
بیژن نجدی از مه مینویسد و طاهره مافی از سلول. یکی جهانش را در باران و سکوت میسازد، دیگری در ترس و نظارت. اما هر دو از یک چیز حرف میزنند: تنهاییِ انسان در برابر نیروهایی بزرگتر از خود.
نجدی؛ مه و رنج خاموش
در آثار نجدی، درد فریاد نمیزند. آرام میآید؛ چنان آرام که حضورش را زمانی درمییابی که از درون تغییر کردهای.
در داستان «گیاهی در قرنطینه»، طاهر با قفلی که به کتفش بستهاند تنها میماند. بیماری، ترسهای موروثی و باورهایی که او را در خود محبوس کردهاند، هیچکدام فریاد نمیزنند. فقط سنگینی میکنند؛ مثل همان مه ی که بر بسیاری از داستانهای او سایه انداخته است.
در «شب سهرابکشان» نیز مرتضی، نوجوان کر و لال، بیش از آنکه با دیگران درگیر باشد، با ناتوانیِ ارتباطگرفتن دستوپنجه نرم میکند و سرانجام در همان تنهایی از میان میرود.
قهرمانان نجدی کمتر به پیروزی میرسند. آنها بیشتر در حال تابآوردناند تا غلبهکردن.
شاید به همین دلیل است که یوزپلنگان در «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» فقط نماد رنج نیستند. آنها میدوند تا از انقراض بگریزند. دویدن در آثار نجدی، حرکت به سوی پیروزی نیست؛ تلاشی است برای باقی ماندن.
در این جهان، گاهی خودِ دوامآوردن شکلی از پیروزی است.
مافی؛ سلول و رنج فریادزن
در سوی دیگر، طاهره مافی درد را پنهان نمیکند.
در «خردم کن»، جولیت در سلول انفرادی «ستاد احیا» زندانی است؛ دختری که لمسش برای دیگران مرگبار است. همین ویژگی او را از دیگران جدا کرده و به کسی تبدیل کرده که حتی از خودش نیز میترسد.
اما مسئله فقط زندانیبودن نیست.
جولیت پیش از آنکه در یک سلول محبوس باشد، در بدن خودش محبوس است.
زندان بیرونی، فقط تصویری از زندان درونی اوست.
او از لمسکردن، از نزدیکشدن و حتی از وجود خود هراس دارد. سلول، فقط شکلِ قابلدیدنِ همان ترسی است که سالها در وجودش زندگی کرده است.
به همین دلیل، مبارزهٔ او صرفاً رویارویی با یک حکومت سرکوبگر نیست؛ تلاشی است برای پذیرفتن بخشی از وجودش که همیشه آن را نفرین میدانست.
در آثار مافی، درد چهره دارد و مستقیم در برابر شخصیت قرار میگیرد. اما همین درد، امکان دگرگونی را نیز در خود حمل میکند.
جولیت بارها فرومیریزد، میترسد و فرار میکند؛ اما سرانجام درمییابد آنچه او را از دیگران جدا کرده بود، میتواند بخشی از هویت و قدرتش باشد.
اشتراک در عمق، افتراق در روایت
آنچه این دو نویسنده را در عمیقترین سطح به هم پیوند میدهد، مسئلهٔ هویت است.
در آثار نجدی، انسان میان سنت، تغییر و گذر زمان سرگردان است. مه، استعارهای از همین سرگردانی است؛ چیزی که مرزها را محو میکند و مسیر را نامشخص میسازد.
در آثار مافی، انسان در برابر نیرویی قرار گرفته که میخواهد او را تعریف و کنترل کند. سلول، تصویری از همین محدودیت است.
یکی در مه راهش را گم کرده؛ دیگری در سلول.
اما هر دو در جستوجوی خویشتناند.
جایی که این دو نگاه از هم جدا میشوند، سرنوشت قهرمانانشان است.
نجدی انگار میگوید: «ما دویدیم تا منقرض نشویم.»
مافی میگوید: «ما جنگیدیم تا خودمان را بازپس بگیریم.»
یکی از تابآوردن سخن میگوید؛ دیگری از دگرگونشدن.
چرا این مقایسه ارزشمند است؟
نه برای آنکه بگوییم کدام نویسنده بهتر است؛ بلکه برای آنکه ببینیم ادبیات چگونه میتواند یک تجربهٔ مشترک را از دو مسیر متفاوت روایت کند.
نجدی نشان میدهد که درد میتواند آرام و بیصدا وارد جان شود و انسان را آهسته تغییر دهد.
مافی نشان میدهد که درد میتواند فریاد بزند، دیوارها را بلرزاند و انسان را به واکنش وادارد.
یکی از مه مینویسد و دیگری از سلول.
اما هر دو، در نهایت، از تلاش انسان برای یافتن معنایی در دل تاریکی سخن میگویند.
شاید مه و سلول بیش از آنچه به نظر میرسد به هم شبیه باشند. هر دو تصویری از گمگشتگیاند: یکی در مهِ طبیعت و سنت، دیگری در سلولِ قدرت و کنترل.
و هر دو، در جستوجوی راهی برای ادامهدادن.
شاید رنج برای هیچکدام از ما فقط مه یا فقط سلول نباشد.
گاهی سالها در مه گم میشویم و گاهی ناگهان خود را پشت میلههای سلولی مییابیم که از ترسها، خاطرهها و باورهای خودمان ساخته شده است.
برای شما رنج بیشتر شبیه چیست؟
مهی که آرامآرام همهچیز را در خود محو میکند،
یا سلولی که آدم را به فریاد وامیدارد؟