
اما دارم میبینم چطوری همه چیز ته کشیده، قلب رنجور و نفس سنگینی رویه سینه ام نشسته البته من آدمی هستم که بروی خودم نمی آورم یا حداقل نمیذارم بقیه بفهمند اما چقدر بروی خودم نیاورم با چشم ناراحتی دیگران را میبینم و وقتی همه ناراحت هستن تو نمیتونی خوشحال باشی.
از صمیم قلب ناراحتم..
(رویا؛ یکبار خواب دیدم در آینده در تهران قدم میزنم،همه چیز خوب بود همه چیز آرام ،هوا پاک بود و نور خورشید از لایه برگ درختان میتابید، نه کسی به کسی کاری داشت نه جنگی برای بقا بود نه تعارضی، همه چیز خوب بود)
این پست بدون نتیجه اخلاقی تمام میشود...