ویرگول
ورودثبت نام
شیما نصیری
شیما نصیریعلاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شیما نصیری
شیما نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

✍️ گزارش نیک۳: از نمایندگی تا بهشت زهرا «روایت یک خلافیِ نکرده»

صبح بود. چای را که دم کردم، هنوز خبر نداشتم که امروز، روز «مبارزه با سیستم» است.

قرار ساده‌ای داشتیم با همسر: برویم شهرک آزمایش و یک خلافی عجیب‌وغریب را که به ماشین نورسیده‌مان چسبیده بود، پاک کنیم. خلافی‌ای که نه ما کرده بودیم، نه ماشین ما.

اولی مربوط به روزی بود که ماشین هنوز در نمایندگی بود و نفس‌های اولش را می‌کشید.

دومی برای روزی ثبت شده بود که ماشین را با کفی آورده بودند؛ مثل کجاوه‌ای گران‌قیمت که هنوز پایش به خیابان نرسیده بود.

دو خلافی، برای ماشینی که سایه‌اش هم هنوز روی جاده نیفتاده بود.

از این در به آن در

هر دری زدیم، گفتند: «این کارِ ما نیست.»

هر دستگاهی رفتیم، یک دستگاه دیگر نشانمان داد. تا رسیدیم به فامیلِ راهور که با لطفی بی‌نظیر فرمود:

«برو شهرک آزمایش، کارت درست می‌شه. اگه گیر کردی به من بگو.»

ترجمه‌ی آزادش می‌شد: «تا پارتی نداری، برو گم شو.»

همان اول صبح، یکی از بستگان گوگل گفت شاید در زنجان شمالی هم بشود کار را انجام داد. نزدیک بود، پس اول آنجا رفتیم.

پلیس راهور رفته بود... مرخصیِ بدون بازگشت؟ گفتند ماه‌هاست اینجا نیست.

حماسه‌ی وردآورد تا آزادی

رفتیم شهرک آزمایش.

آنجا جنابِ لباس‌سرمه‌ای، با بیسیم در دست، نقش فرمانده‌ی صحنه را بازی می‌کرد. فرمان صادر شد:

«برو وردآورد!»

رفتیم وردآورد. گفتند: «برو میثم.»

رفتیم میثم. گفتند: «برو آزادی.»

و ما، هر بار با خودمان می‌گفتیم: این آخرش است. اما آخرش نبود.

اینجا دیگر داستان داشت شکل حماسه به خودش می‌گرفت.

دم درِ راهور آزادی، نگهبان اولین سیلی را زد: «اینجا نه. برو پرینت خلافی بگیر.»

رفتم جلو و گفتم: «ما کاری نداریم، فقط می‌خواهیم عکس خلافی را ببینیم. نکند کسی با ماشین ما توی طرح تردد کرده باشد؟»

گفت: «استعلام بگیر، اما عکس ممنوع.»

گفتم: «قبلاً که عکس می‌دادید.»

گفت: «الان قانونش عوض شده.»

گفتم: «کی؟»

گفت: «همین الان که شما آمدید.»

فتح خرمشهر یا یک خلافی؟

خسته شده بودم. همسر رفت داخل.

چهل دقیقه بعد برگشت؛ با چهره‌ای که انگار خبر فتح خرمشهر را آورده باشد.

اما نه.

گفت: «فقط جانبازان و خانواده‌ی شهدا.»

گفتم: «برای زندگی در این مملکت باید شهید بشوی؟ یا دست‌کم یک شهید قرض کنی؟»

بعد از چند ماه چرخیدن در مدار بوروکراسی، برای خلافی‌ای که نکرده بودیم. اگر به همسر بود پولش را می‌داد و تمام.

اما من هنوز تسلیم نشده بودم. نمی‌دانستم چرا، نمی‌دانستم برای چه، فقط نمی‌خواستم بدهم.

پرسیدم: «حالا چی؟»

گفتند: «باید بری بهشت زهرا.»

گفتم: «برای فاتحه؟»

گفت: «نه، راهور رفته آنجا... قطعه فلان، خیابان فلان، بلوک فلان.»

بهشت زهرا یا جهنم ادارات؟

با خودم گفتم: خدایا، برای گذاشتن پلاک قدیم روی ماشین جدید، باید این همه شمع روشن کنم و گوربه‌گور بگردم؟

کاری که شاید در بسیاری از کشورهای دنیا با چند کلیک حل می‌شود، اینجا به یک حماسه‌ی ملی تبدیل شده بود.

ما در کشوری زندگی می‌کنیم که برای پاک کردن یک خطا، باید از چندین خطای دیگر عبور کنیم.

در پایان، از خستگی برگشتیم خانه، به امید شاید روزی دیگر...

پ.ن:

وقتی به خانه برگشتم، با خودم فکر کردم: اگر این ماجرا را ننویسم، چند ماه دیگر احتمالاً فقط یک «خلافی اشتباه» در ذهنم می‌ماند؛ نه این همه دویدن از وردآورد تا آزادی و از آزادی تا بهشت زهرا.

پدربزرگم عادت داشت حاشیه‌ی کتاب‌هایش یادداشت بنویسد. آن روزها فکر می‌کردم چرا کتاب‌ها را خط‌خطی می‌کند. معلم‌ها گفته بودند کتاب را تمیز نگه دارید و چیزی روی آن ننویسید. اما بعدها فهمیدم آن حاشیه‌ها فقط یادداشت نبودند؛ بخشی از زندگی او بودند که میان صفحه‌های کتاب جا مانده بودند.

بعد از رفتنش، همان چند خط کوتاه گاهی از یک دفتر خاطرات کامل ارزشمندتر به نظر می‌رسیدند. از لابه‌لای آن‌ها می‌شد فهمید در آن روزها چه دیده، به چه فکر کرده و چگونه زندگی کرده است.

شاید ارزش این گزارش‌های روزانه هم همین باشد. نه اینکه اتفاقی بزرگ را ثبت کنند، بلکه نشان دهند ما در این سال‌ها چگونه زیسته‌ایم؛ چگونه برای ساده‌ترین کارها ساعت‌ها دویده‌ایم، چگونه خسته شده‌ایم، غر زده‌ایم، خندیده‌ایم و باز هم ادامه داده‌ایم.

سال‌ها بعد، شاید کسی از همین خط‌خطی‌ها بهتر بفهمد روزگار ما چه شکلی بوده؛ روزهایی که گاهی برای یک خلافیِ نکرده، از یک نمایندگی تا بهشت زهرا را زیر پا می‌گذاشتیم.

طنز تلخروزمرگیگزارشبروکراسی
۱
۰
شیما نصیری
شیما نصیری
علاقمند به نویسندگی، روانشناسی، جامعه و زنان 🌱 کارشناس زبان و ادبیات انگلیسی ⚡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید