون من با دروغم می‌میرم. و اشتباه تو آنجا بود که گمان کردی رازهایش در دروغ هایی است که می‌گوید. اما نه، رازها در پسِ آن حقیقت هایی بود که گفت و تو در ذهنت گمان کردی که دروغ است و اگر روزی بفهمی که چه حرف هایی را به تو زده و واقعی بوده، وحشت میکنی. چون او هیچ وقت شوخی نمی‌کند. مثل قاتلی که به زن گفته بود که یک قاتل زنجیره ایست. و زن خندید...

پیچیدگی انسان ها و فریب هایشان مرا مریض و بی حال کرده است‌. همه ی ما روزی کودکی بدون ادا بودیم که وقتی غذای خوشمزه ای جلویمان می آمد، ذوق می‌کردیم و به هر طریقی روی دست و پا، خودمان را به آن می‌رساندیم‌. و وقتی غذا را می خوردیم خوشحال و راضی می شدیم و مجبور نبودیم هزاران ادا دربیاوریم و ایراد بگیریم تا نگویند که ندید پدید بود. تا نگویند نیازمند بود. چه رفتار مسخره ای‌. مگر همه ی ما نیازمند نیستیم؟ مگر زنده بودن به معنی نیاز داشتن نیست؟ کدام موجود زنده ای می‌تواند بدون غذا زنده بماند؟ اما چرا انسان به جایی می‌رسد که دیگر برای زنده ماندنش هم حاضر نیست نشان دهد که نیازمند است‌‌. چون جامعه کاری کرده است که طرد نشدن و تنها نماندن از بقا برایت مهم تر باشد‌. جامعه خیانتی بزرگ در حق تک تک افراد می‌کند. خیانتی نامرئی که آن‌قدر مهیب است که هرکسی می‌ترسد از آن حرف به میان بیاورد.

این جامعه هر روز مرا بی‌حال تر و مریض تر می‌کند. از طرفی خدمات زیادی می‌دهد. همین ساختار احمقانه برای پیشرفت کاملا ضروری بوده است. رقابت، ترس از طرد شدگی، تلاش برای موفقیت، مقایسه... همه ی اینها برای زندگی بهتر در جامعه ایست که به تو خدمات عرضه می‌کند. خوشم نمی آید بگویم کاستی ها از سیستم است. سیستم دیگر چیست؟ من هیچ وقت یادم نمی آید برای عضو شدن در اجتماع مصاحبه ای انجام داده باشم. چه بخواهی چه نخواهی از بدو تولد عضو محسوب می شوی. انقدر بدیهی که کسی اشاره نمی‌کند اووه من عضوی از اجتماعم و به این خاطر است که سراسر روزم پر از استرس رقابت و حسادت و مقایسه شده است. هیچ کس نمی‌گوید من دارم چیزی می شوم که اجتماع می‌خواهد، همه فکر می‌کنند خودشان آگاهانه و بالغانه مسیر پیشرفت شان را انتخاب کرده اند. انسان چقدر مظلوم است و در عین حال، روی دیگر انسانیت همان سیستمی است که ساخته است.

شاید شبی برسد که به جای تاریکی و تباهی و سیاهی، ندای نوری به قلب های شکسته و دریده ی انسان‌ها برسد.

انسانجامعهرفتاردلنوشتهفلسفه
۲
۲
سیده فاطمه سید شازیله
سیده فاطمه سید شازیله
هیچ وقت دیگر مثل قبل نخواهد شد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید