گاهی در سکوتِ شب، حس میکنم درونم جمعی از زنان زندگی میکنند...
هرکدام با صدایی متفاوت، لباسی از جنسِ حسهای خودم.
یکی میگوید: «راه را من نشان میدهم»
پر از قدرت و یقین.
او زن آلفاست، زنی که در چشمانش تصمیم میدرخشد.
دیگری آرام در کنارم مینشیند و میگوید:
«بگذار همه چیز در تعادل بماند»
او زن بتاست، آنکه میفهمد صلح گاهی از قاطعیت مهمتر است.
و بعد...
دستی رنگی از تهِ جانم برمیخیزد،
زن امگا، خیالپردازِ بیقید.
او نمیخواهد جهان را تغییر دهد،
فقط میخواهد زیبایی را لمس کند.
در گوشهای دیگر،
زنی ساکت و مغرور نشسته است
زن سیگما، فیلسوفِ خلوت.
او بهجای فریاد، معنا میچیند.
بهجای پیروی، قانون خودش را مینویسد.
روزی دوستی گفت:
«تو شبیه زنان آلفایی!»
و من خندیدم...
چون میدانستم در درونم همهی آنها هستند.
فقط بعضی روزها یکی بلندتر حرف میزند.
شاید امروز آلفا در من فرمانده است،
و فردا امگا آرام، جهانم را با رنگی تازه نقاشی کند...