آسمان میسوخت،
بر زمین آتش میبارید.
ابر خاکستر،
مهتاب هم میتابید.
جرم یک بوسه است!
در تاریکی کوچه
روشن بود چشم ها،
آتش،حسادت بود و نفرت.
نفس بود،گاه خشم و گاه خواستن،
غم بود و تنهایی.
خاطره هم بود،در پس ذهنی فرسوده.
من نمیدانم که هستند،
آنان که میرانند و میدوزند.
آنهایی که میسازند،دمی قانون
دمی ترس و دمی اجبار.
گویی نفت در شریان این لحظهست.
طلاای سیاه،به تاریکی این خاک،
خاک تاریک خون
خاک تنها،خاک غمگین.
دگرباره،جرم یک بوسه است،
بر لبان تو، لب یارم.
جرم بوسه بر لبان توست،
و چه مجرم من خواهم بود!
جرم هنوز یک بوسه است،
بر لب جان بیجانت،
من میترسم و تو هرگز نخواهی بود!
خاک نیز ترسید،خون نیز وحشت
ما همه رعبایم!
ما همه تنها و آزرده
ما همه خسته.
منتظر ماندم که برگردی،
منتظر ماندم که برگردم.
جرم یک بوسه است،
و همیشه خواهد ماند!
گر بهسان ما در این خاک است،
گر روزگار در این چرخ است
و دمی آسودهسازی را نمیداند،
جرم بوسه میماند!
«گلبرگ»