سالها فکر میکردم ثروت را میشود شمرد.
در موجودی حساب بانکی، متراژ خانه، یا قیمت ماشینی که جلوی در پارک شده است.
تعریف سادهای بود. آنقدر ساده که تقریباً همه باورش کردهایم.
اما هرچه آدمهای بیشتری را شناختم، این تعریف برایم ترک برداشت.
کسانی را دیدم که از نظر مالی چیزی کم نداشتند، اما آرامش نداشتند. همیشه نگران بودند؛ نگران از دست دادن، عقب ماندن، یا موفقیت دیگران.
در مقابل، آدمهایی را هم دیدم که زندگی متوسطی داشتند؛ نه ثروتمند بودند، نه بینیاز.
اما انگار چیزی داشتند که با پول خریدنی نبود.
در بحرانها کمتر فرو میریختند. از موفقیت دیگران کمتر آزرده میشدند. و با وجود همه دشواریها، هنوز میتوانستند از زندگی لذت ببرند.
همان روزها بود که برای اولین بار به مفهوم «ثروت ذهنی» فکر کردم.
استیو هاتن در کتاب «عادتهای ثروت» مینویسد: «ثروت پیش از آنکه در حساب بانکی شکل بگیرد، در ذهن شکل میگیرد.»
منظورش صرفاً مثبتاندیشی نیست.
منظورش این است که بعضی آدمها جهان را جور دیگری میبینند.
آنها مشکلات را انکار نمیکنند، اما اجازه نمیدهند ذهنشان فقط روی کمبودها متمرکز شود.
وقتی اتفاق ناخوشایندی رخ میدهد، به جای اینکه فقط بپرسند «چرا من؟» میپرسند: «حالا از این چه میتوانم یاد بگیرم؟»
موفقیت دیگران را تهدید نمیبینند.
باور ندارند که خوشبختی سهمیهبندی شده است و اگر کسی بیشتر برده باشد، حتماً چیزی از سهم آنها کم شده است.
آنها میدانند زندگی مسابقهای نیست که فقط یک نفر برنده داشته باشد.
ویژگی دیگری هم دارند.
منتظر کامل شدن شرایط نمیمانند.
بسیاری از ما دوست داریم همه چیز روشن باشد، همه پاسخها را بدانیم و بعد حرکت کنیم.
اما زندگی معمولاً این لطف را در حق ما نمیکند.
بیشتر مسیرها در مه آغاز میشوند.
و گاهی رشد از همان قدمی شروع میشود که با وجود تردید برمیداریم.
شاید مهمترین ویژگیشان اما این باشد که هیچوقت خود را تمامشده نمیدانند.
هنوز سؤال میپرسند، هنوز کتاب میخوانند، و هنوز از آموختن خجالت نمیکشند.
انگار میدانند که ذهن هم مثل عضله است؛ اگر تمرین نکند، ضعیف میشود.
در پایان کتاب جملهای بود که مدتها در ذهنم ماند:
«کافی نیست بدانی؛ باید انجام دهی.»
و شاید تمام ماجرا همین باشد.
بیشتر ما میدانیم چه چیزهایی به نفعمان است.
میدانیم مقایسه کردن حالمان را بدتر میکند. میدانیم یادگیری ما را رشد میدهد. میدانیم ترس همیشه مشاور خوبی نیست.
اما دانستن با زندگی کردن فرق دارد.
شاید ثروت ذهنی چیز پیچیدهای نباشد.
شاید فقط توانایی دیدن امکانها در دل محدودیتها باشد.
توانایی حرکت کردن، وقتی همه پاسخها را نمیدانی.
و توانایی ادامه دادن، وقتی نتیجه هنوز معلوم نیست.
پول میتواند زندگی را راحتتر کند.
اما این ذهن است که تعیین میکند با آن زندگی چه خواهی کرد.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها، با وجود داراییهای فراوان، همیشه احساس فقر میکنند.
و بعضی دیگر، با وجود نداشتههای بسیار، هنوز احساس میکنند زندگی چیزی برای بخشیدن دارد.
شاید ثروت واقعی از همانجا آغاز میشود:
از جایی در ذهن، که هنوز امید، کنجکاوی و میل به رشد زنده است.