
شاید همهچیز تاریک باشد، یا خاکستری؛ اما همیشه بخشی فراموش میشود: نورهای وجودی.
نورهایی که بیصدا در ما نفس میکشند، حتی وقتی تمام پنجرههای ذهن بخار گرفتهاند و جهان، شبیه غروبِ خستهای، روی شانههای آدم سنگینی میکند.
روش ساخت رنگ سیاه چطور است؟ کافیست همهی رنگها را آنقدر در هم حل کنی تا به غلظتِ تاریکی برسی. اما همین سیاهی هم بدون روشنی، بیمعناست؛ مثل سایهای که اگر نوری نباشد، دیگر سایه نیست، فقط خلأ است.
رفتارهایی که میکنم شاید از قبل جایی در سرنوشت نوشته شده باشند، اما هنوز باور دارم اختیار کوچکی در من زنده است؛ اختیاری کوچک، به اندازهی خریدن یک بستنی در شبی که دل، بیدلیل هوای شیرینی کرده است.
و بستنی...
بستنی خوردن هم چیزی شبیه سیگار کشیدن است. هردویشان گاهی چند دقیقهای ذهن را از هجومِ فکرها خالی میکنند؛ مثل پنجرهای که در اتاقی خفه باز شود و کمی بادِ شب داخل بیاید.
من عاشق طعم کاکائوییام؛ همان تلخیِ نرمِ شیرین. اما حتی آن هم از آمیختنِ وانیل و کاکائو ساخته شده؛ از سفیدیِ شیر و تیرگیِ دانههای تلخ. انگار جهان، هیچ احساسی را خالص خلق نکرده است.
حتی غم هم رگهای از آرامش دارد، و بعضی شادیها، تهماندهای از اندوه را در خود پنهان کردهاند.
رفتار هم همینطور است.
خوب و بد، بیشتر شبیه قراردادند تا حقیقت. من میگویم این رنگ قرمز است، اما کافیست نور دیگری رویش بیفتد تا چهرهاش عوض شود. آدمها هم همیناند؛ زیر هر نور، رنگ دیگری از خودشان را نشان میدهند.
من کارهای زیادی کردهام که میشود اسمشان را شکست گذاشت، اما هیچوقت خودم را شکستخورده ندانستهام.
گاهی خیال میکنم میشود شهر را عوض کرد؛ رفت به روستایی دور، جایی میان مه و مزرعه، و در سکوتِ سبزِ گلخانهای کوچک گم شد.
آخرین کاکتوسی که داشتم خشک شد، آن هم نه از بیآبی، بلکه از زیادیِ آب.
و شاید این تلخترین شکلِ دوست داشتن باشد؛ وقتی چیزی را آنقدر زیاد نجات میدهی که خفهاش میکنی.
گاهی فکر میکنم همهچیز از قبل تعیین شده است؛ مثل فیلمی که پایانش را پیش از شروع نوشتهاند. اما هر بار که تا انتهای این فکر میروم، میفهمم بیشتر شبیه ترفندیست برای آرام کردنِ ترسِ بیکنترلی.
شاید ذهن انسان، بیشتر از حقیقت، عاشقِ توهمِ کنترل است.
اما نورهای وجودی...
زندگی گاهی شبیه تئاتر سایهها میشود؛ صحنهای خاموش با آدمهایی که فقط طرحِ تاریکِ همدیگر را میبینند.
همه محوِ سایهها میشوند، اما کمتر کسی به نوری فکر میکند که پشتِ تمام این نمایش ایستاده است.
شاید چهار فصل کافی باشد تا دنیا مدام خودش را تکرار کند، اما بعضی پاییزها هرگز از حافظه بیرون نمیروند.
مثل روز تولد من که برف میبارید؛ برفی آرام، آرامتر از تمام آدمهایی که آن روز دورم بودند. و هنوز هم هر بار برف میآید، انگار تکهای از آن روز، از آسمان برمیگردد.
آدمها هم بخشی از همین نمایشاند.
گاهی میخواهی به کسی نزدیک شوی، او را در آغوش بگیری، گرمای بودنت را به او برسانی؛ اما جهان همیشه با میلِ دل هماهنگ نیست.
بعضی فاصلهها فقط فاصله نیستند؛ جبر جغرافیاست، ترس است، زمان است، یا غروری که لباسِ سکوت پوشیده.
و زمان...
قدیمیترین دشمنِ من.
از همان روزهایی که همیشه دیر به مدرسه میرسیدم، تا امروز که هنوز عقربهها برایم موجوداتی بیرحماند.
بعدتر آدمهایی را پیدا کردم که زمان برایشان اهمیت نداشت؛ آدمهایی که بیشتر با «حال» زندگی میکردند تا با ساعت.
و شاید حق با آنها بود، چون واقعیترین چیز دنیا همین لحظهها هستند.
دیگر دنبالِ حقیقتی پشتِ واقعیت نمیگردم؛ این جستوجوی بیپایان گاهی شبیه وسواسی میشود که روح را میجود.
واقعیت همین است؛ همین نفسی که میآید و میرود، همین تپشِ بیاجازهی قلب.
از اینها بگذریم؛ حسهایی هستند که ناگهان روشن میشوند.
منِ غرقِ نورِ مانیتور و صفحهی موبایل، خوب میدانم دوپامین چطور آدم را برای چند دقیقه از خودش میدزدد. اما چه کسی گفته لذتِ بستنی، یا بوی باران، یا شنیدنِ صدای کسی که دوستش داری، کمتر واقعیست؟
گاهی تاریکیها، وقتی کنار هم مینشینند، نور را واضحتر میکنند.
زخمهایی هست که هرگز خوب نمیشوند، اما لبخند، شبیه بتادینیست که دستکم سوزششان را کمتر میکند.
مدتهاست سعی میکنم کمتر قضاوت کنم؛ چون فهمیدهام آدمها بیشتر از آنکه حواسشان به ما باشد، سرگرمِ جنگهای خاموشِ درونِ خودشاناند.
ممکن است الان تشنه باشی و بگویی «بعداً آب میخورم»، اما شاید هیچ «بعداً»ی وجود نداشته باشد.
برای همین من بعضی چیزها را همین حالا میخواهم.
گفتنِ نیاز، چیزی از آدم کم نمیکند.
سایه به نور احتیاج دارد و نور هم بدون سایه دیده نمیشود.
و شاید تمام معنا، همین وابستگیِ پنهانِ میانِ تاریکی و روشنایی باشد.
اصلاً شاید سایههای من، نورِ وجودیِ دیگری باشند و تاریکیهای او، راهِ روشن شدنِ من.
شاید برای همین است که آدمها با ترکهایشان دوستداشتنیترند تا با بینقص بودنشان.
روابط عاطفی هم همیناند.
گاهی جلوی گفتنِ یک «عزیزم» را میگیری تا مبادا بد تعبیر شود؛ اما نگفتنش هم شبیه گذاشتنِ گلی در مشتِ بسته است.
نمیدانم این سکوت از غرور میآید یا از جبرِ فاصلهها، اما میدانم بعضی محبتها فقط چون گفته نشدهاند، سالها در ذهن میمانند.
این تئاترِ نور و سایه، انگار مدام دنبالِ طرحی برای اجراست، اما من هیچوقت نقشهای بزرگ نخواستهام؛ نه قهرمان بودن را، نه کارگردانی را.
فقط خواستهام چند لحظه احساس کنم آزادم.
آزادی شاید همین باشد؛ اینکه آدم مجبور نباشد مدام خودش را ثابت کند.
در لحظه بودن، برایم نزدیکترین شکلِ زندگیست.
گاهی خوشحالم، گاهی غرقِ فکر، و گاهی آنقدر منطقی میشوم که دلم برای دیوانگی تنگ میشود.
اما دنیا بیشتر شبیه کمدیِ غمگینیست که کمی درام هم در آن حل شده.
برای درخت، افتادنِ برگها تراژدی نیست؛ همانطور که روییدنِ دوبارهشان هم معجزه نیست.
درخت فقط درخت است؛ بینیاز از اثباتِ خودش به جنگل.
و شاید ما آدمها بیش از حد تلاش میکنیم که چیزی بیشتر از «خودمان» باشیم.
در آخر فکر میکنم ریشهها هستند که آدمها را به هم نزدیک میکنند.
ظاهر، قدرت، قیافه، همه میتوانند نقابی موقتی باشند.
اما ریشهها...
ریشهها در تاریکی رشد میکنند و دقیقاً برای همین واقعیاند.
خشم، عشق، ترس، محبت؛ همه از همان جایی میآیند که اسمش «من هستم» است.
یک سؤال:
آیا آدمها ما را با همین نقصها دوست دارند، یا فقط نسخهی بهترِ احتمالیِ ما را؟
زمان زیادی طول کشید تا از گذشته بیرون بیایم، و خیلی زود خودم را زندانیِ آینده دیدم.
اما شاید زنده بودن، همین حس کردنِ سادهی لحظه باشد.
شاید لازم نیست همهچیز را کنترل کنیم.
انسان وقتی مدام دنبالِ بهترین نسخهی ممکن میگردد، آرامآرام خودِ زندگی را فراموش میکند.
آسمان، هرجای دنیا که باشی، تقریباً یکشکل است.
ستارهها ما را قضاوت نمیکنند؛ آنها فقط میدرخشند.
حتی در تاریکترین شب هم نوری هست که به تاریکی معنا بدهد.
گاهی مثل ابر سنگین میشویم و میباریم.
گاهی برف میآید و برای چند ساعت، جهان را آرامتر میکند.
احساسات هم شبیه هوا هستند؛ نمیشود همیشه پیشبینیشان کرد.
و آن حس ششم...
همان نجواهای نامرئیِ دل، همان صدای آرامی که منطقی نیست اما ناگهان میفهمی راست میگوید.
شاید نزدیکترین چیز به حقیقت، همین نورِ بیدلیلِ درون باشد.
شاید آینده هم چیزی جز رسیدنِ همین «حالا» نباشد.
پس واقعاً کدام مهمتر است؟
اینکه از اول تا آخرِ داستان را بدانی و قهرمانی بینقص باشی، یا اینکه میانِ تمام این ابهامها، فقط برای چند لحظه حس کنی زندهای؟
رابین هودی که با دزدی عشق پخش میکند، یا سوپرمنی که هیچ زخمی ندارد؟
برای کدام دلت تنگ میشود؟
نگرانِ کدام میشوی؟
شاید آدمها بیشتر عاشقِ کسانی میشوند که ترک خوردهاند؛ چون نور، از شکافها بهتر عبور میکند.
و آخرِ همهی این فکرها، جهان دوباره به همان صندلیِ پارک میرسد؛ جایی که یک روز کودکی رویش میخندد و روزی دیگر سالمندی رویش به سکوت خیره میشود.
شاید همهی ما فقط میخواهیم چند دقیقه، از بودن در این پارکِ عجیبِ جهان لذت ببریم.
همین حضورِ نور است.
شاید همین سایهها هستند که ما را به سمتِ روشنایی هل میدهند؛ تا برای چند لحظه هم که شده حس کنیم زندهایم، بیآنکه به چیز بیشتری احتیاج داشته باشیم.
و روح...
شاید روح چیزی جز همین نورِ پنهان نباشد؛ نوری که آنقدر مخفیاش کردهایم تا زخم نبیند، اما هنوز آرام و خاموش، ما را به سمتِ زندگی صدا میزند.