جنگ شده بود؛ اتفاقی که هیچوقت تصورش رو نمیکردم که تجربهاش کنم.
بعد از سه سال قسمتمون شده بود که به زیارت امام رضا بریم. سفرمون به قدری پُر از تکاپو و برنامه بود که حتی برای چند دقیقه هم شبکههای اجتماعی رو چک نکرده بودیم چه برسه به اخبار.
بعد از سه روز سیاحت و زیارت برگشتیم تهران.

یکی از همسفرانمون در راه برگشت به تهران آقای آتشنشان خوشقد و بالایی بود که همصحبت بسیار خوبی برای من و وحید بود. حتی قدرت درکش از سنوسال آرتین هم برام جالب بود؛ جوری با کلمهها بازی میکرد و با آرتین صحبت میکرد که کیف میکردیم.
برام جالب بود که در یک کوپه هم یک نظامی و هم یک آتشنشان هستن. اینکه دو شغل سخت و پر استرس رو پیش خودم با هم مقایسه میکردم، برام جالب بود.

به تهران رسیدیم. شهر مثل همیشه شلوغ و پر از هیاهو بود. تاکسیها و آدمها به وفور دیده میشدن، توی خیابون جای سوزن انداختن نبود.
به سختی اسنپ گرفتیم که برسیم خونه و فقط بخوابیم. هر سهتامون شب تا صبح رو بدون حتی تکون خوردن خوابیدیم.
اینکه بعد از چند شب روی تخت خودمون، خونهی خودمون، محلهی خودمون و شهر خودمون بودیم، احساس امنیت بیشتری داشتیم.
اما نمیدونستیم چی در انتظارمونه.
صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدیم. خواهرم بود؛ گفت خبر دارین جنگ شده؟
ـ چی؟ کی؟ کجا؟
هنوز ماجرا برامون جدی نشده بود.
غروب رفتیم سوغاتیها رو بدیم که توی مسیر فرودگاه مهرآباد رو زدن و ما هنوزم گنگ و گیج بودیم.
صدای پهپادهایی که توی خونهی خواهرم به وضوح شنیده میشد، ما رو از خواب غفلت بیدار کرد.
بله، واقعاً ما وسط جنگ بودیم و دچار وحشت شدید شدیم.

چند روز اول رو رفتیم خونهی مامانم که تقریباً جنوب تهران بود و اونجا خیلی صداها و حملات کمتر بود.
اما ما هم به اجبار تهران رو برای سه روز تنها گذاشتیم. نه تنها تهران، بلکه قلب و جونم رو توی تهران گذاشتم و رفتم.
همسرم باید میموند. باید میموند تا دل من خون بشه.
یادمه از لحظهای که لباسهای خودم و آرتین رو توی کولهی دخترخواهرم گذاشتم گریه کردم.
لحظهای که وحید داشت درِ ماشین برادرش رو روم میبست و راهیم میکرد، گریه کردم.در تمام طول مسیر رسیدن به ویلایی که گرفته بودیم، گریه کردم.
توی ماشین درسا (دخترخواهرم) گفت:
ـ خاله گریه نکن، ما دوباره برمیگردیم پیش عمو.
پسر ۸ سالهام به جای من جواب داد:
ـ درسا، بذار گریه کنه و خودشو خالی کنه. دلش خیلی گرفته که بابام رو تنها گذاشته.

و من به داشتن یه مرد کوچیک در کنارم افتخار کردم؛ هر چند این احساس چیزی از غم و رنج من کم نمیکرد.

توی اون سه روز هر نیم ساعت به وحید زنگ میزدم.
هر بار که میپرسیدم «وحید اوضاع چطوره؟» میگفت «خوبه»، اما میدونستم خوب نیست. میدونستم اونم آدمه و میترسه. میدونستم اونم دوست داشت با ما باشه.
بالاخره طاقت نیاوردیم. همهمون تصمیم گرفتیم روز سوم به تهران برگردیم.
تهران قشنگم حالا خالی از سکنه بود. همه رفته بودن و تهران تنهای تنها بود. تهرانی که توش جای سوزن انداختن نبود، یادتونه؟
حالا فکر کن میتونستی توش فرش پهن کنی؛ و این غمگینترین حالت تهران بیچارهی من بود.
این بار به خودم قول دادم که این جنگ اگه هزار سال هم طول کشید، وحید رو تنها نذارم.
با تمام وجودم سعی کردم استرسم رو کنترل کنم که آرتین بیشتر از این آسیب نبینه؛ اما لرزش صدام همهچیز رو لو میداد.
چیزی که خونه رو برامون ترسناکتر میکرد این بود که هیچکس توی آپارتمانمون نبود؛ حتی موقع برگشت متوجه شده بودیم که هیچکس توی کوچهمون نیست چه برسه به آپارتمانمون.
تلاشم رو میکردم که زیاد حرف نزنم.
به پیشنهاد دوستام توی خونه دعاهای مختلف میذاشتم پخش میشد تا کمی قلبم آروم بگیره.
اما این قلب لعنتی هر لحظه بیشتر تلاش میکرد که از جا کنده بشه.
کاری از دستم برنمیاومد جز اینکه تمام پنجرهها و شیشهها رو چسب بزنم. نه تنها چسب زدم، همهی پنجرهها رو با دو تا ملافه میخکوب کردم.
پنجرههای حال رو چون بزرگ بودن با روفرشی پوشوندم که اگه نزدیک خونه اتفاقی افتاد، حداقل خوردهشیشهها پارهپارهمون نکنن.
شاید پیش خودتون بگین چقدر دارم بزرگش میکنم؛ ولی اینطور نیست.
ما حمله به انبار نفت رو با چشم خودمون دیدیم. لرزش زمین وقتی فرودگاه مهرآباد رو زدن دیدیم. وقتی صداوسیما رو زدن برنامه رو بهطور زنده دیدیم. و دوستان عزیزمون که در هر نقطهی این شهر پخش بودن و نمیدونستیم حال کدوم یکی رو بپرسیم.
دیدیم که چطور پهپادها توی آسمون منهدم میشدن و تعدادشون خیلی زیاد بود؛ خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین.

شب، حدودای ده، آرتین خوابید و من و وحید به رسم این یازده روز تا اذان صبح بیدار بودیم.
این مدت به این فکر میکردم که الان اون آقای آتشنشان هم مثل وحید آمادهباشه و اصلاً زندهاس یا نه.
دوباره صبح شد؛ یادم نیست اون شب اتفاق یا حملهای بود یا نه.
شبِ آخر شد.

مثل شب قبلش آرتین سر ساعت ۱۰ از ترس خوابش برد.
من هم ایرپاد گذاشتم توی گوشم و تا آخر صداش رو زیاد کردم که هیچ صدایی نشنوم.
وحید هم که طبق عادت پای اخبار گوشی و تیوی بود.
حدودای ساعت ۲ وحید بهم اشاره کرد که ایرپاد رو از گوشم دربیارم. گفتم: چی شده؟ خیلی شدیده؟
گفت: آره شیرین… لباسات و کوله رو بیار دمِ دستمون بذار.
از جام پاشدم، با پاهای لرزون وسایل رو کنارمون گذاشتم.
دستم رو گذاشتم روی گوش آرتین که صداهای وحشتناک رو نشنوه.
اما کار به جایی رسید که خونه و در و پنجرهها میلرزید و نمیشد توش نشست. به رعایت نکاتی که از اینور و اونور شنیده بودیم، باید میرفتیم توی پارکینگ.
وحید به سرعت آرتین رو زد زیرِ بغلش و بدو بدو رفتیم توی پارکینگ کنار دیوار پناه گرفتیم.
آرتین از خواب پریده بود، بدنش میلرزید و تکرر ادرار گرفته بود.
یادم هست درِ پارکینگ به خاطر شدت حملات میلرزید و صداها به قدری روی زمین بود که ما فکر میکردیم اگه زنده بمونیم، قراره با دریاچهای از خون روبهرو بشیم.
آرتین رو سفت بغل کردم، چسبیدم بهش، میلرزید. بچهای که هیچ گناهی نداشت، هیچ تقصیری نداشت؛ فقط توی ایران به دنیا اومده بود و درگیر جبر جغرافیایی بود.
صداها و لرزشها و کوبیدنها هر لحظه بیشتر میشد و ما به مرگ نزدیکتر…
و به یکباره همهچی تموم شد و وحید گفت: شیرین، آتشبس شد.
دقیقاً ساعت ۴ صبح، توی پارکینگ خونهی ما آتشبس اعلام شد. و ما نه خوشحال بودیم نه ناراحت؛ ما انگار اون شب هزاران بار مردیم و زنده شدیم.
درِ پارکینگ رو باز کردیم؛ فکر میکردیم با خونههایی روبهرو بشیم که با خاک یکسان شدن و ما بودیم که خدا بهمون رحم کرده و زنده موندیم.
اما الهی شکر ساختمونها سر جاشون بودن.
صدای آژیر ماشینها میاومد. وقتی به سر کوچه رسیدیم صدای گریهی بچهها رو شنیدیم؛ اما همه سالم بودیم.
چیزی که خیلی برامون عجیب بود، مهی از دود و باروت بود روی زمین، در حدی که ما به سرفه افتادیم. نمیدونیم چه اتفاقی توی شهر افتاده بود؛ فقط زنده بودیم.
اما باور آتشبس، بعد از تحمل یک شب دِحشتناک سخت بود.
و مدام من و وحید به هم نگاه میکردیم و میگفتیم: چی شد؟ چرا پس اینطور شد؟ تموم شد؟
چرا ما زنده موندیم؟!
پ.ن: همیشه دنبال فرصتی بودم که درد اون شب رو جایی منتشر کنم تا شاید باری از روی دوشم برداشته باشه. نمیدونم ولی شد یا نه.
هر چه دل تنگت میخواهد برام بگو.