ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۲۰ روز پیش

قابی که خودت را در آن جا داده‌ای، تأملی بر کتاب «روان‌سایبرنتیک» نوشتهٔ ماکسول مالتز

روزهایی بود که انگار تمام جهان پشت یک درِ بسته ایستاده بود و من این سوی آن، تنها.

در آن روزها، یک سؤال تکراری مدام در ذهنم می‌چرخید:

«اگر در جای دیگری بزرگ شده بودم، باز هم زندگی به همین شکل پیش می‌رفت؟»

آن زمان جوابی برای‌ش نداشتم.

سال‌ها بعد، میان صفحه‌های فرسودهٔ کتابی قدیمی به نام روان‌سایبرنتیک، به ایده‌ای برخوردم که نگاه مرا به خودم تغییر داد.

نویسندهٔ کتاب، ماکسول مالتز، جراح پلاستیک بود. او هر روز با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شد که بینی یا چهره‌شان تغییر کرده بود، اما زندگی‌شان نه.

صورتشان عوض شده بود، اما هنوز همان آدمِ خجالتی، همان آدمِ مضطرب، همان آدمِ شکست‌خورده را در آینه می‌دیدند.

و مالتز به کشف جالبی رسید:

بعضی زخم‌ها روی پوست نیستند که با تیغ جراحی درمان شوند. آن‌ها در تصویری زندگی می‌کنند که انسان از خودش ساخته است.

خودانگاره؛ داستانی که دربارهٔ خودمان باور کرده‌ایم

هر کدام از ما روایتی پنهان دربارهٔ خودمان داریم.

یکی در اعماق ذهنش باور کرده که به اندازهٔ کافی خوب نیست.

یکی خودش را آدمی می‌داند که همیشه دیر می‌رسد.

یکی فکر می‌کند موفقیت سهم دیگران است.

این روایت‌ها اغلب آن‌قدر قدیمی‌اند که دیگر متوجه حضورشان نمی‌شویم.

اما رفتارهایمان آن‌ها را لو می‌دهند.

کسی که در اعماق ذهنش خود را نالایق می‌داند، حتی وقتی تحسین می‌شود، به سختی آن را باور می‌کند.

کسی که خودش را ناتوان می‌بیند، پیش از آن‌که شکست بخورد، عقب‌نشینی می‌کند.

مالتز نام این تصویر درونی را «خودانگاره» گذاشت.

به باور او، ما معمولاً در محدودهٔ همان تصویری زندگی می‌کنیم که از خودمان پذیرفته‌ایم.

اما هیچ تصویری همیشگی نیست

خبر خوب این است که خودانگاره، سرنوشت نیست.

بیشتر شبیه عکسی قدیمی است که سال‌ها به دیوار ذهن چسبیده؛ نه چون حقیقت مطلق است، بلکه چون هرگز آن را پایین نیاورده‌ایم.

مالتز ذهن را به یک سامانهٔ هدایت‌کننده تشبیه می‌کند.

ذهن مدام تلاش می‌کند رفتارها، تصمیم‌ها و احساسات ما را با تصویری که از خود داریم هماهنگ نگه دارد.

پس اگر تصویر تغییر کند، مسیر هم کم‌کم تغییر می‌کند.

نه ناگهانی.

نه جادویی.

بلکه آرام، مثل تغییر مسیر رودخانه‌ای که سال‌ها از یک بستر عبور کرده است.

تصویر تازه چگونه ساخته می‌شود؟

مالتز راه‌حل را در تغییر تدریجی تجربهٔ درونی می‌دید.

گاهی کافی است خودت را چند دقیقه در موقعیتی تصور کنی که همیشه از آن می‌ترسیدی؛ اما این بار آرام، مسلط و موفق.

گاهی لازم است لحن گفت‌وگوی درونی‌ات را عوض کنی؛ نه با شعارهای بزرگ، بلکه با جمله‌ای ساده و صادقانه:

«شاید بتوانم.»

و گاهی همه‌چیز از یک قدم کوچک شروع می‌شود.

یک صفحه نوشتن.

یک تماس سخت.

یک تصمیمی که مدت‌ها عقب انداخته بودی.

ذهن بیش از آنکه به حرف‌ها گوش دهد، به تجربه‌ها اعتماد می‌کند.

هر اقدام کوچک، تکه‌ای از تصویر تازه را می‌سازد.

سال‌ها فکر می‌کردم من از آن آدم‌هایی نیستم که بتوانند بنویسند.

شروع می‌کردم.

رها می‌کردم.

دوباره شروع می‌کردم.

و دوباره رها.

مدت‌ها تصور می‌کردم مشکل از استعداد یا پشتکار است.

اما بعدها فهمیدم مسئله جای دیگری بود.

در ذهنم، هنوز خودم را «نویسنده» نمی‌دانستم.

تا وقتی آن تصویر تغییر نکرد، هیچ تلاشی دوام نیاورد.

تغییر هم یک‌شبه اتفاق نیفتاد.

فقط روزی متوجه شدم دیگر برای نوشتن از خودم اجازه نمی‌گیرم.

می‌نشینم.

می‌نویسم.

و همین، نشانهٔ تغییر بود.

حرف آخر

بسیاری از مرزهایی که در زندگی تجربه می‌کنیم، پیش از آنکه در جهان بیرون وجود داشته باشند، در ذهن ما شکل گرفته‌اند.

گاهی سال‌ها در قابی زندگی می‌کنیم که سال‌ها پیش ساخته شده؛ قابی که شاید دیگر اندازهٔ ما نیست.

شاید رشد، بیش از هر چیز، شبیه این باشد که هر از گاهی از خودمان بپرسیم:

«آیا تصویری که از خودم دارم، حقیقت امروز من است؟»

پرسش پایانی

اگر مجبور نبودی از تصویر قدیمی خودت دفاع کنی،

اگر لازم نبود همان آدمِ همیشگی بمانی،

امروز چه تصویری از خودت می‌ساختی؟

📚 منبع

کتاب «روان‌سایبرنتیک» (Psycho-Cybernetics

نویسنده: ماکسول مالتز (Maxwell Maltz)

تغییرکتابروانشناسی
۰
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید