ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

بیداریِ خاطره

نمی‌دانم چرا بعضی کتاب‌ها را برمی‌داریم.

شاید به خاطر نامشان.

شاید به خاطر تصویری روی جلدشان.

یا شاید به خاطر حسی مبهم که می‌گوید چیزی در آن صفحات منتظر ماست.

«هیل‌بیلی الگى» را به همین دلیل برداشتم. فکر می‌کردم قرار است درباره آمریکا بخوانم؛ درباره فقر، طبقه‌ی کارگر و مردمی که همیشه در گزارش‌ها و آمارها از آن‌ها حرف می‌زنند.

اما هرچه جلوتر رفتم، کمتر آمریکا را دیدم و بیشتر به خانه‌ی خودمان فکر کردم.

کتاب، روایت پسری است که از طبقه‌ی کارگر آمریکا به دانشگاه ییل رسیده است. اما این همه‌ی کتاب نیست؛ این فقط پشت جلد ماجراست.

ماجرای اصلی جایی آغاز می‌شود که جی.دی. ونس از خانواده‌ای می‌نویسد که ریشه‌هایشان در تپه‌های کنتاکی جا مانده، اما زندگی‌شان به اوهایو کشیده شده است؛ آدم‌هایی که از جایی رفته‌اند، اما آنجا هرگز از وجودشان نرفته است.

اما چیزی که بیش از همه در کتاب با من همراه شد، پدربزرگ و مادربزرگش بودند.

ونس آن‌قدر از آن‌ها حرف می‌زند، آن‌قدر حضورشان را در زندگی‌اش زنده نگه می‌دارد که کم‌کم احساس کردم دیگر درباره‌ی خانواده‌ای در آمریکا نمی‌خوانم.

انگار کسی درِ اتاقی قدیمی ذهنم را باز کرده باشد.

ناگهان خاطرات پدربزرگ و مادربزرگ خودم زنده شدند.

یادم آمد حیاط پدربزرگ چه حال وهوایی داشت؛ بوی خاک نمناک، بوی توت‌هایی که می‌چیدیم و بوی گلدان‌هایی که مادربزرگ هر روز به آن‌ها آب می‌داد.

مادربزرگ عصرها برایمان چای می‌ریخت و من با صدای قوری آرام می‌ نشستم. وقتی آفتاب پایین می‌رفت، زیر درخت انجیر می‌نشستیم و حرف می‌زدیم تا شب از راه برسد.

پدربزرگ مردی خوش‌بیانی بود. هر کلمه‌ای را سر جای خودش می‌نشاند؛ انگار سال‌ها با واژه‌ها زندگی کرده بود. یک دنیا کتاب داشت. هیچ روزی نمی‌گذشت که چند ساعتی را با کتاب نگذراند. هنوز هم وقتی به او فکر می‌کنم، پیش از هر چیز قفسه‌های کتابش را به یاد می‌آورم؛ قفسه‌هایی که برای من شبیه پنجره‌هایی بودند رو به جهانی دورتر.

عجیب بود؛ ونس از خانواده‌ای در آمریکا می‌نوشت و من به روستایی در شمال ایران فکر می‌کردم. اما انگار هر دو داشتیم از یک چیز حرف می‌زدیم: از آدم‌هایی که سال‌ها بعد هم خانه را با خود حمل می‌کنند.

حالا من جایی نشسته‌ام که پدربزرگ هرگز ننشست، در شهری که مادربزرگ هیچ‌گاه قدم به آن نگذاشت. اما هنوز، هر بار که باران می‌بارد، بوی حیاط آن خانه در خاطرم می‌پیچد.

ونس مدام به گذشته برمی‌گردد؛ انگار چیزی در آنجا جا مانده باشد که هنوز با او حرکت می‌کند.

هنگام خواندن کتاب فهمیدم که ما نیز همین کار را می‌کنیم. کوله‌باری از آدم‌ها و مکان‌ها را با خود می‌کشیم؛ حتی وقتی تصور می‌کنیم از آن‌ها دور شده‌ایم.

بعضی مکان‌ها را ترک می‌کنیم، اما آن‌ها ما را ترک نمی‌کنند.

خانه‌های قدیمی، عصرهای تابستان، سفره‌هایی که دیگر دورشان جمع نمی‌شویم و آدم‌هایی که سال‌هاست رفته‌اند، همچنان درون ما زندگی می‌کنند. گاهی کافی است بوی خاک باران‌خورده‌ای به مشاممان برسد یا کتابی را باز کنیم تا همه‌چیز دوباره زنده شود.

شاید به همین دلیل است که هنوز وقتی به کودکی فکر می‌کنم، پیش از هر چیز چهره‌ی پدربزرگ و مادربزرگ در ذهنم ظاهر می‌شود. آن‌ها فقط اعضای خانواده نبودند؛ بخشی از جغرافیای امن زندگی بودند. جایی که می‌شد برای چند ساعت از آشوب جهان به آن پناه برد.

و حالا، درست مثل ونس، من هم میان دو جهان زندگی می‌کنم؛ یک پا در خاطره‌های قدیمی و یک پا در زندگی امروز.

هرچه بیشتر از جایی که آمده‌ام دور می‌شوم، بیشتر می‌فهمم که نمی‌توانم آن را از خود جدا کنم.

شاید دلیل تأثیر ادبیات همین باشد.

کتاب‌ها لزوماً چیز تازه‌ای به ما یاد نمی‌دهند؛ آن‌ها چیزهایی را که از قبل درون ما بوده‌اند، بیدار می‌کنند.

من «هیل‌بیلی الگى» را با تصور شناختن آمریکا باز کردم،

اما وقتی کتاب را بستم،

هنوز در حیاط پدربزرگ بودم.

خاطره نویسیمعرفی کتابجستارشمال ایران
۳
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید