
او در قلمرویی رشد کرد که حاکمِ آن، اعتقاد داشت هر مادهای باید زیر فشارِ پتک، تغییر شکل دهد. آن «پدر»، نه یک فرد، بلکه نمادی از یک ارادهی سخت بود که میخواست هر هستهای را در کوره ذوب کند و از نو بسازد. اما او، از جنسی بود که در دمای بالا، به جای ذوب شدن، صلبتر میشد. در آن خانهی پرآشوب، تنها چیزی که مانع از فروپاشی ساختمانِ روانش شد، حضورِ همریشههایش بود؛ خواهر و برادرهایی که مانند گرههای یک طناب، در لبهی پرتگاه به هم پیچیده بودند تا هیچکدام سقوط نکنند.
و سالها در جستجوی «زبانِ خویشتن» بود. از مسیرهای نیمهکاره بازگشت، چون نمیخواست به یک «تکرارِ توخالی» تبدیل شود. سرانجام، پناهگاهش را در جهانِ نشانهها و رفتارها یافت. او در اعتکافی طولانی، ۳۵۰ هزار آجر از جنس کلمه بر هم نهاد تا عمارتی بسازد که در اصل، نقشهی دقیقِ روحِ خودش بود. او خود را در کلمات دفن کرد تا بتواند دوباره از میان آنها متولد شود.
سپس نوبت به چهار سال «آموزش در تبعید» رسید. او هر روز مسافتی طولانی را میانِ دو دنیای بیگانه طی میکرد؛ در حالی که پوششی تحمیلی، مانند حصاری میان او و جهانِ بیرون کشیده شده بود. او در تالارهای یادگیری، در میانِ همسفرانی نشسته بود که فرسنگها با جهانبینیاش فاصله داشتند. آن سالها برای او نه صرفاً کسبِ دانش، بلکه تمرینِ «صبر در انزوا» بود. او در همان انزوا، قطعاتِ پراکندهی انسانها را کنار هم گذاشت و به «سمفونی» رسید؛ کشفِ این حقیقت که هر انسانی ارکستری است در جستجوی رهبر.
اما سختترین آزمون او، در میانِ قلبها رخ داد. او پس از عبور از هزاران سراب و پیوندهای سست، سرانجام نُتِ مکملِ خویش را یافت. و تمام قلب و حضورش را گذاشت تا بالاخره این جمله را از او بشنود که زندگی زیباست. اما این پیوند، در نقطهای مرزی شکل گرفت؛ جایی که «نگهبانانِ سنت و گذشته» ایستاده بودند. خانوادهی محبوب، به جای دیدنِ حقیقتِ این پیوند، دیوارهایی از پیشداوری بنا کردند. او اکنون همراه با نیمهی دیگرش، در آستانهی عبوری مخفیانه است؛ آنها در انتظارِ لحظهای هستند که از دیدرسِ این «ناظرانِ سختگیر» خارج شوند، در حالی که میدانند طوفانِ مخالفتها پشتِ درهای بسته در حال شکلگیری است.
اکنون او در برابرِ «دومین دروازهی بزرگ» ایستاده است. او دارد تمامِ توانِ ذهنیاش را جمع میکند تا از این معبرِ دشوار عبور کند و به مرتبهای بالاتر از فهمِ سازوکارهای انسانی برسد. اما یک پرسش فلسفی، مدام در سرش طنین میاندازد: «اگر تمامِ این دویدنها، تنها راهی برای فرار از رنجِ بنیادینِ هستی باشد، مقصد کجاست؟» او آموخته است که فلسفه، نه پاسخی به سوالات، بلکه زرهی در برابرِ هجومِ بیمنطقیِ جهان است.
رویای او، رسیدن به «نقطهٔ صفرِ آرامش» است. کلبهای در مه، در ارتفاعاتی که دستِ هیچ «باید» و «نباید»ی به آن نرسد. جایی که نه صدای غرشِ فلزهای جنگی به گوش برسد و نه بویِ خونِ بیگناهان. او به دنبالِ فضایی است که در آن، تنها فعالیتِ موجود، «بودن» و «خواندن» باشد.
سوال این است: آیا آن کلبهی کوهستانی، پاداشِ نهاییِ این رنجهای پیدرپی خواهد بود، یا صرفاً تصویری است که او میسازد تا تحملِ مسیر را تاب بیاورد؟ شاید هم او، همین حالا هم در حالِ ساختنِ آن کلبه در میانهٔ طوفان است...