ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

در ستایشِ بیشه، نامه‌ای به یک شهرنشین (بازآفرینیِ شعری از بانجو پترسون)

از دلِ بیابان برگشته‌ای، آقای شهرنشین؛

و حالا انگار مأمور شده‌ای

برای هر بوته و هر تکه‌خاک،

حکمِ مرگ صادر کنی.

می‌دانیم.

هوا گرم بود.

گرد و خاک به جانت نشسته بود.

آبِ خنک پیدا نمی‌شد.

و آن گاوِ نرِ بداخلاق هم

به جای خوشامدگویی،

با شاخ‌هایش از تو استقبال کرده بود.

اما انصاف بده؛

او هم حق داشت.

هر روز که یک آقای اتوکشیده

با کفش‌های تمیز

از شهر به دیدنش نمی‌رود.

بله،

راه‌ها داغ بودند.

زمین ترک خورده بود.

باد، خاک را از این افق تا آن افق می‌برد.

شاید همان بهتر که در شهر بمانی؛

در سایه‌ی‌ ساختمان‌ها،

با یک لیوان لیمونادِ خنک،

و از پشتِ شیشه

درباره‌ی طبیعت داوری کنی.

اما عجله نکن.

یک ماه دیگر برگرد.

یا دو ماه دیگر.

آن‌وقت شاید همان سرزمینی را

که مرده می‌پنداشتی،

نشناسی.

جایی که زمین از تشنگی نفس‌نفس می‌زد،

دریایی از علفِ سبز موج خواهد زد.

جویبارهایی که دیروز

فقط رگه‌هایی از گل بودند،

فردا کفِ سفیدشان را

بر سنگ‌ها خواهند کوبید

و آواز خواهند خواند.

شهر اما همین است که هست.

باران ببارد یا نه.

خشکسالی بیاید یا نه.

خورشید بسوزاند یا نه.

ساختمان‌ها همان‌جا می‌مانند،

و آدم‌ها همان مسیرهای دیروز را تکرار می‌کنند.

اما بیشه هر فصل،

چهره‌ای تازه به جهان نشان می‌دهد.

تو می‌گویی بیشه غمگین است.

اما آیا شبی را در کلبه‌ی پشم‌چینان گذرانده‌ای؟

کنار آتش،

وقتی ترانه‌ها از گلوهای خسته بالا می‌آیند

و خنده‌ها در تاریکی می‌ پیچند؟

زنانی که آنجا دیدی،

واقعاً غمگین‌تر بودند

از زنانی که زیر نورِ سردِ ویترین‌ها قدم می‌زنند؟

و آن کودکانِ خجالتیِ مزرعه،

واقعاً محروم‌ترند

از بچه‌هایی که در شهر،

ناسزا گفتن را زودتر از سلام کردن یاد می‌گیرند؟

بگو ببینم؛

آواز زاغی‌ها را شنیده‌ای؟

نوای پرندگانِ کوهستان را؟

آن موسیقیِ بی‌دعوت و بی‌ادعا را

که از شاخه‌ها و علف‌ها برمی‌خیزد؟

یا گوشَت آن‌قدر

به فریادِ خیابان،

غرشِ موتورها

و هیاهوی شهر عادت کرده

که دیگر صدای زمین را نمی‌شناسد؟

و حالا اگر هنوز معتقدی

بیشه فقط زمانی ارزش دارد

که شبیهِ شهر شود؛

اگر دلت به جای آواز پرندگان،

ارکسترِ یکشنبه می‌خواهد؛

اگر به جای بوی علفِ خیس،

بوی قهوه و دودِ کافه را ترجیح می‌دهی؛

اگر میان باد و درختان

احساس غربت می‌کنی،

پس همان‌جا بمان.

در شهر.

پشت چراغ‌هایش.

پشت شیشه‌هایش.

پشت هیاهوی بی‌پایانش.

بیشه را به حال خودش بگذار.

زیرا بعضی سرزمین‌ها را

نمی‌توان تصاحب کرد.

باید دوستشان داشت.

و حقیقت این است:

بیشه برای تو نبود،

و تو نیز برای بیشه نبودی.

پ.ن: این متن بازآفرینی آزادی از شعر «در ستایش بیشه» اثر بانجو پترسون است؛ شعری که بیش از یک قرن پیش نوشته شد، اما هنوز می‌تواند ما را به تأمل درباره‌ی نسبت خودمان با طبیعت و شهرنشینی دعوت کند.

بازآفرینیادبیات
۱۱
۱
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید