وقتی این مطلب را خواندم، از ته دل لذت بردم.
آنقدر که بیاختیار خواستم ترجمهاش کنم تا دیگران هم بتوانند در لذت خواندنش سهیم باشند.
چون گاهی یک متن آنقدر صادقانه حرف میزند که دلت میخواهد دیگران هم آن را بشنوند.
«بدون شعر، راه را گم میکنیم.»
— جوی هارجو
چرا مردم از شعر میترسند؟
تی. کول ریچل از کودکی شعر مینوشته است. او معتقد است شعر یکی از طبیعیترین راههای بیان احساسات پیچیده است؛ چیزی صادقانه، انسانی و گاهی عجیب.
اما درست همین ویژگیها باعث شدهاند بسیاری از مردم احساس کنند شعر برای آنها نیست.
وقتی ریچل به کسی میگوید نویسنده است، معمولاً با این سؤالها روبهرو میشود:
· «رمان مینویسی؟»
· «روزنامهنگاری میکنی؟»
· «خاطره مینویسی؟»
و فقط وقتی همهٔ گزینهها تمام میشوند، کسی میپرسد:
«شعر هم مینویسی؟»
این سؤال، یک سؤال بزرگتر را به همراه دارد:
اگر شعر یکی از قدیمیترین هنرهای بشری است، چرا امروز اینقدر غریبه و دستنیافتنی به نظر میرسد؟
مشکل از شعر نیست
به قول متیو زاپرودر، شاعر و نویسندهٔ کتاب چرا شعر:
«اعترافی دارم: من واقعاً شعر را نمیفهمم.»
او میگوید این جمله را بیش از بیستوپنج سال از افراد مختلف شنیده است:
· دوستان
· اعضای خانواده
· دانشجویان
· غریبهها
انگار بسیاری از مردم فکر میکنند برای فهمیدن شعر باید رمز خاصی را بلد باشند.
ریچل معتقد است ریشهٔ این ترس را باید در مدرسه جستوجو کرد؛ جایی که خیلی از ما مجبور شدیم شعرهایی را تحلیل کنیم که هیچ ارتباطی با زندگیمان نداشتند یا وزنها و قالبهایی را حفظ کنیم که کسی دلیل اهمیتشان را توضیح نمیداد.
نتیجه این شد که خیلیها فکر کردند مشکل از خودشان است.
درمان این ترس چیست؟
ریچل یک پاسخ ساده دارد:
طرز فکرمان را دربارهٔ شعر عوض کنیم.
او میگوید متنفر بودن از شعر شبیه این است که کسی یک بار در نوجوانی بستنی با طعم بدی خورده باشد و بعد تصمیم بگیرد تا آخر عمر هیچ بستنیای نخورد.
شاید فقط هنوز طعم مناسب خودت را پیدا نکردهای.
برای شروع، شعر بخوان:
· نه برای امتحان دادن
· نه برای تحلیل کردن
· نه برای اینکه شاعر شوی
فقط برای لذت بردن.
مثل کسی که وارد یک فروشگاه شده و میخواهد طعمهای مختلف را امتحان کند.
خب، حالا چطور شعر بنویسیم؟
پاسخ ریچل برخلاف تصور خیلیها پیچیده نیست.
از جایی که هستی شروع کن.
از چیزی که میبینی.
از چیزی که حس میکنی.
بهجای کلمههای بزرگی مثل «عشق»، «تنهایی» یا «خوشبختی»، سراغ جزئیات واقعی زندگی برو.
او سه تمرین ساده پیشنهاد میکند:
۱. از یک عکس شروع کن
به عکسی نگاه کن و فقط آنچه را میبینی بنویس.
۲. لحظهٔ ثبت عکس را به یاد بیاور
اگر عکس را خودت گرفتهای، به آن روز برگرد. آن لحظه چه حسی داشتی؟ هوا چطور بود؟ چه چیزی توجهت را جلب کرد؟
۳. یک منظره را با کلمات نقاشی کن
فرض کن مخاطب هرگز آن مکان را ندیده است. کاری کن بتواند آن را ببیند.
ریچل تأکید میکند که قالبهای کلاسیک هم دشمن خلاقیت نیستند.
غزل، هایکو، قصیده — اینها زندان نیستند؛ ابزارند.
مهمترین نکته
دانشجویان ریچل بارها از او میپرسند:
«آیا این کاری که میکنم درست است؟»
و او تقریباً همیشه یک جواب میدهد:
«اگر شما میگویید شعر است، شعر است.»
شاید این سادهترین و در عین حال مهمترین تعریف شعر باشد.
و در پایان...
ریچل یک توصیهٔ دیگر هم دارد:
شعرت را طوری بنویس که انگار قرار نیست هیچکس آن را بخواند.
نه مادرت، نه دوستت، نه مخاطبان شبکههای اجتماعی. هیچکس.
آن صفحه، قبل از هر چیز، متعلق به خودِ توست.
راهی برای فهمیدن جهان.
راهی برای شنیدن صدای خودت.
پس بنویس:
· نه برای کامل بودن
· نه برای چاپ شدن
فقط برای اینکه ببینی اگر به خودت اجازه بدهی، چه چیزی روی کاغذ ظاهر میشود.
شاید به همین دلیل بود که آن شب، بعد از خواندن این متن، دلم خواست آن را ترجمه کنم.
نه چون فکر میکنم شعر را کاملاً میشناسم،
بلکه چون یادم آورد برای نزدیک شدن به شعر، لازم نیست شاعر باشیم.
گاهی کافی است فقط کمی کنجکاو باشیم و چند کلمه بنویسیم.
منبع:
این یادداشت، ترجمهٔ آزاد از «How to Write a Poem» نوشتهٔ تی. کول ریچل است که در مجلهٔ Creative Independent منتشر شده است.