پام رو توی کفشم کردم، لیلیکنان به سمت درِ حیاط رفتم.
نگاهم افتاد به صورت بابام که صاف و تمیز شده بود. دوست داشتم با دستای کوچیکم صورتش رو ناز کنم، ولی قدم بهش نمیرسید.
من و آرش دستش رو گرفتیم، مامان و نوشین هم پشتمون راه افتادن که بریم خونهی ننه (مامانِ مامانم).
یادمه مامانم مدام نگران این بود که توی دورهمی یلدا کسی چیزی نگه که به اون یکی بربخوره.
اما من قند توی دلم آب شده بود که برسم و توی حیاط با دخترخالههام و پسرخالههام توی سر و کلهی هم بزنیم.
وقتی رسیدیم، شب شده بود.

خوب یادمه مادربزرگم سفرهی یلداییش رو آماده کرده بود. همه به احترام بابام بلند شدن و اومدن جلو و یکییکی روبوسی و بغل و واریز عشق.
داشتیم بازی میکردیم که ننه صدامون کرد. ما که میدونستیم داستان چیه، با کله رفتیم پیشش؛ بماند که وسط راه آرش و مینا (دخترخالهام) افتادن و آخ و نالهشون دراومد.
من زودتر رسیدم. یه دسته صدتومنی نو از توی سینهش درآورد؛ البته یه سری دویستتومنی هم داشت که مخصوص پسرها بود. پولامون رو گرفتیم و نشستیم یه گوشه تا نقشه بکشیم چجوری خرجش کنیم.
مادربزرگها و پدربزرگها ستون خانوادهان. اونقدر وجودشون توی جشنهایی مثل یلدا نیازه که اگه نباشن، جاشون خیلی خالی میشه.
اما من میخوام این نقش رو براتون پررنگتر نشون بدم، چون واقعاً همینطوره:
• میزبان و هستهی مرکزی یک خانواده هستن
• راوی خوشصحبتِ داستانها و سنتها هستن
• منتقلکنندهی تجربهها هستن
• نماد پیوند نسلها هستن
دقیقاً مثل این سکانس که توی ذهنم از یلدا مونده: بوی لبوی داغ توی خونهی ننه پیچیده بود. همه دور پارچهی ترمهای که پهن شده بود نشسته بودیم؛ حداقل ۳۰ نفر بودیم.
ما بچهها چشممون به باسلوق و توتخشکها و آجیل بود. من عاشق خرمالو بودم. مادربزرگم به خاطر من یه ظرف بزرگ رو فقط به خرمالو اختصاص داده بود.
برگشت نگاهم کرد و گفت: «بخور ننه، بخور، نوش جونت» و شروع کرد برامون از دوران بچگیش تعریف کردن. با اون لحن گیرا و قشنگش، همهمون رو میخکوب خودش کرده بود.
هر چند دقیقه هم زبونش رو روی لبش میکشید تا لباش تر بشن و بتونه راحتتر حرف بزنه و بوی لذت بود که تمام خونه رو پر کرده بود.

دیدین توی دورهای از زندگی درگیر مشغلهها و کارهامون میشیم و خواهر و برادر و بزرگترها رو فراموش میکنیم یا کمتر حال همدیگه رو میپرسیم؛ مخصوصاً توی شرایطی که الان توش هستیم.
اما جشن شب چله یه فرصته برای اینکه دور سفرهی یلداییمون بشینیم، تخمه بشکنیم، یه دل سیر با هم گپ بزنیم و دلتنگی رو بشوریم بره.
یا حتی اگه با یکی از اعضای خانواده قهریم، یه دورهمیِ بزرگترین شب سال میتونه واسطهی آشتی باشه.
مثل این اتفاقی که اون شب خونهی ننه افتاد:
همینطور که توی اتاق دزدکی رفته بودیم سر کیسهی آجیلها، یهو صدای خندهی بزرگترهامون رو شنیدیم. فضولیمون گل کرد، درِ اتاق رو باز کردیم و دیدیم بله، چه صحنهی جذابی!
خالهام و داییم که مدتها بود از هم دلخور بودن، حالا با هم آشتی کرده بودن و همدیگه رو بغل کرده بودن.
ننه میگفت: «آخیش، خیالم از این دوتا هم راحت شد. ننه شیرین، بگو بچهها بیان، بابات میخواد حافظ بخونه.»

وقتی توی بلندترین شب سال دور هم جمع میشیم و صدای خندهی بچهها میپیچه، یک نفر از خاطراتش میگه، یکی از سوتیهایی که داده یا یکی از گندی که فلان موقع زده، و همه به ماجراهای هم میخندن، ناخودآگاه هورمون خوشحالی مثل دوپامین ترشح میشه و همه شنگول میشن.
یک مطالعهی جالب نشون داده که شرکت در همچین مراسمهایی باعث میشه:
_ ارتباطاتمون با خانواده و نزدیکان بهتر و عمیقتر بشه
_ اعتماد و مشارکتمون در جمعها بیشتر بشه
_ حضورمون در فعالیتهای دستهجمعی بیشتر بشه
که همهی اینها باعث میشه احساس رضایتمون از زندگی بالاتر بره و انسان شادتری باشیم.
مثل ادامهی ماجرای خونهی ننه و حافظخونی بابام:
من و آرش و بقیهی بچههای فامیل توی یه ردیف نشسته بودیم و منتظر بودیم بابام شروع کنه به حافظخونی.
دلم قنج میرفت که بابام چقدر خوب میخونه و همه بهش میگفتن: «هوشنگ، یه فال هم برای من بگیر.»
بابام هم سینهش رو میداد جلو، سرش رو بالا میگرفت و میگفت: «نیت کن تا فالت رو از جناب حافظ بگیرم.»
توی چشمای بابام میشد احساس رضایت از خودش رو دید. فکر میکرد توی جمع یه تافتهی جدابافتهست.
البته که همینطور هم بود؛ از اسمش مشخصه دیگه.
سخن آخر
یلدا بهونهست؛ بهونهای برای آشتی، برای خندیدن، برای خاطره ساختن و برای اینکه یادمون نره خانواده هنوز امنترین جای دنیاست…
مخصوصاً وقتی ننه صدامون میکنه که از توی سینهش بهمون عیدونه بده.
حالا نوبت خاطرهبازی شماست.
اگه یه خاطره از یلداهای قدیم گوشهی ذهنتون مونده و داره خاک میخوره، برام بنویسین.
یا حتی اگه از یلداهای همین چند سال اخیر یه خاطره دارین که دلتون میخواد تعریفش کنین.
منتظرم بخونمشون